سخن به وضعیت جزیرۀ العرب از وجوه مختلف رسید و آنچه پیامد زیستن در آن محیط است و اهمیت مکه، جایگاه قریش .                                                            
اشاره کردید به اختلافات بین مناطق. آیا می‌توانیم مشخصاً بگوییم که قریش، به‌ویژه با کدام مناطق اختلاف عمده‌ای داشت؟
قریش به‌عنوان یک بخش اصلی از حجاز شناخته می‌شد و به‌صورت تاریخی، پیش از اسلام اختلاف خاصی با مناطق دیگر نداشت و یا اگر داشت، کم رنگ شده بود. اما بعد از بعثت، موقعیت ویژه‌ای پیدا کرد که بخشی از آن به دلیل جایگاه پیامبر اسلام(ص) و تبدیل‌شدن مکه به مرکز دینی جدید بود. این مسئله باعث شد که برخی از قبایل و مناطق دیگر، مخصوصاً جنوبی‌ها، نسبت به قریش حساس شوند. این حساسیت به این معنا بود که برخی از قبایل جنوبی احساس می‌کردند که استقلال و هویت قبیله‌ای آنها نباید تحت سلطه قریش قرار بگیرد. حتی در جریان «جنگهای ردّه» پس از وفات پیامبر، بسیاری از جنگها صرفاً دلایل دینی نداشتند، بلکه ناشی از این تفکر بودند که ما خودمان برای خودمان هستیم، اگر هم قرار باشد پیامبری داشته باشیم، از میان خودمان خواهد بود! برای نمونه، در زمان پیامبر(ص)، افرادی مدعی پیامبری شدند و حتی در نامه‌نگاری‌هایشان به پیامبر اکرم می‌نوشتند: «تو پیامبری، من هم پیامبرم!»  این نشان می‌دهد که نوعی مقاومت در برابر موقعیت برتر قریش شکل گرفته بود. از طرف دیگر، در دوره‌های بعدی، گروه‌هایی مانند خوارج که عمدتاً از نجد برخاسته بودند، سخت مخالف سلطه قریش بودند. البته خوارج نمی‌گفتند که خلافت نباید در دست قریشیان باشد، بلکه می‌گفتند خلافت نباید فقط مختص قریش باشد یعنی غیرقریشی هم می‌تواند خلیفه شود؛ اما در عمل، این شعار آنها را در تضاد مستقیم با قریش قرار می‌داد، چراکه مشروعیت خلافت در ذهن جامعه آن زمان همچنان با قریش گره خورده بود.
قبل از آنکه وارد بحث فتح مکه و مهاجرت گسترده قریشیان به مدینه شویم، اگر نکته‌ای درباره سابقه امویان باقی مانده، بفرمایید.
بحثی در میان مورخان وجود دارد که به اصل و نسب بنی‌امیه مربوط می‌شود. بر اساس این دیدگاه، بنی‌امیه، فرزندان واقعی عبدشمس نیستند، بلکه امیه فرزندخوانده یا حتی غلام عبد شمس بود. برخی منابع تاریخی حتی معتقدند که امیۀ بن عبد شمس اصالتاً رومی بود، البته نه به معنای بیزانسی، بلکه از مناطق شامیِ تحت نفوذ روم شرقی. این فرضیه را برخی مورخان تقویت می‌کنند، چراکه مثلاً ویژگی‌های ظاهری بنی‌امیه با دیگر قریشیان متفاوت توصیف شده است، مانند رنگ پوست و مو و چشم که این ویژگی‌ها در مقایسه با چهره‌های سایر خاندان‌های قریش تفاوت محسوسی دارد.
در مورد شخصیت ابوسفیان و پسرش بعد از بعثت واکنش‌های مختلفی وجود دارد. آنها در این برهه زمانی چه ویژگی‌هایی داشتند و چه نوع واکنشی نشان دادند؟
این موضوع باید در چارچوب گسترده‌تری دیده شود. به طور خلاصه، اشرافِ مکه به معنای واقعی کلمه، در مقابل پیامبر(ص) موضع گرفتند. البته نه اینکه همه این کار را کردند؛ اما اکثرشان چنین کردند. این موضع‌گیری، تا حد زیادی طبیعی است. چرا که موقعیت اجتماعی، جایگاه مالی و روابط اقتصادی آنها، نتیجة وضعیتی بود که اگر از بین می‌رفت، جایگاهشان نیز فرو می‌ریخت. اگر اعمال حج به همان شکل سابق انجام نمی‌شد، بسیاری از منابع مالی از بین می‌رفت. اگر افراد با یکدیگر برابر و در کنار هم قرار می‌گرفتند، دیگر معنایی نداشت که کسی برتر باشد و یا شریف‌تر؛ لذا آنها بخشی از آن شبکه اجتماعی بودند که در طول زمان در مکه شکل گرفته بود و ابعاد مختلفی داشت. آنها احساس می‌کردند، و این احساسشان نیز درست بود که پیامبر و رسالتش در مقابل نظم موجود و وضعیتی که وجود داشت، قرار می‌گیرد.
