آرش میری خانی - روزنامه اطلاعات: پیمان ابراهیم که در سال ۲۰۲۰ با هدف عادیسازی روابط اسرائیل با امارات متحده عربی، بحرین و مغرب شکل گرفت، به عنوان نقطه عطفی در دیپلماسی خاورمیانه معرفی شد. این پیمان با واسطهگری دونالد ترامپ و اصرار شخصی بنیامین نتانیاهو، وعده میداد که با شکستن تابوی روابط عربی-اسرائیلی، صلح و رونق اقتصادی جدیدی را به منطقه بیاورد. اما امروز، با گذشت چند سال، این پیمان در بحران عمیقی قرار گرفته و به سرعت اعتبار خود را از دست داده است. تحلیل رفتارهای اسرائیل نشان میدهد که تضاد ماهوی میان اصول ظاهری این پیمان و منطق ژئوپلیتیکی این رژیم، عامل اصلی این افول است.
اسرائیل به رغم ادعاهای رسمی مبنی بر جستجوی صلح، رفتار مستمری در جهت عکس این ادعا از خود نشان داده است. این رژیم موجودیت و مشروعیت خود را نه در آرامش منطقه، بلکه در تداوم بحران و نزاع تعریف کرده است. الگوی تاریخی اقدامات اسرائیل - از اشغال طولانیمدت سرزمینهای فلسطینی گرفته تا حملات متعدد به لبنان، سوریه،ایران،قطر و زیرساختهای منطقهای - گواهی بر این مدعاست که تلآویو «امنیت مطلق» خود را در «ناامنی نسبی» همسایگانش جستجو میکند. در این چارچوب، پیمان ابراهیم بیش از آنکه ابزاری برای صلح باشد، در عمل به ابزاری برای عادیسازی این وضعیت نابرابر و انحراف توجه از مساله اصلی یعنی فلسطین تبدیل شده است.
ماهیت این پیمان از همان آغاز با یک تناقض بنیادین روبرو بود: از یک سو، کشورهای عربی امیدوار بودند با عادیسازی روابط، بتوانند از نفوذ خود برای تعدیل رفتار اسرائیل استفاده کنند و در ترتیبات آتی منطقهای جایگاه بهتری داشته باشند و از سوی دیگر، اسرائیل این پیمان را نه به عنوان پایهای برای مصالحه، بلکه به عنوان تأیید ضمنی سیاستهای توسعهطلبانه خود و تشریع وضع موجود تفسیر کرد.
این تفاسیر متضاد، بذر فروپاشی آینده پیمان را در خود کاشته بود.حمله هوایی اسرائیل به قطر به عنوان یک مطالعه موردی، این تناقض را به وضوح آشکار ساخت. این حمله که با وجود میزبانی قطر از بزرگترین پایگاه نظامی آمریکا در منطقه صورت گرفت، چندین پیام هشداردهنده را به کشورهای عربی منتقل کرد. نخست، نشان داد که تضمینهای امنیتی آمریکا حتی برای نزدیکترین متحدانش در منطقه نیز شکننده و مشروط است. این واقعه تصور دیرینه وابستگی امنیتی مطلق به واشنگتن را به چالش کشید و آشکار ساخت که آمریکا نه تنها قادر به مهار متحدان خود نیست، بلکه گاه منافع اسرائیل را بر منافع سایر متحدانش ترجیح میدهد.
دوم، این حمله بر بیاعتباری ابزارهای سنتی دیپلماتیک کشورهای عربی صحه گذاشت. فشارهای اقتصادی و دیپلماتیک سنتی در برابر اسرائیل، به دلیل حمایت بیقیدوشرط آمریکا از این رژیم، عملاً بیاثر است. این واقعیت، کشورهای عربی را با معضل پیچیدهای مواجه کرده است که یا باید در برابر تجاوز سکوت کنند و مشروعیت داخلی و منطقهای خود را از دست بدهند، یا با مخالفت، خود را در معرض تلافیجویی مستقیم اسرائیل و فشارهای آمریکا قرار دهند.
سوم، این واقعه ماهیت واقعی اولویتهای امنیتی اسرائیل را آشکار کرد. برای تلآویو، تقدم ژئوپلیتیک و گسترش حوزه نفوذ بر هرگونه هنجار بینالمللی یا تعهدات دیپلماتیک اولویت دارد. اسرائیل نقض حاکمیت کشورها را نه به عنوان استثنا، بلکه به عنوان قاعدهای در سیاست خارجی خود تثبیت کرده است. این رویکرد با هرگونه تفسیر منطقی از مفهوم «صلح» یا «عادیسازی» در تناقض کامل قرار دارد.
پیامدهای این واقعه بر پویایی عادیسازی عمیق بوده است. کشورهای عربی به تدریج درک کردهاند که عادیسازی روابط بدون ایجاد مکانیسمهای بازدارنده واقعی در برابر رفتارهای تجاوزکارانه اسرائیل، آنها را در موقعیت آسیبپذیری قرار میدهد. عربستان که زمانی به عنوان بازیگر اصلی بعدی برای پیوستن به پیمان ابراهیم در نظر گرفته میشد، اکنون آشکارا هرگونه پیشرفت در این مسیر را مشروط به تعهد جدی به تشکیل دولت فلسطینی کرده است.
