بهاریه
محتشم مؤمنی(سامان)
کوله باری پر ز گل های صفا دارد بهار
یک گلستان نغمه شور و نوا دارد بهار
از گل و از لاله و از چشمه ساران پرآب
سفره ای گسترده ، دستی پر عطا دارد بهار
یک سبد آزادی و شور و نشاط و خرّمی
تا نماید هدیه بر ما و شما دارد بهار
با جمال نرگس و با غنچه خندان باغ
چهره ای زیباتر از مهر سما دارد بهار
از غزلخوانی قمری، وَز نوای بلبلان
یک جهان صوت قشنگ و دلربا دارد بهار
از شمیم مریم و بوی خوش نیلوفران
بهر هر افسرده خاطر، بس دوا دارد بهار
رنگ محنت می زداید از رخ بستان و باغ
کوچه هایی باصفا بعد شتا دارد بهار
زنده می سازد زمین را با دم عیسایی اش
صد نشان از قدرت و لطف خدا دارد بهار
می نوازد با نسیم پر زعطرش جسم و جان
جان پر مهری ز هر زشتی جدا دارد بهار
دیده ام در روی پر نقش زمین، بعد از خزان
چون مسیحا یک دم رونق فزا دارد بهار
عالمی را می کند مبهوت زیبایی خویش
بس که در رخسار خود نقش و نما دارد بهار
با چنین روی و چنین شور و چنین سرزندگی
حال و روزی چون بهشت دلربا دارد بهار
گرچه هر فصل خدا باشد خوش و زیبا، ولیک
رونقی خوشتر ز هر فصل خدا دارد بهار
یک سر وگردن بود بالاتر از جمع فصول
شوکتی فرخنده بی چون و چرا دارد بهار
رو به صحرا رو کن و با دیده بینا ببین
روی خندانی که در بستان سرا دارد بهار
می شود عالم به «سامان» در مه اردیبهشت
چون جمال و خرّمی از حد فرا دارد بهار
عید نوروز
ز ره آمد شمیم عید نوروز
خوشا صبح و نسیم عید نوروز
فراوان ار چه باشد عید، امّا
ندیدم چون شمیم عید نوروز
رهی باشد به باغ شادمانی
طریق مستقیم عید نوروز
گرامی روز شادیّ و سعادت
بود روز عظیم عید نوروز
دوباره زنده می گردد زمانه
ز الطاف کریم عید نوروز
بود خوش یادگاری از نیاکان
گلستان فخیم عید نوروز
به شور و شادمانی گشته یکتا
شب عاری ز بیم عید نوروز
نبیند رنگ غم هر کس که باشد
دل و جانش سهیم عید نوروز
بگیرد لاله و نسرین و سوسن
ز باغ پر نعیم عید نوروز
به کوی او نهد پا همچو نرگس
شود چندی مقیم عید نوروز
بود «سامان» صفت آغاز هر سال
چو مهرویان ندیم عید نوروز
دوباره روی شاخهها پر از بهار میشود
ونوس جامی پور
نگاه من چه عاشقانه بیقرار میشود
دوباره خاک غمزده بنفشهزار میشود
در این شب سیاه دل، ستارههای زندگی
در آسمان خانهام چه بیشمار میشود
غبار سرد خستگی، از این دیار میرود
و جای جای آسمان، پُر از شرار میشود
کرانههای مهر را به غنچهها سپردهای
تمام باغ را ببین، که گل حصار میشود
«ونوس» عشق میرسد به جشنواره زمین
زلال جاری غزل چو آبشار میشود
دوباره خندههای ما پر از گل محمدی
دوباره روی شاخهها پر از بهار میشود
کتاب فرشتگان
ستاره باش که سهم تو کهکشان باشد
پرنده باش که تقدیرت آسمان باشد
بهشت، آینهای در همین خیابانهاست
اگر که لطف خداوند یادمان باشد!
طلوع روشن فردا، مرور دفتر نور
غرل بگو، که غزل جوششی روان باشد
شب سیاه زمستان کشید سر بر خاک
ترانههای تو خورشید جاودان باشد
مگر به بال ملائک نشستهای، ای دوست
که نام تو به کتاب فرشتگان باشد
سلوک صبح دعا، چشمهای عاشق را
قرارگاه امید و قرار جان باشد
ستارگان درخشان «ونوس» اشعارند
اگر نگاه تو منظومه جهان باشد
شما چه نظری دارید؟