روزهایی که رفتند...
«از کلمات هیچ کاری بر نمی آید و من، ویران تر از کلمات، در بُهت خود دچار تکراری غریب، وامانده و درمانده ام.»
این جملات آغازین کتابی است که نیم قرن پیش از این روزها، یک روز عصر وقتی داشتم از کار به خانه برمی گشتم، از دستفروش پیر و پوکیده ای که در پیاده رو نبش خیابان اهلی، نزدیکی های فلکه شهرداری شیراز، کتاب و مجلات قدیمی و قط و قراضه های دور ریز را بساط می کرد، به یک قران خریدم. آن پیرمرد که خود زباندانی چربدست و زبده در فوت و فن های دیگر مردمداری بود،برای من توضیح داد که از بدبختی و فلاکت به این کار رو آورده وگرنه....
صدای پیرمرد در همهمه «عمو نوروز» و «حاجی فیروز» گم شد .آن کتاب، نه جلدی داشت، نه نام و نشانی از ناشر. گویی دستنوشته ای را به تایپیستی ناشی سپرده اند و او ـ همان تایپیست ناشی ـ بی هیچ نشانه و شناسه ای، کلماتی دربدر را بر کاغذ پاشانده است و دستی به رحم و شفقتی دور ریز، رگه ای چسب کاغذ، ته ریز آن بسته کرده و شده همین کتابی که حالا در قفسه کتاب هایم با جلدی عاریتی از تقویمی منقضی شده نشسته است. و آن کلمات، جمله یادگاری نشسته در صفحه آغاز کتاب، همچنان در مُخ من می تابد و مرا می تاباند و هی از خودم می پرسم:
ـ یعنی واسه چی اینو نوشته؟...
نگاه می کنم به روزهایی که رفته اند و از عمر، همین تتمه ای که مانده، بایستی از معبر و گذرگاه ابلیس بسته روزگار بگذرد و مرا و ما را برساند به کجا؟....
نوروز و پیرمرد کتابفروش
ـ نوروز...
ـ نوروز؟!
ـ ها بعله ؛ نوروز
ـ حاجی فیروزه ... بله!
ـ سالی یه روزه ... بله !
ـ اگه بلیط داری امسال، بگو یا شانس و یا اقبال!
جمع پراکنده ای از نوجوانان آن روزها مقابل بساط پیرمرد کتابفروش درهم می تابند و همراه با مرد درهم تکیده ای که با ریتم سرخوش، دایره زنگی خود را می جنباند، در هم وول می خورند و دم می گیرند:
ـ پولایی که می دن سر جاش...
ـ میلیونر شدن سر جاش ...
ـ جز اینا چیا داره ؟
ـ هف سین طلا داره ....
ـ هف سین ِ طلا ؟!
ـ ها ....
پیرمرد بساط چی در خود غرولند می کرد:
ـ ها ... تو راس میگی ... گذاشتن براتون برید تحویل بگیرید!
ـ کجا گذاشتن؟
ـ سجاف جیب بغل بنده!
هرّه کِره نوجوانان علاف بلند شد. به قاه قاه. به خوشی و سرخوشی و بی خیالی . فیروز، دوست مرحوم آن دوران، کارگر همراه و همکارم در آن روزها، نشسته بود با پمپ دستی تایر عقب دوچرخه را باد می کرد. هربار پس از دو یا سه تلمبه زدن، هن هن کنان با دو انگشت، لاستیک را می چلاند تا ببیند باد تایر دوچرخه تنظیم و مناسب است یا نه. بعدش نوک انگشت بر زبان می زد و ذره ای آب دهان می نشاند روی سوراخ کرمک. اگر تایر فسه ای چیزی می داد، معلوم بود که گیر دارد، وگرنه عیب و ایرادی نداشت و ما می توانستیم رکاب زنان به راه خود برویم.
درهمین حال و احوال بود که کرمک تایر عقب دوچرخه ول شد و در زیر دست و پای عابران رفت که رفت که رفت. حالا بیا و میان گرد و خاک و زباله های زیر دست و پای ملت بگرد دنبال چیزی اندازه یک نخ کبریت! گفتن ندارد که برای همان کِرمَک، چه ستمی کشیدیم و با چه ذلتی توانستیم یکیش را بخریم و دوباره فیروز، هن هن کنان با آن پمپ دستی افتاد به باد کردن لاستیک. بماند. حالا خسته و درمانده با یکی دو قران پول سیاه ته جیب ایستاده ایم و داریم روزگارمان را تماشا می کنیم. او که دایره می نواخت، گرده دایره زنگی را دور صورت پیرمردی که نقش حاجی فیروز را می تابید گرفت و پرسید:
ـ جز اینا چیا داره؟...
روزهای آخر اسفند شیراز
شیراز دم عید، تنها شهری پُر از آدم های رنگارنگ نیست؛ بُریده جایی از روزگار گذشته عالم است. غرقه در جادوی زیبایی و افسانه ای رنگ ها. حالا تو نوجوان باشی و زندگی در جانت رقص رقصاند برود و بیاید، دیگر نگفتنی....
ـ عید دارد و بهار دارد و ...
پیرمرد بساط چی افتاده بود به عزّ و التماس با مشتری سمجی که سر دوزار و دهشاهی، دبه درآورده بود. تلی کتاب از میان پاره پوره ها جمع کرده بوده و حالا می خواست همه را به ثمن بخس از پیرمرد بساط چی بخرد. پیرمرد که عینک ته استکانی کت و کلفتی روی چشم داشت، قاپ زد و بسته ای از کتاب ها را از دست خریدار گرفت و آنها را پرت کرد طرف تل کتاب های دیگر :
ـ برو بابا، تو بخر نیستی مردم آزار!
ـ چرا دبه در میاری مرد حسابی؟
ـ من دبه در میارم؟ یه ساعته داری کتابا رو پنجال می زنی، هزار بار همه را زیر و رو کردی و گل اونا رو سوا کردی، حالا هم می خوای مفت ورداری بری؟!
ـ مفت؟... پونزه زار مفته؟!
ـ اینا سی تومن پولشه دست کم!
جوانی که سیبیل از بناگوش در رفته اش نشان از حال و مرامش می داد، این را گفت و چشم غرّه ای به مشتری رفت و جوری که پیرمرد بساط چی را سر حال بیاورد، ادامه داد:
ـ نمی خوای بذار سر جاش !
ـ بذارم سر جاش؟
ـ ها ... بذار سر جاش ...
نامشتری، مِن مِن کنان، دوباره رفت توی جلد کتاب هایی که برداشته بود و گوشه ای گذاشته بود. دلش نمی آمد از خیرشان بگذرد. نامشتری بنا را روی چک و چانه گذاشته بود. حوصله سر بر. پیرمرد یکی از کتاب ها را کشید بیرون و گرفت جلوش و گفت:
ـ همین یکی، تنهایی، یه تومن پولشه و تو یه قرون براش نمیدی؟!
ـ بدش من!
یک ریالی را نشاندم کف دست پیرمرد بساط چی. نگاهش کرد. انگار آن دو عدسی عینک ته استکانی اش تلسکوپی بود و او داشت، برقابرق آن سکه را در کهکشان راه شیری دنبال می کرد.
ـ عیدی نمیدی مشدی؟...
دو کودک خردسالش هرکدام اینور آنورش ایستاده بودند و مرا نگاه می کردند. آن کتاب هنوز اینجا هست و این روزها، هر از گاهی آن را ورقی می زنم و هنوز که هنوز است، نمی دانم این جمله دستنویس از کدام نویسنده است؟....
شما چه نظری دارید؟