شنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۸
نظرات: ۰
۰
-
تفاوت بریتانیا و آمریکا؛ از فریبکاری زیرکانه تا نظامیگری

برخی رهبران و سیاستمداران کشورهای مدرن و قدرتمند که به عنوان اربابان و امپراتوران ظاهر می‌شوند، مانند کودکانی به نظر می‌رسند که با آتش در انبار باروت بازی می‌کنند.

مترجم: نادر مازوجی. منبع: شبکه الجزیره

مؤثرترین راه برای مقابله با دشمن، همیشه این بوده و هست که او را به تدریج تا زمان شکست کامل مهار کرد. این شامل یک رویکرد بلندمدت و سنجیده، با دوراندیشی است که تغییرات و پویایی‌های منطقه‌ای را رصد می‌کند و توازن قدرت را از نزدیک زیر نظر دارد. هدف چنین سیاستی، نه تحمیل یک شکست خردکننده است و نه یک محاصره خفه‌کننده که از آن راه فراری نباشد، زیرا بیم آن وجود دارد که دشمن، خشمگین شود و قویتر بازگردد و به دنبال انتقام باشد، یا حتی مستقل شود و امور خود را فراتر از کنترل شما اداره کند.
 در این زمینه، ذکر چند نمونه متضاد از برخی کشورها که به خاطر قدرت و توانایی سیاسی خود مشهور هستند، قابل توجه است. برخی رهبران و سیاستمداران کشورهای مدرن و قدرتمند که به عنوان اربابان و امپراتوران ظاهر می‌شوند، مانند کودکانی به نظر می‌رسند که با آتش در انبار باروت بازی می‌کنند.
آمریکایی‌ها بی اطلاع از جغرافیای جهان
دولت‌های متوالی ایالات متحده آمریکا به دلیل تکبر خود، فاقد یک روش سیاسی بلندمدت بوده اند. این کشور مانند یک غول وحشی توصیف شده که آنچه را در مقابلش است نمی‌بیند و در عوض، اطرافیانش را لگدمال می‌کند و بدون محاسبه پیامدها گام برمی‌دارد بدون آنکه عواقب کار را در نظر بگیرد. این به دلیل ظهور کسانی است که کاملاً از سیاست و جغرافیا بی‌اطلاع 
هستند. 
نمونه بارز آن، مصاحبه‌ای است که «تاکر کارلسون» مجری مشهور آمریکایی در ۱۸ ژوئن ۲۰۲۵ با «تد کروز» سناتور جمهوری‌خواه ایالت تگزاس انجام داد؛ وقتی از او در مورد جمعیت ایران پرسید و متوجه شد که کروز نمی‌داند. همین مرد که حتی نمی‌داند چند نفر را می‌خواهد در ایران بکشد، در آن مصاحبه می‌گوید: «ما امروز برای حملات نظامی علیه ایران آماده می‌شویم.» این گونه است که جهان از روی یک صندلی راحت و بدون اطلاع از نقشه یا شمارش جمعیت آن، اداره می‌شود. این دقیقاً همان چیزی است که در عراق اتفاق افتاد، زمانی که «جورج دبلیو بوش» ادعا کرد برای نجات مردم عراق از استبداد «صدام حسین» و حزب بعث و نیز گسترش دموکراسی، آزادی و عدالت آمده است. با این حال، همه دنیا دیدند که اشغال عراق توسط آمریکا منجر به نابودی کامل زیرساخت‌های آن، جنگ داخلی شدید بین سنی‌ها و شیعیان، فساد در دولت‌های متوالی عراق پس از صدام، غارت خزانه‌های دولتی و تبدیل عراق از یک ملت خودکفا به کشوری شد که پنجمین ذخایر نفتی جهان را دارد، اما قادر به تأمین برق خانه‌های خود جز با گاز وارداتی از همسایه‌اش ایران نیست. 
به این موارد، تبدیل عراق به بستری برای شبه‌نظامیان فراملی، گسترش قاچاق سلاح و مواد مخدر و ظهور داعش در میان این ویرانی‌ها را نیز اضافه کنید؛ همه به این دلیل که بوش می‌خواست صدام را سرنگون کند! شاید اگر بوش حداقل یک کودتای نظامی به رهبری برخی چهره‌های حزب بعث ترتیب می‌داد، همانطور که بریتانیا اغلب در نقاط مختلف دنیا انجام ‌داده است، نفوذ خود را حفظ می‌کرد و هزینه جانی و مالی کمتری داشت و با منطقه مهربان‌تر بود.
 افغانستان نیز از همین قاعده مستثنی نیست. واشنگتن نزدیک به ۲۰ سال تریلیون‌ها دلار صرف ریشه‌کن کردن طالبان کرد، اما در نهایت، ۱۵ آگوست ۲۰۲۱ عقب‌نشینی کرد و کابل را در یک نمایش تحقیرآمیز از هواپیماهای در حال پرواز و مردمی که به آنها چسبیده بودند، به خود طالبان بازگرداند.
