محمد محمودهاشمی
سربدار سبزوار
وقتی مردم سبزوار در بامداد ۲۲ ربیعالاول سال ۷۳۶ هجری قمری به مسجد سبزوار وارد شدند، مشاهده کردند که ریسمانی بر ستون مسجد بستهاند و شیخ خلیفه را بر آن ستون به دار آویختهاند. همه میدانستند که این عمل شنیع را مغولان مرتکب شدهاند تا رهبر شیعی مذهب مردم سبزوار را از سر راه بردارند. شیخ خلیفه فتوا داده بود که پرداخت مالیات به مغولان حرام است.
سلطان ابوسعید آخرین ایلخان مغول که در همین سال از دنیا رفت، به همراه طغایتیمور خان حاکم مغول خراسان میپنداشتند که با از میان برداشتن شیخ خلیفه مازندرانی میتوانند بر امواج خشم عمومی مردم چیره شوند و به حکومت ادامه دهند. اما از همان لحظه شهادت شیخ خلیفه مقاومت مردم خراسان علیه مغولان رنگ و بویی دیگر گرفت. شیخ حسن جوری شاگرد برجسته مکتب شیخ خلیفه رهبری مردم به جان آمده را بر دست گرفت و به مقاومت علیه مغولان پرداخت. خراسانیان به یاد شیخ سر به دارشان خود را سربداران نامیدند.
اوجگیری قیام سربداران با مرگ سلطان ابوسعید مغول همراه شد. سربداران با قیام عمومی علیه مغولان آنها را از خراسان بیرون راندند و طغای تیمور خان حاکم ستمگر مغول را کشتند. به این ترتیب حکومت مغولان در خراسان پایان پذیرفت و به تدریج ایران از قید حکومت مغولان رها شد.
این مقاومت عمومی علیه مغولان بیگانه از شیخ خلیفه آغاز نشده بود و قدمت آن به آغاز تجاوز مغولان به ایران بازمیگشت. ایران شاهد حضور قهرمانانی بود که با رشادت دست از جان شستند و با ایمان به خدا تا سرحد شهادت در برابر متجاوزان مغول ایستادگی کردند.
جنگاوری افسانهای
روز اولی که چنگیزخان به ایران لشکرکشی کرد، با وجود ضعف سلطان محمد خوارزمشاه، پسرش جلال الدین از یک سوی و مردم، علما و مشایخ شهرهای مختلف از سوی دیگر در برابر مغولان مقاومتی دلیرانه کردند.
جلالالدین فرزند دلاور و جنگاور خوارزمشاه بود که برای جانشینی پدر با مخالفت ترکان خاتون؛مادربزرگش؛ روبرو بود. تعداد قابل توجهی از سپاهیان خوارزمشاهیان از قبیله مادر خوارزمشاه بودند و میخواستند تا فرزند دیگر سلطان محمد که مادرش از قبیله آنها بود، ولیعهد شود. اما شجاعت بیمثال جلالالدین در زمان حمله چنگیزخان چنان بود که با وجود فروپاشی قدرت خوارزمشاهیان، وی به هر منطقهای از ایران که پای میگذاشت سلحشوران آن منطقه به گرد او جمع میشدند، تا در برابر مغولان تا سر حد مرگ مقاومت کنند. حماسه جلالالدین در نبرد پروان و گذرش از رود سند چنان عالمگیر شد که چنگیزخان روی به فرماندهانش کرد و گفت:« پدر را پسری چنین باید.» جلالالدین تا زنده بود با مغولان جنگید و نامش در زمره سلحشوران افسانهای ایران ماندگار شد.
شیخ شهید
برخی از شهرهای ایران به هنگام یورش سپاه چنگیزخان مقاومتی شگرف از خود نشان دادند. از جمله این شهرها خوارزم بود. خوارزم پایتخت سلسله خوارزمشاهیان بود و مغولان به سبب کینهای که از خوارزمشاه داشتند، در حمله به خوارزم از انجام هیچ گونه جنایتی فروگذار نکردند.
شیخ نجمالدین کبری از مشایخ نامدار تصوف در شهر خوارزم زندگی میکرد. وی استاد عارفان بزرگی چون شهابالدین ابوحفص سهروردی، فریدالدین عطار نیشابوری، مجدالدین بغدادی، بابا کمال خجندی و نجمالدین رازی بود. طریقت کبرویه منسوب به اوست. او خرقه ارشاد را از شیخ الوری کهف الدین اسماعیل قصری گرفت که این خرقه ارشاد با واسطه به کمیل بن زیاد نخعی شاگرد نامدار امام علی(ع) میرسید.
