حمید یزدان پرست
حاج آقا
چند پسربچه دارند درباره ایراد فنی نقاشی روی ساختمان حرف میزنند. به داوریشان کار ندارم، همین که در این سن و سال ایراد فنی میگیرند، جای آفرین دارد. امشب برخی دستفروشان چفیههای رنگارنگ نیز عرضه کردهاند که راستی برخیشان قشنگ است.
با حاجآقا یعقوبی دور میدان چرخیدیم. خیلی خوشرو و زندهدل است و به نظر نمیآید ۸۰سال داشته باشد. وقتی آقای پورعلی با لهجه ترکی سخنرانی میکند و پیاپی قصه و حکایتهای گاه طنزآمیز میآورد، او که خودش هم تبریزی است، عبایش را جلوی دهان میآورد و شروع میکند به خندیدن. چینهای صورتش به یکبار کنار میرود و من از خنده او به خنده میافتم. آنقدر منصف است که در جمع چندنفره، آقای پورعلی را بر خود ترجیح میدهد، نه از روی تعارف. آن شب که در حین منبر، حمله شروع شد و پدافند سر و صدای زیادی کرد، آقای پورعلی محل نگذاشت و به سخنرانی ادامه داد، مثل مستمعین. آقای یعقوبی گفت: من بودم، نمیتوانستم.
حرف آن شب ماه مبارک شد، این موضوع یادم آمد که وقتی در پایان جلسه خواستیم از شبستان بیرون برویم، هشدار دادند: برگردید که معلوم نیست چه میبارد! من با همین چشم کلبی کوری دقت کردم، چیزی مثل پنبه زدهشده فرو میریخت، نرم و لغزان در هوا. برخی گفتند کارخانه پشموشیشه را زدهاند؛ اما در حوالی میدان انقلاب که چنین کارخانهای و اصلا هیچ کارخانهای نیست. بعدها یکی از دوستان مسجدی گفت: ماده خاصی بود که با قرار گرفتن روی سیمهای برق، آن را از کار میانداخت. چه خوب آمریکا به یاری مردم ایران آمد!
آقای یعقوبی اهل شعر و ادبیات نیز هست و گاه در مسجد حضرت امیر(ع) پیشنماز میشود و گاه در مسجد امیرالمؤمنین(ع). پسرش هم روحانی خوشرویی است و در ایام نوروز، چندی امام جماعت شد و اصرار داشت بین دو نماز سخنرانی کند که با استقبال مواجه شد. پدرش گفت در جنگ ۱۲روزه که نزدیک بلوار کشاورز را زدند، خانه او هم آسیب جدی دید، اما خوشبختانه همه جان بهدر بردند، گرچه ناچار شدند سه ماه در جای دیگر بمانند تا خانه را تعمیر کنند. آنقدر پسر دلرحمی است که در این مدت نگذاشت پدرش حتی خانه آسیبدیده را ببیند، مبادا که خاطرش رنجور شود!
حاجخانم در میان زنان میدان نشسته و آقا فرصت دارد راحت قدم بزنیم، آنهم برخلاف انبوه جمعیت که به طرف میدان میآیند. نزدیک پنجمین موکب عراقیها که در جوار سینما بهمن برپا شده، جوانی به او شکوه میکند که داروی معده گیر نیاوردهام و... چقدر دلم برایش سوخت، بعد فهمیدم عجب کلکی است و میخواهد تلکه کند، آمده سراغ پیرمرد! برمیگردیم. موکب آذربایجانیها همچنان فعال است. تا اینجا که آمدیم، نمیشود به سراغ دو روحانی بهشهری نرفت که پهلوی موکب «رقیه بنت حسین(ع)» ایستادهاند. یکیشان آقای فاضل است و آن دیگری مرد ساکتی است.
زنی در گوشه میدان، این نوشته را دارد که: «حضرت امام مجتبی علیهم السلام...» توضیح میدهم که برای مفرد، باید «علیه» به کار برد. اینهمه عراقی ریخته در میدان، میبینند و مضحکه میشویم. برخی را دیدهام که میخواهند لفظ قلم حرف بزنند و مبادی آداب هم باشند؛ اما چون «آدمی را زبان فضیحه کند»، در این موارد لو میروند: «حضرت خدیجه سلام الله علیهما»، «حضرت سکینه علیه السلام» و یک جا هم به خطی بسیار خوش نوشته بودند: «السلام علیک یا اباعبدالله علیه السلام». حالا خوب است در مدرسه چند سال عربی هم میخوانیم!
آقای یعقوبی یک بحث ادبی پیش میکشد و از آن فارع نشده، مرد میانسالی بیجهت از دو پسربچه که نزدیک ما هستند، با لحن جدی میپرسد: «شما هوش مصنوعی هستید؟» یکیشان میگوید: «آره، من هستم؛ ولی ترامپ احمق است!» ربطش به ترامپ این است که گفته: «این ایرانیها که به خیابان ریختهاند، کار هوش مصنوعی است!» باور کنید احمقتر از ترامپ نیز هستند. یکی برای خواهرم با چه جدیتی و شاید هم قسم و آیه، میگفت که خودش به چشم دیده، «جمعیت میدان، پنج نفر هستند، فقط پنج نفر!» و دیگری میگفت: «من تا به حال به ارواح پدر و مادرم قسم نخوردهام؛ به ارواح پدر و مادرم که خودم شمردم، ۱۵ نفر بودند!» در میدان انقلاب حدود ۲۰ موکب ایرانی و عراقی فعال است و مشتری هر کدامشان ده نفر هم باشند، ۲۰۰ نفر میشود. ۲۰۰ نفر هم مثل من بیکارالدوله باشند یا رهگذر و تماشاچی، پنج نفر را از کجا آوردی؟
باور کنید برخی شبها جمعیت میدانی به این عظمت، چنان فشرده میشود که من حتی نمیتوانم اندکی دولا شوم تا کمرم بیاساید. در برخی مواقع سینهزنی هم دشوار میشود، چون فاصلهای با صف جلویی نیست و اگر دست برآوری، ممکن است به دیگران بخورد. بعد ،از این حرفها میزنند.
چون غرض آمد، هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد
در جوار حاجمهدی که اصفهانی است، آقای یعقوبی از هوش اصفهانیها تعریف میکند و من از شوخطبعیشان میگویم که نمودی از خلاقیت و باهوشی آنهاست. شاهد از غیب رسید و درجا مردی اصفهانی پیدا شد و با لهجه غلیظش، به خنده خنده از سه روحانی حاضر پرسید: «سوادم کمِس، پِدِر اِمریکا دراومد که بریم؟ هوا سردِس!» نجفآبادی بود و همین دستمایهای شد برای آقای یعقوبی که از کتاب «شهید جاوید» بگوید که مؤلفش نجفآبادی بود و قصه تقریظ نویسان.دوستان آن مرد اصفهانی را هدایت کردند (شاید هم از سر بدجنسی) که برود پیش حاجمهدی که او هم لهجه غلیظی دارد؛ با همان شوخی و خنده گفت: «یه جا رفتم، کارتَما کشیدن!» این را می نویسم که نشان دهم درست است عدهای در صف موکبها میایستند که نان و آبی بگیرند، متقابلاً عدهای نیز هستند که به آنها کمک مالی میکنند. امشب هوا خیلی سرد است و من با پالتو و دو تا کلاه یخ کردهام. شاید خدا برای اینکه رویم را کم کند، این پسرک نشسته در کالسکه را پیش رویم آورد که خیلی کوچک است، مادرش گفت: «یک سال دارد.» البته بسیار کوچکتر از او را هم در میدان دیدهام. در این شب سرد و بیم خطر.
تهدید
با اینکه برای مجری نوشتم فردا (۱۷ شوال) روز پیروزی حضرت علی(ع) بر عمرو بن عبدود است و «روز ورزش زورخانهای»، ولی خبری نیست که نیست. گفتهاند فرصت ترامپ به ایران، تا ساعت ۳ و نیم صبح فرداست که میخواهد جهنم به پا کند. داستان ملانصرالدین را تعریف کردم که وقتی وارد روستایی شد، سوگند خورد: «اگر از من پذیرایی نکنید، با شما همان میکنم که با روستای قبلی کردم.» مردم ترسیدند و حسابی پذیرایی کردند. داشت که میرفت، محترمانه پرسیدند: «شما با آن روستا چه کردید؟» گفت: «آنها پذیرایی نکردند و من ترکشان کردم!» حکایت این لافزن دیوانه است. در این سرما، دوستان به اصرار وادارم میکنند چای بخورم که نمیدانم چه خاصیتی دارد! من هم عادت دارم در این موارد چندبرابر حساب کنم. خیلیهای دیگر نیز کمک کردهاند و این را از نوار دراز کارتخوانها میشود فهمید.