بریتانیایی ها؛ زیرک و فریبکار
حال، در نظر بگیرید که بریتانیا پس از مشاهده محبوبیت «محمد مصدق» نخست وزیر وقت ایران به دلیل فرمان ملی شدن نفت و ملی کردن شرکت نفت انگلیس و ایران (که اکنون بخشی از شرکت بریتیش پترولیوم است)، چه واکنشی نشان داد. بریتانیا ارتش خود را به ایران نفرستاد و اعلام جنگ نکرد؛ در عوض با همکاری آمریکایی‌ها کودتای آرامی را ترتیب داد که توسط سرویس اطلاعاتی بریتانیا «عملیات چکمه» و توسط آمریکایی‌ها «عملیات آژاکس» نامیده  شد. 
این کودتا در سال ۱۹۵۳ مصدق را برکنار و ژنرال «فضل‌الله زاهدی» را به جای او منصوب کرد و «محمدرضا پهلوی» را به قدرت بازگرداند. همین الگو یک دهه قبل نیز مشاهده شد، زمانی که بریتانیا در سال ۱۹۴۱ جنبش «رشید علی الگیلانی» در عراق را تضعیف کرد و نایب‌السلطنه و «نوری سعید» را به قدرت بازگرداند. بریتانیا حتی وقتی به دنبال متحد است، با چاپلوسانه‌ترین ابراز احترام به آنها نزدیک می‌شود، همانطور که «هنری مک‌ماهون» دیپلمات و مدیر استعماری بریتانیایی به «شریف حسین بن علی» پادشاه حجاز نامه نوشت و او را به قیام علیه عثمانی‌ها ترغیب کرد. او نامه خود در تاریخ ۳۰ آگوست ۱۹۱۵ را با این جمله به پایان رساند: «اعلیحضرت پادشاه بریتانیای کبیر از بازگرداندن خلافت به یک عرب واقعی از شاخه‌های آن خاندان مبارک نبوی استقبال می‌کند.»
 اینجا تفاوت عظیم بین فریبکاری زیرکانه و تانک را می‌توان مشاهده کرد و تنها چند سال گذشت تا روی دیگر آن آشکار شد. مک‌ماهون در نامه‌ای خصوصی به «لرد هاردینگ» وکیل کل انگلستان و لرد اعظم بریتانیای کبیر(رئیس مجلس لُردان) در ۴ دسامبر ۱۹۱۵ اعتراف کرد که ایده یک دولت عربی قوی و مستقل را جدی نمی‌گیرد. 
کشتن با طناب ابریشمی، نه لبه شمشیر 
سپس توافق سایکس-پیکو در سال ۱۹۱۶ از راه رسید که سرزمین را حتی قبل از آزادی‌اش تقسیم کرد. مهارت آنها در مهار کردن یک فضیلت اخلاقی نبود، بلکه شکل پیچیده‌تری از شکار بود: «کشتن با طناب ابریشمی، نه لبه شمشیر.» بریتانیایی‌ها در این نوع تعادل منطقه‌ای سرآمد بودند، تاجایی که به اصل اساسی سیستم آنها تبدیل شد. آنها پس از خلع ناپلئون در کنگره وین (۱۸۱۵)، فرانسه را مهار کردند و به جای سرکوب شکست‌خوردگان و انتقام از آنها، در این قاره تعادل برقرار کردند. آنها در جنگ کریمه (۱۸۵۳-۱۸۵۶) از امپراتوری عثمانی حمایت کردند تا روسیه تزاری را مهار کنند.
 سپس در سال ۱۹۰۲ اتحاد انگلیس و ژاپن را منعقد کردند و در جنگ ژاپن با روسیه (۱۹۰۴-۱۹۰۵) برای ایجاد تعادل در خاور دور، سلاح و کشتی در اختیار ژاپن قرار دادند. با این حال، در نظر بگیرید که بریتانیایی‌ها چگونه با خود امپراتوری عثمانی برخورد کردند. آنها می‌توانستند سقوط امپراتوری عثمانی را مدت‌ها پیشتر تسریع کنند، اما برای دهه‌ها تصمیم گرفتند آن را سرپا نگه دارند و آن را «مرد بیمار اروپا» نامیدند تا مانعی بر سر راه گسترش تزار به سمت آب‌های گرم و تنگه‌ها باشد، اما هنگامی که تاریخ مصرف امپراتوری عثمانی برایشان پایان یافت، به تجزیه آن 
پرداختند؛ بنابراین اگر بریتانیا مانند برخی کشورهایی رفتار می کرد که به استفاده از زور به جای مذاکره معتاد هستند، هر دو سال یک بار شاهد یک جنگ جهانی بودیم.
