صبار فلاح اللامی (سرهنگ عراقی) - ترجمه مهرداد آزاد
سالها پیش از آغاز جنگ تحمیلی، سهراب سپهری پیشگویانه در منظومه عرفانی «مسافر» میگوید: «ولی هنوز سواری است پشت بارة شهر/ که وزن خواب خوش فتح قادسیهر به دوش پلک تر اوست/ هنوز شیهه اسبان بیشکیب مغولها/ بلند میشود از خلوت مزارع ینجه…» آنچه در ادامه میآید، بخشهایی از این خواب آشفتة بیحاصل است:
آنها اراده کرده بودند خرمشهر را برای همیشه از خاک ایران جدا کنند. روی دیوارهای خرمشهر جمله «جئنا لنَبقی» را نوشته بودند: «آمدهایم تا بمانیم». در این جمله یک ارادة همراه با کینه است. در نوزده ماهی که خرمشهر در اشغال بود، در آنجا خط اتوبوسرانی و تاکسیرانی بصره ـ خرمشهر برقرار کرده بودند، مغازه صرافی باز کرده بودند تا ریال ایرانی را به دینار عراقی تبدیل کنند. آب و هوای خرمشهر در رادیو بغداد به عنوان یکی از شهرهای عراق گفته میشد. در اعلامیههای توجیه سیاسی بعثیها آمده بود: «محمره (خرمشهر) مانند بالشی است که بصره روی آن آرمیده است!» صدام در سخنانش خرمشهر را «مروارید شطالعرب» نامید.
افسران عراقی گفتهاند: کارشناسان نظامی خارجی که به خرمشهر میآمدند، وقتی استحکامات ما را میدیدند، میگفتند: «خرمشهر برای همیشه از آن شما خواهد بود. ایرانیها برای پس گرفتن آن به یک ارتش کاملا مدرن و مجهز نیاز دارند، در حالی که چنین ارتشی ندارند؛ بنابراین نگران نباشید.» اما دیری نپایید که ایرانیان سلحشور سر رسیدند و صدام دوم خرداد ۱۳۶۱ به فرماندهان و نیروهایش در خرمشهر چنین پیامی میفرستد: «فرزندان مردان و زنان دلیر امت عرب! شما بازماندگان نبرد قادسیه هستید. امروز چشم همه عراق به شماست. محمره متعلق به عراق است. محمره بغداد است. محمره کرکوک است. محمره بصره است. محمره حاصل خون سربازان دلیر عراق است. محمره ناموس شماست. محمره…!» برای همین وقتی خرمشهر آزاد شد، حسین کامل داماد صدام گفت: «در ۲۴ ساعت اول، یک پزشک همواره بالای سر صدام بود. آنقدر فشار روحی روی او بود!»
خاطره سرهنگ عراق
وقتی به سرتیپ ستاد حَمَد الحمود اطلاع دادم که ایرانیها به مواضع ما نزدیک شده و با تصرف جبهه راست خرمشهر، بندر را تحت کنترل خود درآوردند، تلفن را بر زمین کوبید و شروع به گریستن کرد. نیروهای ایرانی داشتند به سمت ما پیشروی میکردند. مأیوسانه میکوشیدم نیروها را در مواضع خود تثیبت کنم؛ نیروهایی که کاملا خود را باخته بودند. یکی از افراد نزدیک سنگر من گفت: قربان میخواهم خودکشی کنم، میخواهم امشب بمیرم! ـ : چرا؟
ـ مگر این صداها را نمیشنوید؟! آنها دارند میآیند!
ـ : بله، صدایشان را شنیدهام.
در آن شب زمین میلرزید. هر کس که تسلیم میشد، بخت بزرگی داشت؛ شب بسیار سختی بود: کشته شدن افراد یکی پس از دیگری، انفجار سنگرها و انبار مهمات، پراکنده شدن ترکشهای مواد منفجره، صحنههایی بود که هر لحظه در برابر چشمان ما اتفاق میافتاد. در چنین لحظات دشواری، فرمانده لشکر از ما میخواست که مقاومت کنیم و میگفت: «صبار، گردان تو باید در موضع خود بماند و تو از تمام امکانات خود برای بازداشتن فراریان استفاده کنی!به تو اختیار کامل میدهم هر کس را قصد فرار از مواضع خود دارد، اعدام کنی.»
به چشم خود میدیدم که سربازان آماده فرار از سنگر هستند. با خود میگفتم: « امشب تمام اوضاع به هم خواهد ریخت، آنها میآیند تا ما را از شهر برانند.» در کنار من، سروان مفتاح معاون گردان، ایستاده بود. خسته و هراسان به نظر میرسید. گفتم: «چطوری ابوفلاح؟»
ـ والله امشب اوضاع خیلی نگرانکننده به نظر میرسد قربان!
ـ : از کجا فهمیدی؟
ـ حملة این بار آنان با حملات گذشته فرق میکند.
