گودرز گودرزی(مجید)
جمعه بود و دوست داشتم بیشتر بخوابم. به خاطر همین، خودم را مچاله کردم و لحاف کرسی را کشیدم روی سرم. آتش منقل جانی نداشت و باید دوباره چاق میشد. داشتم از زغالهای سینهکفتری منقلِ توی خیالم کِیف میکردم که صدای مادرم مرا به موقعیت بیرون از خیال که در آن بودم برگرداند: «مجید! پاشو ناشتاییتو بخور.»
دوست نداشتم به این راحتی تسلیم بشوم و خوابیدن زیر کرسی را ول کنم و بچسبم به ناشتایی. حالا مگر ناشتایی چه تحفهای بود؟ نان و پنیر و چایشیرین؛ همین!
- مگه با تو نیستم بچه! بلند شو با آقاجانت برو بازار. فردا شب چلهست. پاشو دیگه!
شب چله! شب یلدا! شب اول زمستان! شب دوستداشتنی سال! شب سکونت در سرزمین خوراکیها! شب بخوربخور!
لحاف را کنار زدم. سرم از تاریکی زیر کرسی به روشنایی اتاق، سلام گفت.
***
ابرهای خاکستری آسمان را پوشانده بودند و از آفتاب خبری نبود. نمنمک باران میبارید و سوز سرمای زمستان داشت جای پایش را در هوا پیدا میکرد. آقاجان سرِ دوراهی مانده بود چتر ببرد یا نه. بعد تصمیم گرفت گول این چند قطرة ریز و مردنی را نخورد، بنابراین با همان بارانی بلند سورمهایرنگِ بدون کلاه، مرا که بالاپوشم کت بود و روی سرم کلاه سیاه گوشیدار گذاشته بودم دنبال خود کشید.
از روی پل رودخانه که عبور میکردیم، نمیشد به کف آن نگاه نکرد. آب رودخانه کمی بیشتر شده بود و رودخانه، قطرههای آخرین باران پاییزی را حریصانه میمکید.
***
- داش محمود! یه خوبش رو بده؛ رسیده و پُرگوشت و آبدار.
- دستت درد نکنه خالهزا! تا حالا شده جنس بد برده باشی؟
- محض یادآوری گفتم.
آقاجان این را گفت و پوست نارنگی توی دستش را غلفتی کند، پوست را توی حلب روغن زیر میز چوبی مغازة میوهفروشی ریخت و نارنگی را از وسط دونیم کرد و نصفش را به من داد. نارنگی آنقدر ترش بود که بدنم را به رعشه انداخت و چشمهایم را پر آب کرد.
کدو آخرین قلم جنسی بود که خریدیم. گوجه و سیبزمینی و یکی دو قلم دیگر چیزهایی بودند که آقاجان خریده و کنار گذاشته بود و حالا نوبت کدوحلوایی بود که در شب چله، وسط خوراکیهای سفرة اول زمستان پادشاهی کند؛ مثل سالهای گذشته که سلطنت میکرد!
- این هم یه کدوی رسیده و پُرگوشتِ درجهیک برای خالهزای عزیز خودم.
آقاجان کدو را از داشمحمود گرفت، آن را توی بغل من گذاشت و باقی خریدها را خودش بغل زد. حسابکتاب که تمام شد و «شو اول زمسّون مُوارِک»۱ هم که ردوبدل شد، برگشتیم طرف خانه.
باران قطع شده بود اما آسمان همچنان پیدا نبود و ابرها آن بالا داشتند برای شب یلدا خوابها میدیدند.
کدو اولش با آن شکلوشمایل خندهدار، زیاد سنگین نبود. مطمئن بودم میتوانم ساعتها آن را که بیشباهت به یک گلابی غولپیکر نبود بغل بگیرم و کیلومترها راه بروم، بدون آنکه احساس خستگی کنم. اما به نیمه راه نرسیده، کدو داشت آن روی دیگرش را نشان میداد. تا بخواهیم به وسطهای راه برسیم، کدو را چندبار ایندست و آندست کردم. گلابی غولپیکر لحظه به لحظه سنگینتر میشد. فکر میکردم دارد بزرگتر و بزرگتر میشود؛ آنقدر بزرگ که مرا زیرِ خودش له بکند.
آقاجان چند قدم جلوتر از من بکوب راه میرفت؛ بیخبر از آنکه سنگینی کدو داشت پدرم را درمیآورد و چیزی نمانده بود از دستم بیفتد! از طرفی غرورم اجازه نمیداد از او کمک بخواهم تا فکر کند در برابر یک کدوحلوایی کم آوردهام. این بود که برای نفسگرفتن، کدو را روی کاپوت ژیانی نارنجیرنگ گذاشتم. داشتم ریههایم را از دومین نفسِ عمیق سرِحال میآوردم که همرنگ بودن کدوحلوایی ما و ژیان مردم، توجهم را جلب کرد.
همانطور که دستم روی کدو بود که قِل نخورد، نگاهم را روی ژیان لغزاندم: هر دو گلگیر سمت راست، فرورفتگیهای بدی داشتند و رنگ چند جایشان هم پریده بود، از آینة بغل و چراغ جلو هم خبری نبود.
گویا رانندة ژیان خواسته یکوقتی یکجایی سبقت بگیرد، ناغافل ژیان را به ماشین بغلی مالیده و ژیان بدبخت و زبانبسته را به این حال و روز انداخته باشد. مثل روز پیدا بود که ژیان مفلوک و بداقبال، گرفتار صاحب ناشی و ناواردی شده، وگرنه به این روز نمیافتاد.
دیدم دارم برای ژیان دل میسوزانم! شاید بخش بزرگ این دلسوختگی مربوط میشد به همرنگی ژیان با کدو. داشتم آیووای نثار قسمتهای تصادفی ژیان میکردم که قطرههای سرد و درشت باران اجازه ندادند مصیبتخوانیام را دنبال کنم. زود زدم زیر کدو و بهدو، باقی راه را پشت سر گذاشتم.
رگبار باران میخورد روی کلاه گوشیدارم و تا برسم خانه، دستِکمی از یک موشِ آبکشیده ۱۱ساله چهلوچند کیلویی نداشتم. مادر با دیدنم آنقدر گیجوویج شد که قبل از گرفتن کدو از دستم، شروع کرد به درآوردن کت از تنم با این سخن دلسوزانه مادرانه که ماهیتا نالهسرایی بود: «رفته بودی کدو بکاری؟ الان آقاجانت یه ساعته اومده خونه!»
موفق شد آستین خیس چپم را درآورد. درهمانحال آژیرش به صدا درآمد: «آخه بچه نمیگی توی این هوای سرد و زیر این بارون، سینَهپَلی۲ میکنی و شب چله میافتی تو جا؟۳»
کدو که من زورم نمیرسید با یک دست نگهشدارم، از دستم لیز خورد و افتاد روی قالی و از چندجا ترک برداشت. گفتم الان است که مادر با نیشگونهای اَبَردردناکِ صاحب سبک خودش، دست و پایم را کبود کند اما او درگیر مبارزه با آن یکی آستین کتم بود.
همانطور که داشتم با تلاشهای مادر، تکانتکان میخوردم و به کدوی ترکبرداشته نگاه میکردم، به یاد ژیان نارنجیرنگ افتادم و نشانههای بدخیمِ تصادف روی بدنهاش. دلم اینبار بیشتر سوخت. شاید بخشی از آن بیشترینگی به خاطر ترکهای خوفانگیز کدوی نارنجی رنگ سفرة شب یلدا بود...
۱. شو اول زمسّون مُوارِک: شب اول زمستان مبارک
۲. سینَهپَلی: سینهپهلو، ذاتالریه
۳. افتادن توی جا: کنایه از بیمار و بستری شدن

شما چه نظری دارید؟