به چند نفرشان پیشنهاد کردم رونوشت این فیشها را به دیوار موکب بیاویزند، هم نوعی تبلیغ برایشان میشود و هم رد ادعایی است که فلان نهاد یا سازمان اینها را عَلم کرده. ظاهراً تمامشان استقبال کردهاند، ولی هیچ کدام عمل نکردهاند!
پخش شده که امروز یا دیروز، لرها با «برنو» هلیکوپتر آمریکایی را زدهاند و موجی از احساس غرور و توانمندی آمیخته به شادی و طنز فضا را گرفته است. کی باورش میشود؟ حسین طاهری آمده و دارد درباره حرامزادگی ترامپ میگوید: «چون فقط حرامزاده میتواند بچههای میناب را بزند. خودش هم گفته که حرامزاده است. ضمن آنکه پیامبر(ص) فرمود: هر کس کینه علی را داشته باشد، حرامزاده است!» به قول فردوسی:
نباشد به جز بیپدر، دشمنش
که یزدان بسوزد به آتش تنش!
کاش کمی آتش اینجا بود که هر چه خود را تکان میدهم، گرم نمیشوم. اما سخنی که اثباتپذیر نباشد، چرا باید زد؟ این حرفها همه مقدمهای برای این بود که ترامپ به مردم ایران توهین کرده است. لیس عَلی المریض حَرَج! طاهری میگوید: «امروز طبس دوم اتفاق افتاد. شب نماز استغاثه میخوانند و روز هواپیمای آمریکا میافتد.» معامله از این بهتر و نقدتر؟ این هم اسامی گمشدگان امشب: فلانی از آذربایجان، این از مازندران، آن از قم... طاهری میگوید آقای احمد واعظی از مشهد آمده و بعد رجزخوانی هر شب: «عملیات آغاز شد...» مردم یاعلی میگویند و او چاوشیوار ادامه میدهد: اول به مدینه، مصطفی را رخصت...
خوشنویس باز مشغول است. برای اولین بار کودکی دیدم با کلاه کاپشنی شاخدار! در خیابان کارگر مثل شبهای قبل، یک خانواده در عقب ماشین را باز کردهاند و زنی چای میدهد به جمعیت. ساعت ۱۰ و ربع است و من باید اکنون بروم. گاه این رفتن برایم حکم مبارزه با نفس را دارد؛ چون تازه گل برنامه شروع شده و حسین طاهری با آمدنش، مردم را از این رو به آن رو میکند و هیجان را به اوج میرساند.
دوشنبه، ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
یکسره از مسجد امیرالمؤمنین(ع) راهی میدان میشوم. از چهارراه فرصت شیرازی، خیابان را میبندند تا ماشینی به میدان نرود. از اینجا به بالا که گاه تا خود بلوار میرسد، چهار لایه ماشین پارک میکنند. بعضیها نیز موتورشان را در پیادهرو میگذارند. حالا دختری دارد شعر میخواند:
امروز که اوضاع جهان مایه شرم است
ای عشق دلفروز، دل ما به تو گرم است
شعرش که تمام شد، نامش را بردند: زهرا اسکندرپور و گفتند نماینده دانشآموزان است از دبیرستان هاجر. امشب بالاخره وسط میدان را نورافکن گذاشتهاند و محیط خوب روشن شده است. گفتند در میناب ۷۴ دانشآموز پسر و ۴۷ دانشآموز دختر شهید شدهاند؛ اما بیشتر به اسم دخترها در رفته است. دهه ۶۰ معلم ما آقای راسخی شهید شد و یازده همکلاسم، هنوز به یادشان هستم و دلم خون است؛ تا چه رسد به ۱۶۸ نفر در یک ساعت. خدا به دادشان برسد. گفتند تا امروز در تهران نیز ۳۵ دانشآموز و ۹ معلم شهید شدهاند.
