محمدرضا حیدرزاده
وقتی داشتی از کنار دیوار بلند بتنی می رفتی و توی تاریکی ته خیابون گم میشدی، مطمئن بودم پرنده شانس بالاخره روی شونه من و تو هم میشینه. دلم می سوزه برای مامانت که فکر می کنه من فرشته نجات توأم. وقتی میام دم خونه تون می بینم ذوق زده دویده برام میوه بیاره، حالم گرفته میشه. میدونم برات سخته که بهش بگی من نه دکترم، نه مهندس، نه هیچ خر دیگه ای!
این حرف ها اصلاً ربطی به اون فال حافظی که با هم گرفتیم نداره. «طایر دولت» و این حرفها. توی اون اتوبوس قراضه ای که داشتم میاومدم سمت تهران، یهو حالم خوب شد. از اتوبوس که پیاده شدم، یه دختربچه کولی جلوم رو گرفت آدامس بفروشه. باورت نمیشه، هشت تا بسته آدامس ازش خریدم. بعد کنار اتوبان با هم قدم زدیم. فقط یه صد تومنی مچاله ته جیبم مونده بود. مجبور شدم با یه مشت آدامس تا خونه پیاده برم. می گفت دوست داره وقتی بزرگ شد، یه اسب بشه! اگه یه دختر کولی بتونه اسب بشه، اصلاً عجیب نیست که منم بتونم دوباره تو رو ببینم....
***
رمان«حافظ خوانی خصوصی»،نوشته علیرضا محمودی ایرانمهر، توسط نشر چشمه منتشر شده است. این کتاب، برداشت و تفسیری آزاد از ابیات غزلهای حافظ است که به زبانی گاه داستانی بیان می شود و از این جهت نویسنده معتقد است که کتاب شاید نوعی فال گرفتن معکوس باشد. این کتاب دارای شش داستان است که در ابتدای هر کدام، چند بیت حافظ آمده و بر اساس آن، نویسنده داستانی نوشته است.
***
«علیرضا محمودی ایرانمهر» متولد سال ۱۳۵۳ در مشهد است و فعالیت ادبی خود را از سال ۱۳۶۹ با نوشتن داستان کوتاه، نمایشنامه، فیلمنامه تلویزیونی و نقد ادبی آغاز کرده است. درسال های ۸۴ و ۸۵ دو کتاب به نامهای «بیا بریم خوشگذرونی» و «سفر با گردباد» (تحلیل هرمنوتیک اشعار صائب تبریزی) از او منتشر شد.
کسب رتبه نخست مسابقه داستاننویسی بهرام صادقی و رتبه نخست نویسندگی نمایشنامههای رادیویی نیز از جمله موفقیتهای این نویسنده محسوب میشود.
***
در داستان دوم کتاب حاضر آمده است:
«ازهرطرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود/زنهار از این بیابان،وین راه بی نهایت»: پیش ترها چند ماه طول می کشید تا ترس های پنهان شده پشت لبخند کسی رو ببینم. چیزهایی که دوست نداریم به هم نشون بدیم. همیشه چند ماه برای دوست داشتن همدیگه و لذت بردن از خنده های هم فرصت داشتیم. اما حالا انگار همه چیز رو روی دورِ تند گذاشته باشن...
داستان سوم
«از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر/ یادگاری که درین گنبد دوار بماند»: در جنوب خراسان وقتی با موقعیت باورناپذیری رو به رو می شوند که واقعاً اتفاق افتاده، می گویند:«گوژ بر گنبد مونده»؛ یعنی گردویی روی گنبدی افتاده، اما همان جا مانده و پایین نیامده است.
چون وقتی چیز گرد کوچکی روی چیز گرد بزرگتری می افتد، قاعدتاً می غلتد و پایین میافتد. اما اگر نیفتاد، چه؟ مثل سخن عشق حافظ که بر گنبد دوّار مانده است. انگار عشق چیز محالی است که همواره اتفاق میافتد. چه چیزی باعث می شود کسی را بیشتر از خودت دوست داشته باشی؟ این چه دردی است که از تحمل آن سیر نمی شویم؟ چرا این گردو بر روی قوس این گنبد دوّار نمی غلتد و پایین نمیافتد؟!...
داستان چهارم
«اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را/به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را»: وقتی عاشق می شیم، همه جهان چه آسون توی ذهن مون خلاصه میشه. طوری که چشمت وسط همه آدم ها فقط یکی رو میبینه، لذت های رنگارنگ و واقعی زندگی بی رنگ میشن، حاضری از یه عالمه آدم به خاطر یه نفر بگذری، با وجود همه موردهای باحالی که بهت خط میدن، بازم فقط به یه نفر وفادار بمونی....
شما چه نظری دارید؟