آن شب، خرمشهر از همه سو در محاصره قرار گرفته بود و از هر طرف، صفیر گلوله و توپ به گوش میرسید. شهر به خاطر حجم بسیار زیاد گلولهباران، یکپارچه غرق در نور شده بود. سروان مفتاح به من گفت: «میخواهم با حیلهای قانونی فرار کنم!» به عنوان فرمانده گفتم: «من هر افسری را که بخواهد فرار کند، اعدام میکنم!» دست از پا درازتر به سنگر بازگشت و شروع به داد و فریاد کرد. فهمیدم میخواهد با تظاهر به دیوانگی، خود را از این مهلکه برهاند. سربازان فریاد کشیدند: «سروان مفتاح دیوانه شده!» نزد او رفتم. دستور دادم همه از مقر خارج شوند؛ من ماندم و او. گفتم: «ببین سروان، اگر به وضعیت طبیعی برنگردی، با فرمانده تیپ و فرمانده لشکر تماس میگیرم.» او در حالی که سعی میکرد اشکهایش را پنهان کند، به گوشة اتاق رفت و با صدای بلند گریست: آخر قربان، میخواهم از این شهر فرار کنم! ـ به کجا؟
ـ به جهنم! گفتم: «فکرش را نکن. به زودی اولین نفری خواهی بود که به آنجا میروی!»
لحظات به سختی سپری میشد؛ لحظات تسلیم شدن در برابر مرگ. جسد سرهنگ ستاد قیس عبدالواحد العبیدی، معاون فرمانده تیپ ۶۰۱، متلاشی شده بود. منظره وحشتناکی بود. زمین خرمشهر در آن شب دوشنبه، در زیر قدمهای ما آرامش نداشت. دوستم سرهنگ عبدالحسین ثامر در گوشم گفت: «خوش به حال فراریان و نجاتیافتگان!» گفتم: «فکر نمیکنم بتوانیم نجات پیدا کنیم.»
هرچند در ابتدای عملیات، نیروهای ما مقاومت شدیدی نشان دادند، اما حملات وارده از جانب غربی، نیروهای مقاومتکننده را از بقیه جدا ساخت و عدهای نیز تسلیم شدند. سرهنگ احمد زیدان التکریتی ـ فرمانده عملیات ـ فرار کرد و وارد یکی از میادین مین شد. سرتیپ ستاد ضیاء توفیق مخفیانه از صحنه عملیات گریخت؛ اما در یکی از قایقها، او را مجروح یافتند. هواپیماهای عراقی به بمباران نقاط تجمع ایرانیها در عمق مواضعشان و در منطقه بندر پرداختند؛ اما در همین حال، توپخانههای ما گلولهباران مواضع خودی را از سر گرفتند که در نتیجه، سرگرد عبدالعزیز شکاره، یکی از نزدیکان سرلشکر عبدالزهره شکاره، کشته شد.
در این وانفسا کوشیدم با لطایفالحیل از مهلکه بگریزم؛ اما در عین حال بهانه به دست اطرافیان ندهم. به سمت شطالعرب (اروندرود) میدویدم و در یک قدمی مرگ قرار گرفته بودم که بیسیمچی همراهم گفت: «فکر نمیکنم بتوانید به رودخانه برسید.» با اطمینان خاطر گفتم: «من از اباعبدالله استمداد کردهام!» در همان حال خاطرهای دردناک از ذهنم گذشت؛ خاطرة پیرزنی که به هنگام ورودمان به خرمشهر، با خواهش و التماس از من خواست خانه را بر سرش ویران نکنم: «اگر نجابت و مردانگی داشته باشی، این کار را نمیکنی.» من ایستادم و پشت سرم ستون نظامی متوقف شد؛ اما فوراً صدای فرمانده تیپ بلند شد: «سرهنگ صبار! چرا ستون ایستاد؟» نمیدانستم چه بگویم. به دروغ گفتم: «قربان، منتظر رسیدن بقیه تانکها هستم!» تانکها که رسیدند، هر چه درخت و مانع بود، نابود شد. خانهها و از جمله خانه آن پیرزن هم با خاک یکسان گشت. نفیر انفجار با گریه پیرزن در هم آمیخته بود. حتی مسجد جامع شهر نیز در امان نماند. آن هنگام، من در درون احساس میکردم که وضع بدین منوال باقی نخواهد ماند.
وقتی سرلشکر ستاد اسماعیل النعیمی مطمئن شد که حتی در آخرین سنگرهای مانده نیز مقاومت بیفایده است، دستور عقبنشینی لشکر ما را صادر کرد: «عقبنشینی کنید… قهرمان کسی است که خود را نجات دهد!» خود را تنها احساس میکردم و برای نجات از آتش بیامان ایرانیها، دستگاههای بیسیم و باسیم را از کار انداختم، درجه و لباسهایم را کندم و تنها با یک شورت به اروندرود پریدم. یکی از سربازان به گمان اینکه من سربازم و نه افسر، گفت:
ـ خدا صدام را لعنت کند! خدا افسرانش را لعنت کند که ما را فریب دادند و پایمان را به جنگ کشاندند!
*مأموریت در خرمشهر

شما چه نظری دارید؟