هنگامی که حمله مغولان به ایران آغاز شد، شاگردان شیخ از او خواستند تا از خوارزم برود. اما نجمالدین کبری فرمود:« مرا اذن نیست و باید در اینجا شهید شوم.» و به این ترتیب در خوارزم ماندگار شد.
مغولان ابتدا بخارا را به تصرف درآوردند. چنگیزخان و سردارانش آوازه نجمالدین کبری را شنیده بودند. از همین روی قاضی خان را که از علمای نامدار بخارا بود با خود همراه کردند و هنگامی که به منطقه خوارزم رسیدند، قاضی را به رسالت نزد شیخ نجمالدین کبری فرستادند و به شیخ پیغام دادند که ما را با شما و مریدان شما کاری نیست. شیخ لطف فرماید و به همراه متعلقان و مریدان از شهر خارج شود تا خود و همراهانش از حمله مغولان و کشتار در امان بمانند.
شیخ در جواب فرمود:« هفتاد سال در زمان خوشی با خوارزمیان بودم. در وقت ناخوشی از ایشان تخلف کردن بیحرمتی باشد.»
مغولان به خوارزم یورش آوردند. شیخ نجمالدین کبری با وجود پیری لباس رزم در بر کرد و با شهامت و ایمان با مغولان جنگید تا تیری به سینهاش برخورد کرد و در سن ۷۸ سالگی به شهادت رسید.
نورالدین عبدالرحمان جامی در «نفحات الانس» درباره شهادت شیخ نجمالدین کبری چنین مینویسد:
« چون کفار به شهر درآمدند. شیخ اصحاب باقی مانده را بخواند و گفت:« قوموا علی اسم الله، تقاتلوا فی سبیل الله»۱ و به خانه درآمد و خرقه خود را پوشید و میان محکم ببست. و آن خرقه پیش گشاده بود. بغل خود را از هر دو جانب پر سنگ کرد و نیزه به دست گرفت و بیرون آمد. چون با کفار مقابل شد، در روی ایشان سنگ میانداخت تا آن غایت که هیچ سنگ نماند. کفار وی را تیرباران کردند. یک تیر به سینه مبارک وی آمد، بیرون کشید و بینداخت و بر آن برفت۲. گویند که در وقت شهادت پرچم کافری را گرفته بود. بعد از شهادت ده کس نتوانستند که وی را از دست شیخ خلاص دهند، عاقبت پرچم وی را ببریدند.»
شهادت امام بخارا
چنگیزخان در ذیالحجه سال ۶۱۶ هجری قمری شخصا به بخارا لشکرکشی کرد. بخارا یکی از شهرهای باشکوه و پر رونق ایران بود. مغولان به سبب آنکه خوارزمشاهیان اموال بازرگانان مغول را در این شهر به فروش رسانده بودند، کینهای عمیق از مردم این شهر به دل گرفته بودند. گروهی از بزرگان شهر طرفدار تسلیم به مغولان بودند و گروهی دیگر بر این عقیده بودند که باید در برابر مغولان متجاوز ایستادگی کرد.
از جمله بزرگانی که شمشیر به دست گرفت و با سپاه مغول جنگید، امام رکن الدین امام زاده؛ فقیه برجسته بخارا؛ بود. پس از چندی ایستادگی در برابر مهاجمان، گروهی از اعیان، شهر را به چنگیزخان تسلیم کردند. چنگیز با سپاهش به شهر بخارا وارد شد و با اسب به درون مسجد بخارا رفت در حالی که مغولان قرآن کریم را پاره کرده بودند و اوراق آن را بر صحن مسجد ریخته بودند، چنگیز آغاز به سخن کرد و خود را عذاب خداوند برای مردم بخارا خواند و به آنها دستور داد تا کالاهای تجار مغول را بازگردانند. همچنین سپاهیان مغول در میان مردم افتادند و مردان را میکشتند و زنان را به اسارت میگرفتند. دیدن این صحنهها بر امام بخارا چنان گران آمد که با فرزندش شمشیر به دست گرفتند و با مغولان تا آخرین نفس جنگیدند تا به شهادت رسیدند.
