حمید یزدانپرست - روزنامه اطلاعات: مسلمانان پیامبر اکرم(ص) را «عقل کل» و «شهر دانش و حکمت» میدانند؛ کسی که «دروازة علمش» حضرت امیر(ع) است که ندای «سَلونی» سر داد و پرسش و پاسخهایی که در پی این «از من بپرسید» مطرح شد، یک جلد مفصل کتاب «تمام نهجالبلاغه» است؛ یک جلد کتاب در طول یک روز، پر از مطالب شگرف، حاصل تنها یک روز از عمر «دروازه دانش پیامبر» است.
قیاس باید کرد که خود «مدینه علم» چه بود. با همه اینها، خدا به همین پیامبر دانا دستور میدهد با مردم مشورت کند، گرچه از آن بینیاز است؛ اما مردم بدان نیازمندند: «و شاور هم فی الامر». شور و مشورت موجب میشود مردم هم احساس مسئولیت کنند و هم احساس شخصیت.
این است که حضرت با آنها رایزنی میکند و حتی اگر رأیشان مخالف اندیشه خودش باشد، میپذیرد و درنتیجه در یکی از جنگها شکست میخورند؛ اما پیامبر(ص) هرگز آنها را سرزنش نمیکند و از ادامه مشورت با ایشان بازنمیایستد. «شورا» چنین اهمیتی دارد و قرآن در توصیف مؤمنان میفرماید که: «و امرهم شوری بینهم»: آنها کارشان را با مشورت پیش میبرند.
با این نگاه، تشکیل شوراهای خُرد و محلی، پیشنیاز مردمسالاری در کل است؛ اما به صرف اینکه پیامبر(ص) مأمور به شور و مشورت بود، نمیتوان همان سبک و سیاق را در جوامع پرجمعیت امروز با مسائل بسیار متنوع و پیچیدهاش اجرا کرد. گفته میشود مدینه آن روزگار به اندازه مسجدالنبیِ کنونی است و بدین ترتیب جمعیتش را هم میشود برآورد کرد. در آن زمان، محیط زیست، ورزش، همراهی زنان، مقوله ماشین و بسیاری از امور دیگر و مسائل کنونی مطرح نبود که با یک رأیگیری ساده بشود به نتیجه رسید. مسائل امروزی گسترده و پیچیده و متنوع است و بنابراین میبایست به شیوه تخصصی پیش رفت تا هم به نتایج عالمانهتر رسید و هم از برخی هزینههای گزاف پیشگیری کرد.
من به همین دلیل به نحوه تشکیل شوراها در همان زمان تأسیس در سال ۱۳۷۸ نقد دارم. بزرگترین ایراد من به دولت اصلاحات، اجرای بدون مقدمه و تمهیداتِ «قانون شورای شهرها و روستاها»ست، بدون اینکه مردم و منتخبان آموزش لازم دیده باشند. عملاً هم معلوم شد که این کار، تبدیل چندصد مدیر خاطیِ بالقوه به احتمالاً چندده هزار خطاکار بالقوه (و بلکه در بسیاری جاها بالفعل) است! به لحاظ سیاسی که در همین تهران معلوم شد وقتی مردم پیامد کارشان را ندانند، با سستی و اهمال در مشارکت، چگونه قدرت به یک گروه اندکِ بیپشتوانه میرسد و با انتخاب فردی به شهرداری که سوداهای دیگری دارد، زمینه برای ریاستجمهوری کسی فراهم میشود که زیانش برای کشور جبرانناپذیر است.
و اما در شورای روستاها، نتیجهاش دستکم در شمال ایران، نابودی محیطزیست یا ضربه هولناک به آن است. از کوهفروشی و جنگلخواری گرفته تا ساحلخواری و تغییر کاربریهایی که بخشی از سود میلیاردیاش به جیب شورای روستا میرود و در حالت خوشبینانه، اعضا آن را خرج روستا میکنند. از نواحی دیگر ایران خبر ندارم؛ اما این را میدانم که دستکم در مواردی که نباید اندک باشد، حرمت پیران و رأی و نظر ایشان رعایت نمیشود، در حالی که فرمود: «الشیخُ فی قومه کالنّبی فی امّته»، رأی پیر از بخت جوان بِه!
اشتباه بزرگ
بر مشکل فوق بیفزاییم نحوه شهرشدن روستاها را پس از آنکه با هجوم افسارگسیخته مهاجران مواجه شدند و فرهنگ ساده روستایی را دگرگون ساختند. یکی از معیارهای نسنجیده برای تبدیل روستا به شهر، داشتن دههزار تن جمعیت بود که بعد بدترش هم کردند و هر جا که شهرداری داشت، شهر شناخته شد! به این ترتیب در مدتی کوتاه یکباره بیش از ۴۰۰ شهر پدید آمد و درصد شهرنشینی ایران به صورت جهشی افزایش یافت، بیآنکه آمادگی شهرشدن داشته باشند؛ همچون خردسالی که به میانسالی پرتاب شده باشد. هرچند ممکن است با شهرشدن، امکاناتی متوجه آن محل بشود، اما آنچه همان محل و به طور کلی کشور از دست میدهد، بسیار زیاد است؛ از قبیل تبدیل مزارع و باغها به ویلاها و آپارتمانها و انتقال برخی ادا اطوارهای شهری به مردمی که عادت داشتند صبح زود برخیزند و تا غروب کار واقعی کنند، صرفهجو و قانع و پرتلاش باشند و در تولید بکوشند نه در مصرف بیرویه. حالا که یکباره شهری شدهاند، باید تا دیروقت بیدار باشند؛ تا ده صبح بخوابند، دامپروری و کشاورزی و باغبانی و زنبورداری را بهکل کنار بگذارند تا مبادا برچسب «دهاتی» بخورند و چیزهای دیگر!
طبیعی است که روستاهای مجاور نیز ادای آنها را دربیاورند. اکنون در آن مناطق بهندرت صدای مرغ و خروس یا گاو و گوسفندی به گوش میرسد. روستاهایی که معمولاً خودبسا بودند، حال باید برای نان و پنیر و سایر فراوردههای لبنی و دامی، چشم به راه ماشینهایی باشند که از شهر میآید و برایشان گوشت یخزده و تخممرغ و شیر و کره میآورد و همین امر یکی از موجبات گرانی فزاینده این کالاهاست. در حالی که همیشه روستاها در حکم ریشههای شهرها بودهاند و درخت استوار شهر و مدنیت، از ریشههای راسخش در روستا تغذیه میکرده
است.
جمعیت زیادی در روستاها هم در آن زمان کار حقیقی داشتند، نه اینکه مثلاً بام تا شام را در بنگاه معاملاتی بگذرانند و به جای تولید، دلالی پیشه کنند، به فروش لوازم آرایشی و برپایی آرایشگاههای متعدد روی بیاورند و امور دیگری که حداکثر خدماتی یا مصرفی است. کار بخشی از جوانها نیز بشود رفتن به دانشگاههای بیاعتبار و خواندن درسهای کمفایده و آخرسر انتظار استخدام در دوایر دولتی و دریافت حقوق مکفی بدون آنکه کار درخوری کرده باشند و نتیجه جانبیاش، افزایش بیحساب بار مالی دولت. در حالی که اساساً نه اینجور شهرها شهر است و نه آنجور شوراها شوراست که در درازمدت به تضعیف دولت هم میانجامد و همین بهتنهایی برای ما بسیار بد است. افزون بر اینها اگر مشارکت چشمگیری هم در چنین انتخابات ناسودمند صورت نگیرد، عواقب سیاسی ـ اجتماعی خواهد داشت که خودش دردسر و معضل تبلیغاتی دیگری است.
چه باید کرد؟
در گام نخست باید تدبیر درستی برای ارزیابی نحوه تبدیل روستاها به شهر اندیشید و در گام دوم قدرت و دایره اختیارات شوراهای روستایی را به گونهای محدود کرد که نتوانند برای تأمین مخارج یا از آن بدتر درآمدزایی، دست به هر کاری بزنند. آنچه زودتر میشود اعمال کرد، اموری است همچون ممنوعیت فروش و انتقال مالکیت به غیربومیان، شناسنامهدار شدن مراتع و باغها و سواحل و کوهها، ممنوعیت تغییر کاربری زمینها و...
در شهرهای بزرگ نیز میشود به جای سیاسیکردن شورایی که ذاتاً باید غیر سیاسی باشد، آن را تخصصی کرد و انتخاب اعضا را دو مرحلهای کرد. مرحله اول را به نهادهای علمی جاافتاده سپرد؛ مثلاً اگر قرار است در شورای شهر تهران دو یا سه نفر پزشک حضور داشته باشند، انتخاب را به «سازمان نظام پزشکی» سپرد. انتخاب اعضای مهندس (معماری، عمران و رشتههای دیگر) را به «سازمان نظام مهندسی» در شاخههای مربوطه واگذاشت و اعضای ورزشی را نیز فدراسیونهای ورزشی به عنوان نماینده خود برگزینند؛ همینگونه است انتخاب یک یا دو جامعهشناس و روانشناس، دامپزشک که نهادهای مرتبط با آنها افراد مناسب را بهتر میشناسد و از توانایی و کارکردشان خبر دارند. در این صورت از هر گروه علمی (از محیط زیست و ورزش گرفته تا شهرسازی و ترافیک و...)، افراد شایستهای برگزیده خواهند شد. از میان این فهرست، مردم انتخاب خود را میکنند و در نتیجه کسانی در شورای شهر حضور خواهند یافت که انتخابشان به تواناییشان برمیگردد و نه تبلیغات حزبی یا محبوبیت عمومی که امری گذراست و عملاً فایدهای برای شهر و شهروندان نخواهد داشت.
البته این کار پیراسته از لغزش و خطا نیست؛ مثلاً نخبهسالاری و غفلت از متن مردم؛ اما میتوان با استفاده از تجارب کشورهای دیگری که بهتدریج کارها را به شوراها سپردهاند، از ضریب خطا کاست. آنگاه با آموزش عملیِ چگونگی انجام کارهای شورایی در مدارس (که یک کارکرد بسیار مهم ورزش همین است و تشکیل گروههای علمی و هنری)، از کودکی نحوه مشارکت فعال را به افراد آموخت.