جالب اینکه هرچه آمریکا با وعدههای تسلیحاتی و امنیتی بیشتری به سمت ریاض میآید، انگیزه این کشور برای پذیرش ریسک سیاسی عادیسازی کاهش مییابد؛ زیرا نیازهای امنیتی آن از طریق جایگزینهایی غیر از اسرائیل در حال تأمین است.این تحول نشاندهنده یک تغییر پارادایم اساسی در محاسبات امنیتی منطقه است. کشورهای عربی دریافته اند که امنیت واقعی نه از طریق اتحاد با قدرت مهاجم، بلکه از طریق تنوعبخشی به شرکای امنیتی و تقویت همبستگی منطقهای حاصل میشود.
همزمان، امارات و بحرین نیز ناچار شدهاند مواضع خود را بازنگری کنند و صراحتاً سیاستهای شهرکسازی و تهاجمات اسرائیل را نقض روح پیمان بدانند. این بازنگریها نشان میدهد که هزینههای سیاسی عادیسازی برای حاکمان عرب، به ویژه در بافتار افکار عمومی خشمگین از کشتار فلسطینیان، بسیار بیشتر از منافع بالقوه آن است.
این تحولات در بستر گستردهتری از احیای گفتمان فلسطین قرار دارد. اقدامات نظامی اسرائیل در غزه و کرانه باختری، نه تنها اهداف اعلام شده این رژیم را محقق نکرده، بلکه نتایج معکوسی به بار آورده است.
همدردی جهانی با فلسطینیان به سطحی بیسابقه رسیده و راهحل دو دولتی که سالها به حاشیه رانده شده بود، دوباره به کانون توجه بینالمللی بازگشته است. کشورهای عربی اکنون تحت فشار افکار عمومی و ملاحظات امنیتی بلندمدت، ناگزیر به اتخاذ مواضع همسوتر با این گفتمان هستند. اقداماتی مانند تعلیق توافق صلح از سوی اردن یا اعتراضات دیپلماتیک کشورهای عربی در مجامع بینالمللی، نشان از این تغییر جهت است.
دولت راست افراطی کنونی اسرائیل با وجود شکست در دستیابی به اهداف اعلام شده نظامی، همچنان بر منطق قدرتِ سخت، پای میفشارد. این رژیم با رفتار یاغیواری که برآمده از حمایت بیقیدوشرط آمریکاست، پیام میفرستد که نه تنها به پایان جنگ علاقهای ندارد، بلکه حتی میانجیگریهای بینالمللی را نیز برنمیتابد.
این غرور نظامی نامحدود، در بلندمدت نه تنها دشمنان، بلکه حتی متحدان سنتی اسرائیل را نیز به بازنگری در معادلات امنیتی خود واداشته است. شکنندگی ساختار امنیتی مبتنی بر این پیمان زمانی آشکار میشود که درمییابیم اسرائیل حاضر است حتی منافع کوتاهمدت متحدانش را برای اهداف توسعهطلبانه بلندمدت خود به خطر بیندازد.علاوه بر این، پیمان ابراهیم با تشدید شکاف بین دولتهای عربی و ملتهای آنها، بیثباتی داخلی را در این کشورها افزایش داده است.
در حالی که حاکمان برخی کشورهای عربی سعی در عادیسازی روابط با اسرائیل داشتند، تودههای مردم این کشورها همچنان عمیقاً با آرمان فلسطین همذاتپنداری میکنند. این شکاف حکومت-ملت، مشروعیت داخلی این رژیمها را تضعیف کرده و آنها را در معرض ناآرامیهای اجتماعی قرار داده است. بنابراین، ادامه روند عادیسازی نه تنها تهدیدی امنیتی از بیرون، بلکه خطری برای ثبات داخلی این کشورها محسوب میشود.
پیمان ابراهیم جنینی بود که همان ابتدا مرده به دنیا آمد چون مبادله عادیسازی سیاسی با دسترسی اقتصادی و فناوری، بدون حل مساله بنیادین عدالت برای فلسطینیان و بدون ایجاد مکانیسمهای مؤثر برای مهار رفتارهای تهاجمی اسرائیل را شامل می شد.
اکنون حملات اسرائیل به کشورهای منطقه، این شکنندگی ذاتی را به نمایش گذاشته است. آینده ثبات در خاورمیانه نه در عادیسازی یکجانبه و تحمیلی، که در بازگشت به اصول بنیادین حقوق بینالملل، احترام به حاکمیت کشورها و حل عادلانه و پایدار مساله فلسطین نهفته است.
پیمان ابراهیم در سایه این جنگطلبیها رنگ باخته است و صحنه را برای بازتعریف جدیدی از اتحادها و رقابتهای منطقهای بر مبنای منافع ملی واقعی و نه وابستگی امنیتی کورکورانه بازمیگذارد.
تجربه این پیمان به آشکارا نشان میدهد که هر طرح صلحی که هسته مرکزی بحران خاورمیانه را نادیده بگیرد، محکوم به شکست است و ثبات واقعی تنها از طریق عدالت و احترام متقابل حاصل میشود.