مولانا در برابر مغولان
سالها بعد مغولها به قونیه محل زندگی مولانا جلالالدین بلخی رسیدند. در آن زمان سلجوقیان روم بر آن سرزمین حکمرانی میکردند. در منابع تاریخی آمده که مغولان در زمان حیات مولانا به اعلام تابعیت حاکمان این منطقه نسبت به امرا و سرداران مغول راضی شدند. اما مناقب العارفین افلاکی روایتی نقل میکند که بیانگر مقاومت مولانا در برابر مغولان و مقام معنوی والای این شخصیت بزرگ ایران زمین است:
« چون لشکر باجو۳ گرداگرد قونیه تو بر تو حلقه زده بودند و به محاصرت مشغول شده و کافه خلایق از جان خود امید بریده از همدیگر حلالی میخواستند، به حضرت مولانا آمده فریادها کردند و استمداد خواستند، همانا که حضرت مولانا از دروازه حلقه به گوش بیرون آمده بر سر تلی که سپس میدان قونیه است برآمده به نماز اشراق مشغول شد و گویند که خیمه باجو را زیر آن تل زده بودند؛ از بعضی نویان۴ او دیدند که شخصی ازرق پوشِ۵ دخانی دستار۶ بر بالای آن تل برآمده به فراغت تمام نماز میگزارد و عالم درهم شده و آن زمان لشکر مغول از نور اسلام و امان ایمان و أیمان بیخبر بودند؛ بلک در چندین پاره شهرهای اسلام هدم مدارس و مساجد و منارها کرده بودند، به اتفاق تمام قصد کردند که حضرت مولانا را تیرباران کنند. همه را دستها بسته شد، چندانک میکوشیدند کشیدن کمان ممکن نشد؛ بر اسبان سوار شده بر بالای تل میتاختند و اسبان را گرم میکردند، اسبی از آن جمله گام پیش ننهاد و اهالی شهر این قدرت را از بالای برج تفرج میکردند و تکبیرها و فریادها به عیوق۷ میرسانیدند. چون به خدمت باجو این حکایت را عرضه داشتند به نفسه برخاسته از در خیمه بیرون آمد، تیر و کمان خواسته تیری به جانب او پران کرد، همانا که تیر بازگشته در میان لشکر افتاد، تا به نوبت سوار شده اسب را پیش راند، دید که هیچ نمیرود. از غایت غیظ و غضب پیاده گشته روان شد، به قدرت قادر کن فیکون هر دو پایش بسته شده نتوانست جنبیدن، گفت: آن مرد به حقیقت از آن یرتغان۸ است. از خشم او پرهیز باید کردن و در هر شهری و ولایتی که چنان مردی باشد آن مردم اصلا مغلوب ما نشوند.»
مولانا جلالالدین با آن عظمت روحی مغولان را به هیچ انگاشت و قادر متعال او و قونیه را از یورش مغولان حفظ کرد. وی با سرودن این شعر در مقابل مریدان، سرداران و امرای مغول را در نظر آنها ناچیز کرد:
« من این ایوان نُه تو را نمیدانم نمیدانم
من این نقاش جادو را نمیدانم نمیدانم
به دستم یرلغی۹ آمد از آن قان۱۰ همه قانان
من این باجو و باتو۱۱ را نمیدانم نمیدانم
چه رومی چهرگان دارم چه ترکان نهان دارم
چه عیبست آن هلاوو۱۲ را نمیدانم نمیدانم»
پانویس
۱) به نام خدا به پا خیزید و در راه خدا بجنگید.
۲) درگذشت
۳) بایچو از امرای مغول که چندی از سوی خان خانان مغول حاکم آذربایجان، قفقاز و بخش مهمی از آسیای صغیر بود
۴) فرمانده نظامی مغول، شاهزاده مغول
۵) آن که جامه نیلگون پوشد.
۶) عمامه خاکستری
۷ ) نام ستاره ای نورانی در صورت فلکی ارابه ران در امتداد کهکشان راه شیری، نمادی از دوری و فاصله بسیار
۸) دارای قدرت مافوق انسانی
۹) فرمان خان مغول
۱۰ ) خان
۱۱) فرزند جوچی و نوه چنگیز خان
۱۲) هولاکو
شما چه نظری دارید؟