مغلوبان همیشه شیفته فاتح هستند
ما می‌دانیم که فرانسوی‌ها و آمریکایی‌ها صرفاً به اشغال یک کشور و غارت منابع آن بسنده نمی‌کنند؛ آنها همچنین مشتاق تحمیل دستور کار و ایدئولوژی خود بر کسانی هستند که با زور سلاح کشورهایشان را اشغال می‌کنند. آنها بر این اصل تکیه می‌کنند که مغلوبان همیشه تحت تأثیر فاتح هستند، همانطور که «ابن خلدون» آن را توصیف کرده است: «مغلوبان همیشه در شعارها، لباس‌ها، باورها و تمام آداب و رسوم خود شیفته فاتح هستند.» علاوه بر این، کنترلی که سیاستمداران پوپولیست در عرصه سیاسی هر دو کشور (بریتانیا و آمریکا) اعمال می‌کنند، تا حد زیادی ناشی از حس برتری ذاتی آنها و اعتقادشان به رسیدن به کمال تمدنی است. آنها خود را منصوب الهی می‌دانند - حتی اگر سکولاریسم آنها غالب باشد - و معتقدند مردم را از تاریکی جهل به نور تمدن هدایت می کنند. 
فرانسه استعماری، نمونه بارز این امر است. آنها که به اشغال الجزایر به مدت ۱۳۰ سال بسنده نکرده بودند، آن را بخشی از فرانسه کردند و این متفاوت از سیاست انگلیسی‌هایی است که مشغول تفرقه انداختن و ایجاد کینه و مرز بین ملت‌ها، با آرامش و تسلیم پذیری بسیار ظریف هستند.
 ترامپ و تناقضی که او انتقاد می‌کند
بیایید همه این موارد را در مورد وضعیت ایران و رویکرد آمریکا نسبت به آن در نظر بگیریم که چگونه دونالد ترامپ در مبارزات انتخاباتی خود بر ضرورت صلح، مذاکره و ترک جنگ‌ها تأکید و از بوش پسر و اوباما به خاطر این موضوع انتقاد کرد. او اما با «تولسی گابارد» مدیر اطلاعات ملی آمریکا که در مارس ۲۰۲۵ در کنگره شهادت داد ارزیابی‌های اطلاعاتی ایالات متحده هنوز نشان می‌دهد که تهران روی توسعه کلاهک هسته‌ای کار نمی‌کند، مخالفت کرد و گفت: «گابارد اشتباه می‌کند». این در حالی بود که رویترز هم به نقل از منبعی آشنا با این موضوع گفت که این ارزیابی بدون تغییر باقی مانده است و ایران برای تولید کلاهک هسته‌ای به سه سال زمان نیاز دارد. تصور کنید رئیس جمهوری قدرتمندترین کشور جهان حتی ارزیابی اطلاعاتی دولت خود را هم قبول نکند؛ پس ارزیابی چه کسی را قبول می‌کند؟ نکته طنز اینکه پس از همه اینها، ترامپ درخواست جایزه صلح نوبل 
می‌کند. 
او سپس جنگ‌هایی را که ادعا می‌کند به آنها پایان داده است، فهرست می‌کند: «من نه به خاطر توقف جنگ بین هند و پاکستان جایزه صلح نوبل را دریافت خواهم کرد، نه به خاطر توقف جنگ بین صربستان و کوزوو، و نه به خاطر حفظ صلح بین مصر و اتیوپی؛ من هر کاری هم بکنم جایزه صلح نوبل را دریافت نخواهم کرد، اما مهم این است که مردم می‌دانند و این تنها چیزی است که برای من اهمیت دارد.» این لفاظی‌های پوپولیستی که هسته اصلی دولت جدید آمریکا به ویژه در حزب جمهوری‌خواه نفوذ کرده است، گفتمانی برتری‌جویانه را در بر می‌گیرد که از خروج انزواطلبی آمریکا حمایت و همزمان از اسرائیل محافظت می‌کند و راه را برای سلطه منطقه‌ای آن هموار می‌سازد و ملت‌های جهان را برای ابراز دیدگاه خود به چالش می‌کشد، حتی اگر در این راه، شرارت‌هایی به بار آورد.
 لذا جای تعجب خواهد بود اگر دوره ترامپ به یک جنگ جهانی ویرانگر ختم نشود. حال، پرسش این است که کدام یک برای کشورهای قدرتمند پایدارتر است: دستی که از پشت صحنه، ریسمان‌های دشمنش را می‌کشد یا مشتی که بر سر دشمن می کوبد و کینه و انتقامی را در وجود آن بیدار می‌کند که هرگز نمی‌خوابد؟ کدام یک از آن امپراتوران باستانی، قدرت خود را در جنگی که آغازش را می‌دانست، اما پایانش را نمی‌دانست، هدر داد؟

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی