من کیام؟
قوم بلوچستانیام
استاد ادیب برومند
من کیام؟ قوم بلوچستانیام
قومی از ملیّت ایرانیام
زاده ایرانم و مام وطن
پروراند از بهر کشور بانیام
در رهش سرزنده حال و جان به کف
بهر سربازیّ و جانافشانیام
گرچه باشد غافل این مام عزیز
از حدیت بی و سرو سامانیام
از نوای بینواییهای من
از غم کمآبی و بینانیام
باز در پیوند خود با مرز و بوم
پایبند رشته پیمانیام
دستلاف صبحگاهم یک سلام
دستمزد شام را ارزانیام
آن کهن قومم که در ظرف زمان
همچو نوشین باده شاهانیام
دست در دست برادرهای خود
چون خُزستانیّ و کردستانی ام
لهجهام یک لهجه ایرانی است
پارسی درس دبیرستانیام
خوش مذاق از شهد شعر «سعدی»ام
تر دماغ از «خواجوی کرمانی»ام
میبرند از شعر خوش، زی آسمان
«حافظ» و «فردوسی» و «خاقانی»ام
«سیستانم» همدم و همسایبان
دستبوس «رستم دستانی»ام
خوانم ار با لهجهام «شهنامه» را
بشنوی از گوش دل خوشخوانیام
خشک شد «دریاچه هامون» من
چون کنم با درد بیدرمانیام؟
«هیرمند»م بیوفایی کی کند؟
گر وفاداری کند افغانیام
من بلوچستانیام، ایران پرست
زین منش «یعقوب لیث» ثانیام
نیمی از خاک مرا بُرد از کفم
دشمن نیرنگ باز جانیام
گر «قجر» یا «پهلوی»، تسلیم را
خشمناک از خفّت سلطانیام
گرچه در سختی زیَم، اما ز عشق
شادمان چون نوگل بستانیام
شاد بهر از شیوه آزادگی
بهرهمند از خصلت انسانیام
گرچه دارم بر «اَوِستا» احترام
پیرو انگیزش «قرآنی»ام
خواهم از آشفتگیهای وطن
وارهاند رحمت یزدانیام
سلسله شاعران
ونوس جامی پور
باران گرفت و راز زمین آشکار شد
این شست و شو مسبّب نقش و نگار شد
در جویبار یخ زده، جاری مشو که من
بختم بلند بود و دلم آبشار شد
اینگونه حال و حرکت منظومه ها خوش است
دور چراغ و چرخش ما بر مدار شد
گل های تازه، دل به دل باغ می دهند
گلدان شکست و راهی فصل بهار شد
تنها تو واقفی و خدایی که بی گمان
پای دل شکسته ی ما ماندگار شد
پیوسته باد سلسله شاعران که شعر
مستوجب صلابت ایل و تبار شد
در کوره رفت کوزه و از بس لعاب خورد
با مستی مداوم ما سازگار شد
بی شک اذان صبح ظفر خوانده می شود
در مسجدی که رنگ خدا آشکار شد
ماه و ستاره موجب حیرانی ونوس
خورشید، محوِ قافله اقتدار شد
اسلیمی زمان
شعر مدرن میچکد از چشمة سخن
نیمای فصل تازه و تنهای انجمن
همسایة جلال به تجریش آمده
یوش پریش در پی اشعار شب شکن
تذهیب شد ختایی و اسلیمی زمان
نوآورانه حرف بزن از دوباره زن
از آسمان روشن ایران پارسی
از آهوان عاشق و آزادة ختن
از آفتاب سرخوش شیراز در بهار
تا مرزهای عاشق تنهایی وطن
از سروهای عارف و معصوم خانقاه
از غنچههای صوفی دلبسته بر چمن
گل داده شاخههای اقاقی میان باغ
توی تراس: کوکب و شب بو و نسترن
یونان فلسفه به جنون طعنه میزند
با من بیا به محفل یاران اهل فن
آهسته تر سخن بگو، آرام و مهربان
چیزی نمانده فاصله، از گوش تا دهن
هی تند و تند میزند و تیر میکشد
قلب شکسته، درهم و آزرده، قلب من
شما چه نظری دارید؟