شعار مساوات انسان‌ها برای آنها تحریک‌کننده بود، زیرا خودشان را از طبقه برتر می‌دانستند. 
در مورد وضعیتی که حتی نسبت به بتها و بتکده‌ها وجود داشت، این موضوع نیز رونق خاصی برای بازار آنها ایجاد کرده بود. پس فقط مساوات مطرح نبود، بلکه منافع دیگری نیز برای آنها وجود داشت.
چه منافعی به خطر می‌افتاد که تا این اندازه واکنش برانگیز شد؟
این موضوع به یک عامل خاص محدود نمی‌شود؛ برای مثال معروف است که ابولهب ـ عموی پیامبرـ که البته عبارت خوبی نیست، می‌گفت: «این چوپان‌زاده می‌خواهد رئیس ما بشود!» این نوع واکنش‌ها، از رقابت و خصومت شخصی گرفته تا مواردی که منجر به دگرگون شدن آن شبکه اجتماعی و مالی می‌شد، نقش داشت؛ یعنی اینها می‌گفتند که اگر کسی بخواهد حجش مقبول واقع شود، باید لباس حج خود را از مکه تهیه کند. موضوع فقط غذا  و مسکن زائران نبود که عوایدش نصیب قریشیان می‌شد. بعضی افراد که تا حدودی برهنه طواف می‌کردند، عمدتاً به همین دلیل بود. مجبور بودند این لباس را بخرند و چون توانایی‌ لازم را نداشتند، نیمه‌برهنه طواف می‌کردند.
قریش برای خودش موقعیت‌ها و مناصب خاصی، چهارده منصب، تعیین کرده بود که پیامبر به جز دو مورد، بقیه را حذف کرد. این مناصب خودش موقعیت اجتماعی ایجاد می‌کرد؛ یعنی اینکه «من مسئول این کار هستم» یا «من مسئول آن کار هستم.» ضمناً این موقعیت اجتماعی، منافع مالی و اقتصادی نیز داشت. اینکه چرا بعثت مشکلاتی در مکه ایجاد کرد و این مقدار مقاومت را برانگیخت، واقعیت این است که این موضوع نتیجة یک مجموعه عوامل بود. از مسائل شخصی گرفته تا مسائل کلی که مربوط به موقعیت آنها و منافع تجاری و اقتصادی‌شان می شد. حالا اینکه بعداً چه اتفاقی افتاد که روابط حفظ شد، به این صورت بود که در دوره بنی‌امیه، همان روابط را در قالبی دیگر بازسازی کردند.
اکثر بنی‌امیه مخالف پیامبر(ص) بودند، به جز چند مورد که استثنا بود. ابوسفیان تا قبل از هجرت پیامبر، شخصیت درجه اول قریش نبود؛ اما بعداً به این جایگاه رسید. دلیلش این بود که رقبایش یکی پس از دیگری فوت کردند. اگر اشتباه نکنم، ولید بن مغیره درگذشت، عموی پیامبر، ابولهب، که زنش ام جمیل از بنی‌امیه بود، نیز فوت شد. ابوجهل که فرد بسیار تأثیرگذاری بود، در جنگ بدر کشته شد.  شخصیت‌های مهمی مثل عتبه، شیبه و ولید پسر عتبه که همگی افراد برجسته‌ای بودند، به‌ویژه عتبه که از ابوسفیان نیز سالخورده‌تر و معتبرتر بود، در جنگ بدر کشته شدند. به طور کلی خلأ شخصیتی پدید آمد و عملاً ابوسفیان به ریاست مکه و قریش رسید و حتی به ریاست مجموعه کنانه که قریش بخشی از آن بود، ارتقا یافت.
از مجموع حدود هفتاد نفری که از کفار مکه در جنگ بدر کشته شدند، بسیاری از آنها موقعیت بالایی داشتند. لذا پس از جنگ بدر است که ابوسفیان به عنوان شخصیت اول ظاهر می‌شود. بعد به جنگ اُحد می‌رسیم. این جنگ عمدتاً به منظور انتقامجویی از جنگ بدر انجام شد و عده زیادی از مسلمانان شهید شدند. در جنگ بدر، کسی از زنان مکه حضور نداشت؛ اما در جنگ احد، شمار زیادی از زنان شرکت کردند، ازجمله هند، مادر معاویه، که اقدام به شکافتن بدن حضرت حمزه کرد. در اینجا ابوسفیان به عنوان شخصیت اصلی بود که شعار «اُعلُ هبَل» را سر داد و پیامبر(ص) به مسلمانان فرمود: «بگویید الله اعلی و اجل». این شعار را خود ابوسفیان مطرح کرد، به اعتبار مقامش به عنوان امیر لشکر.
ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی