جعفر جارچی: شهریور ۱۳۵۵ در پی فراخوان وزارت فرهنگ برای استخدام، به محل مربوطه که ساختمانی نزدیک میدان بهارستان کنونی بود مراجعه کردم. 
در حیاط آنجا حدود ۱۰۰ نفر داوطلب استخدام جمع شده‌بودند و هر کدام شماره‌ای را از داخل یک سبد به‌طور قرعه درمی‌آوردند و منتظر مراحل استخدام می‌شدند. یکی از برگزارکننده‌های استخدام خطاب به داوطلبان گفت: دو موضوع را در نظر داشته باشید. اول آن که تمامی شهرها به‌جز تهران و اصفهان را می‌توانید انتخاب کنید. دوم آن که نمایندگان دو شهر گچساران (کهگیلویه‌وبویراحمد) و نور (مازندران) اینجا آمده‌اند و به کسانی که این دو شهر را انتخاب کنند علاوه بر حقوق، ماهی ۱۰۰۰ تومان از طرف اداره می‌دهند که با توجه به حقوق ماهیانه‌ این شغل در تهران که ۱۸۰۰ تومان بود، مبلغ قابل توجهی می‌شد. 
داوطلبان، شهرهای خودشان را انتخاب کردند و با خداحافظی از رفقا عازم محل خدمتشان شدند. من که ساکن شرق تهران بودم باید یکی از شهرهای استان تهران مانند کرج، ساوه، ورامین و غیره را انتخاب می‌کردم. آقایی که آنجا مشاور بود گفت «این شهرها مانند تهران هستند؛ حق بدی آب و هوا ندارند. شهری را در استان سمنان معرفی می‌کنم که حدود ۱۰۰ کیلومتر با تهران فاصله دارد و ۱۸۰ تومان حق بدی و هوا بابت آن می‌دهند.» وسوسه شدم و همین شهر را انتخاب کردم و کارهای مقدماتی استخدام و ابلاغ مربوطه را انجام دادم و رفتم که وسیله رفت‌وآمد تهیه کنم. به فروشگاه ماشین‌های ژیان در خیابان شهباز شمالی یا ۱۷ شهریور فعلی رفتم. ژیان سواری ۱۵ هزار تومان و ژیان پیکاب که سقف نداشت و جا برای ۲ نفر داشت، ۸ هزار تومان قیمت خورده بود. به‌دلیل بی‌پولی از خرید آنها صرفنظر کردم. 
به فکر خرید موتورسیکلت افتادم و به فروشگاه آن در محل خودمان مراجعه کردم. موتور هوندا ژاپنی را ۵ هزار تومان قیمت گذاشته بود که فکر کردم شاید بتوانم این پول را جور کنم. در محله‌مان دو مسجد بود که هر کدام ۲ هزار تومان وام قرض‌الحسنه می‌داد. اولی مسجد رحمتیه در خیابان شکوفه بود که شرایطی را جلویم گذاشت، همانند شرایط بانک‌های فعلی برای ۲۰۰ ـ ۳۰۰ میلیون تومان وام! بی‌خیال شدم. سراغ مسجد دوم رفتم و با این که پیش نماز محله‌مان را که با من آشنا بود به‌عنوان پارتی با خودم بردم، اما جواب منفی شنیدم. از خرید وسیله نقلیه شخصی ناامید شدم و به فکر استفاده از وسایل عمومی افتادم. با پرس و جو متوجه شدم گاراژی در میدان خراسان هست که مینی‌بوس در اختیار دارد و کرایه آن ۳ یا ۳ونیم تومان است. 
۷ تومن فراهم کردم و عازم میدان خراسان شدم. نزدیکی گاراژ که شدم، دیدم مینی‌بوس راه افتاده و دارد از گاراژ خارج می‌شود. شاگرد راننده به من گفت:کجا؟ مقصدم را گفتم. گفت بیا بالا و سوار شدم. در اواسط راه شاگرد راننده گفت کرایه‌ها را آماده کنید. وقتی به من رسید گفت ۴ تومان بده. پرداخت کردم و ۳ تومان برایم ماند! نگرانی کرایه برگشت و یک تومان کسری پول افتاد به جانم. 
به شهر مذکور رسیدم و به اداره مربوطه رفتم و تا ظهر بقیه مراحل استخدام را طی کردم. بلافاصله به گاراژ برگشتم و به پیرمردی که مسئول جمع و جور کردن مسافران بود گفتم: می‌خواهم به تهران بروم و یک تومان کم دارم. پیرمرد رفت با راننده صحبت کرد و آمد و گفت: راننده قبول کرده که موقع پیاده شدن همان ۳ تومان را بدهی. بعد از مدتی دوباره گفت: روبروی گاراژ یک چلو خورشتی هست. اگر گرسنه هستی برو به حساب گاراژ ناهار بخور. تشکر کردم و گفتم چون ماه رمضان است، چیزی نمی‌خورم. همان یک تومان تخفیف کافی است.به‌خاطر همین رفتار، نزدیک ۲۰ سال است با وجود بدی آب و هوا به این شهر رفت و آمد می‌کنم و مشغول خدمت هست. 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی