مسعود کاظمیان - روزنامه اطلاعات: در نخستین روزهای سال ۲۰۲۶، نظم بینالمللی بار دیگر با حقیقتی روبهرو شده که بسیاری از نحلههای لیبرالیسم در دهههای اخیر سودای عبور از آن را داشتند: «جغرافیای سخت، تقدیر محتوم سیاست است». بحران گرینلند در ژانویه۲۰۲۶، نه یک مشاجره ملکی بر سر جزیرهای دورافتاده، بلکه نقطه عطف گذار از پیمان های سنتی وستفالی به عصر «رئالیسم یخی» است؛ جایی که قطب شمال از یک منطقه حاشیهای در ادبیات بینالملل، به «ارتفاعات استراتژیک»(Northern High Ground) امنیت ملی ایالات متحده تغییر وضعیت داده است.
در چارچوب نظریه «نئورئالیسم ساختاری»، اقدام واشنگتن برای تسلط بر این قلمرو، پاسخی عقلانی به معمای امنیت در جهانی است که در آن، «فضای ماوراء جو» و «مدار قطبی»، جبهههای جدید موازنه قوا محسوب میشوند. این رجعت به جغرافیا، نشاندهنده آن است که در ورای لایههای ضخیم یخ، قلب تپنده امنیت جهانی در حال تپش است.
پیتوفیک؛ چشم بیدار در بام جهان
این ضرورت بازدارندگی که ریشه در بقای «دولت ملت» دارد، مستقیماً به کانون عملیاتی این بحران یعنی پایگاه فضایی «پیتوفیک» پیوند میخورد. اگر در قرن بیستم، گرینلند تنها یک ایستگاه راداری برای رصد بمبافکنهای شوروی بود، در سال ۲۰۲۶و با ظهور موشکهای هایپرسونیک چین و روسیه، این جزیره به «گره مرکزی» شبکه دفاعی «گنبد طلایی»(Golden Dome) بدل گشته است. دادههای رسمی نیروی فضایی آمریکاتایید میکند که رادارهای آرایه فازیAN/FPS-۱۳۲ در پیتوفیک، تنها سنسورهایی هستند که قادرند مسیر پروازی موشکهای بالستیک قارهپیمانظیر «توپول-ام» روسیه و «دانگفنگ-۳۱» چین را در کوتاهترین مسیر مستقیم (مسیر قطبی) ردیابی کنند. این اشراف اطلاعاتی، پیشنیاز هرگونه اقدام تدافعی در لایههای فوقانی جو است.
فراتر از دفاع، در دامنه منافع
اما تسلط بر این «چشم بیدار»، بدون ابزارهای نوین اقتصاد سیاسی ممکن نبود. همگرایی میان امنیت نظامی و فشار اقتصادی، در جریان نشست داووس به وضوح خود را نشان داد؛ جایی که دولت ترامپ با استفاده از استراتژی «سلاحسازی از وابستگی متقابل»، تعرفههای۲۵درصدی بر کالاهای اروپایی را به عنوان اهرم فشاری برای تحمیل مدل «حاکمیت اجارهای»به کار گرفت.
این مدل حقوقی که پیشتر در قلمروهای بریتانیا در قبرس تجربه شده بود، به ایالات متحده اجازه میدهد بدون الحاق رسمی و پذیرش هزینههای سیاسی آن، «صلاحیت قضایی و امنیتی مطلق» بر مناطق حساس نظامی و معدنی گرینلند را به دست بیاورد. در واقع دونالد ترامپ با این رویکرد، مفهوم کلاسیک حاکمیت ملی را در پای محراب امنیت تکنولوژیک قربانی کرد، تا زنجیره ارزش دفاعی خود را تکمیل نماید.
انجماد جاده ابریشم و مهار اژدها
این بازآرایی حاکمیتی در گرینلند، مستقیماً بر موازنه قدرت میان واشنگتن و پکن اثرگذار است. دستیابی به کنترل عملیاتی بر مناطق معدنی استراتژیک نظیر «تانبریز»، هدفی فراتر از دفاع موشکی را دنبال میکند؛ یعنی قطع دسترسی چین به عناصر کمیاب.در حالی که پکن پیشتر با طرح «جاده ابریشم قطبی» به دنبال نفوذ نرم در شمالگان بود، استقرار ماموریت جدید ناتو تحت عنوان «Arctic Sentry» در ژانویه۲۰۲۶عملاً محیط امنیتی را برای سرمایهگذاریهای چین منجمد کرد. نئورئالیسم تهاجمی به ما میگوید که ایالات متحده برای حفظ هژمونی خود، ناگزیر از ممانعت از دسترسیرقبا به منابعی است که زیربنای صنایع نظامی و دیجیتال قرن بیستویکم را تشکیل میدهند .