پا به میدان گذاشتم، چشمم افتاد به زنی که یک کیک به اندازه قندان دست گرفته با اسمی رویش. داشت فیلم میگرفت، احتمالا از خودش. دورتَرک نیز مردی از او فیلم برمیداشت که به گمانم شوهرش باشد. مجری عوض شده و شعار میدهد: «ای حضرت عزرائیل/ هر شب برو اسرائیل!» بعد دختری میآید تا شاهنامه بخواند:
به نام خداوند بالا و پست
خداوند ایران و هر جا که هست
لباس قدیمی سفیدی پوشیده و به طرز خاصی میخواند که نمیپسندم. برخی فکر میکنند «نقالی» جیغجیغ کردن و به این و آن پریدن است. حماسه که تمامش داد و فریاد و جنگ و جدال نیست یا ابراز خشم و عصبانیت.
باید لحن را متناسب با معنا تغییر داد و کلمات را به طرزی فصیح بیان کرد، چنانکه هیچ واژهای نامفهوم نشود و در آهنگ کلام گم نگردد. پدربزرگم که مرد مقدسی بود و اهل معنا، شاهنامهخوان نیز بود و دلم میخواست آن یازدههزار بیتی را که تا دهه ۸۰ شرح کرده بودم، به او هدیه کنم؛ بنابراین اگر در این زمینه پیشنهاد یا اعتراضی میکنم، شاید کم محق باشم.
حالا عکس شهیدان میناب روی پرده آمده است و دخترک به قدری تند میخواند که واقعاً نمیفهمم چه میگوید. عصایی هم در دست دارد. آن زن کیک بهدست میگوید تولد خودش است. رویم نمیشود جلو بروم و هدیهای بدهم. جای مرحوم آقای دعایی خالی! چه تبحری داشت در برگزاری جشن تولد و گرمکردن فضا و آشتیدادن و افزایش مهر و محبت. اگر اینجا بود، شاید نصف جمعیت را با خنده و دلخوشی، دور این زن جوان گرد میآورد و اگر شده به قرض بیفتد، جشنی برای او میگرفت که اصلا نمیدانست کیست. تا دل دوستان به دست آری/ بوستان پدر فروخته، به! رحمت خداوند بر او.
دختر نقال همچنان حرف میزند و دست تکان میدهد و عصایش را بالا و پایین میکند و میگوید:
دلیری کجا نام او اشکبوس
همی برخروشید بر سان کوس
بیامد که جوید از ایران نبرد
سرِ همنبرد اندرآرد به گَرد
نامداران ایران به مقابله میروند و ناکام برمیگردند تا اینکه رستم دستان پیاده وارد میدان نبرد میشود. اشکبوس که او را نمیشناخت، خندهاش گرفت:
بدو گفت خندان که: نام تو چیست؟
تنِ بیسرت را که خواهد گریست؟
چنین گفت رستم به پاسخ که: نام
چه پرسی؟ کزین پس نبینی تو کام
مرا مادرم، نام، «مرگ تو» کرد
زمانه مرا پتکِ ترگ تو کرد
کشانی میپرسد: چرا سواره نیامدهای؟ رستم میگوید:
به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ
سوار اندر آیند هر سه به جنگ؟
رجز و خوارشمردن دشمن، یعنی این! حیف هزار حیف که نقال نوجوان اندکی سبک اجرا میکند. اگرچه خوب حفظ کرده، ولی متناسب با محتوای شعر نمیخواند و دست و سر را حرکت نمیدهد و زیادی جیغ میزند: رستم تهمتن پاسخ میدهد که چرا پیاده آمدهام:
پیاده مرا زآن فرستاد توس
که تا اسب بستانم از اشکبوس!
کشانی دلاور ایرانزمین را مسخره میکند: تیر و شمشیرت کجاست که من تا کنون چیزی جز طنز و شوخی از تو ندیدهام! رستم کمانش را زه میکند و با افکندن یک تیر، اسب اشکبوس را بیجان میکند. اشکبوس که به خشم آمده، باران تیر را به سوی رستم روانه میسازد که بر او کارگر نمیشود. پس رستم به قصد جان او تیر در کمان میگذارد:
ستون کرد چپ را و خم کرد راست
خروش از خم چرخ چاچی بخاست
دشمن ایرانزمین به خاک میافتد و... چون نامفهوم میخواند، خیلیها گوش نمیدهند. من هم اگر سابقه ذهنی نداشتم، چهبسا در این شلوغی صداها و پرچمها و جنبوجوش مردم، نمیفهمیدم چه میگوید. اگر تمرین کند و فن بیاموزد، درست میشود. همین اندازه را هم بسیاری نمیدانند و ماشاءالله به او. نقالی تمام میشود و او میرود.
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