ناتو در برزخ هژمونی و همگرایی
در ورای این تقابلهای آشکار، آنچه در ژانویه ۲۰۲۶در حال وقوع است، بازتعریف بنیادین مفهوم «اتحاد» در دکترین امنیتی غرب است. اگر در دوران جنگ سرد، ناتو چتری برای حفاظت از ارزشهای مشترک تلقی میشد، بحران گرینلند نشان داد که در سده جدید، واشنگتن تمایل دارد این سازمان را به یک «کنسرسیوم امنیتی پیمانسپار» تحت مدیریت خود تقلیل دهد.
اصرار بر مدل حاکمیت اجارهای، در حقیقت به چالش کشیدن مستقیم بندهای حاکمیتی منشور اتحادیه اروپا و ناتو است. این رویکرد، اروپای واحد را در پارادوکس «امنیت در برابر حاکمیت» قرار داده است؛ به طوری که هرگونه تمکین به مطالبات واشنگتن در گرینلند، به مثابه پذیرش داوطلبانه یک «تحقیر استراتژیک» است که میتواند دومینوی مطالبات مشابه را در سایر نقاط استراتژیک قاره سبز فعال کند.
لرزه بر ارکان آتلانتیک
با این حال، پیروزی استراتژیک ایالات متحده در مهار رقبا، به بهای ایجاد شکافی عمیق در مناسبات آتلانتیک تمام شده است. اتحادیه اروپا که خود را در تضاد میان «وابستگی به گاز مایع آمریکا» و «ضرورت حفظ حاکمیت دانمارک» میبیند، برای اولین بار به طور جدی به سمت «خودمختاری استراتژیک» گام برداشته است.
فعال شدن «ابزار ضد اجبار»توسط بروکسل در پاسخ به تهدیدات تعرفهای ترامپ، نشاندهنده آن است که اروپا دیگر حاضر نیست به عنوان یک کنشگر منفعل در شطرنج قدرتهای بزرگ عمل کند. بحران گرینلند ثابت کرد که حتی در درون یک اتحاد نظامی مانند ناتو، «معمای امنیت» میتواند میان متحدان قدیمی نیز فاصله بیندازد؛ جایی که امنیت ملی آمریکا با حاکمیت ملی اروپا در تضاد قرار میگیرد.
بدینسان، گرینلند آزمایشگاه سنجش «اراده زیست مستقل» برای قارهای است که نمیخواهد تنها به نقش یک «ساحل لجستیک» برای ابرقدرت فراآتلانتیک بسنده کند.در تحلیل نهایی باید گفت که گرینلند۲۰۲۶فراتر از یک بحران گذرا، نمادی از تغییر ماهیت قدرت در روابط بینالملل است. اگر در قرن بیستم، قدرت در تعداد تانکها و تولید ناخالص داخلی تجلی مییافت، در سده جاری، قدرت در «اشراف بر مدارها»، «کنترل زنجیره تأمین مواد پیشرفته» و «تسلط بر جغرافیای دفاع موشکی» تعریف میشود.
اجلاس داووس اگرچه با ادبیاتی دیپلماتیک پوشانده شد، اما در حقیقت رسمیت بخشیدن به یک «رئالیسم یخی» بود که در آن، مرزهای ملی در برابر ضرورتهای «گنبد طلایی» ۱۷۵میلیارد دلاری واشنگتن رنگ میبازند. گرینلند، امروز قلب تپنده دفاع موشکی است؛ قلعهای یخی که امنیت یا ناامنی جهان در سالهای پیشرو از باندهای پروازی و رادارهای آرایه فازی آن رقم خواهد خورد. این واقعه، زنگ خطری برای تمامی بازیگران بینالمللی است؛ در نظمی که در حال تولد است، جغرافیا نه تنها بازگشته، بلکه با تکنولوژی فضایی پیوندی ناگسستنی یافته است تا سرنوشت قدرت را در دورترین نقاط قطبی رقم بزند.
