افلاطون و ارسطو «جنگ»رایک پدیده طبیعی میدانستند که ریشه در نهاد هر انسانی دارد، حال آن که باید پرسید آیا با سپهر فلسفه میتوان جلوی این پدیده طبیعی را گرفت و صلحی پایدار را در جوامع بشری ایجاد کرد؟ آیا فلسفه حریف جنگ میشود یا اینکه برعکس، جلوگیری از بروز جنگ از عهده فلسفه نیز خارج است؟ به عبارت دیگر، فیلسوفان چه راهکاری برای تضمین صلح در جوامع بشری به سیاستمداران ارائه میدهند؟
این گونه پرسشها از دیرباز ذهن پارهای از فیلسوفان سیاسی را چنان به خود مشغول کرده که عمری درصدد پاسخ به آن بودهاند؛ زیرا فیلسوف حقیقتا دوستدار دانایی است و حقیقتجویی و خودآگاهی از جمله دغدغههای وجودی اوست. پس ذات دانایی و آگاهی اقتضا میکند از شعلهور شدن آتش جنگ دوری گزیند و به صلح و دوستی روی آورد.
آنچه که فیلسوفان به طور کلی در پی آنند تقویت عنصر اندیشه و اصلاح و بهبود وضع تفکر و بهکارگیری سرمایه گفتگو و نیز قاعده طلایی اعتدال و داشتن حکمت عملی است. فقط از این طرق است که میتوان از سلطه بیش از حد رسانههای جمعی و فضای مجازی کاست و بر توانمندی فرد در تجزیه و تحلیل عقلانی مسائل و نهایتا به درک بیشتر و بهتر از جهان، خود و دیگران نائل آمد. بدیهی است فلسفهورزی با کاهش خشونت و درک متقابل و تحمل دیگری، رابطه تنگاتنگی دارد. آنجا که عنصر اندیشه و سرمایه درک متقابل فعالیت میکند، صلح و دوستی میدان میگیرد و آنجا که عنصر اندیشه و گفتگو به محاق میرود و خودخواهی و توسعهطلبی فزونی مییابد، جنگ و خونریزی قد فراز میدارد. بنابراین میتوان گفت به طور کلی فیلسوفان با سازوکار فکری خود پیامآور صلحند نه جنگ و خونریزی.
در تاریخ فلسفه دشوار بتوان فیلسوفانی را سراغ گرفت که بر طبل جنگ بکوبند و جوامع بشری را با تفکرات نظری خود به جنگ و کشتار فرابخوانند؛ مگر آنکه شرایط اقتضا کند و جنگ تدافعی در میان باشد. آنان به لحاظ سروکار داشتن با اندیشه نظری سیاست، بیش از دیگران بر مخاطرات جنگ واقفند و اندیشهها و راههای منتهی به خشونت را میشناسند. با تفکرات فلسفی خویش حقیقتی را مییابند که یگانه معنی، مبنا و ضمانت صلح در نظامات سیاسی است. این فیلسوفان از آنجا که خردورزی را پیشه خود قرار میدهند، بهخوبی آگاهند کدام سیاست راه به جنگ میبرد و کدام سیاست زمینههای صلح را فراهم میآورد. آنان که جستجوگر مبانی و بنیادهای نظری سیاستند، غایت سیاست را میشناسند و خبر از جاودانگی و چگونه جاودانه ماندن میدهند. چه، تفکر و خرد با حوزه معیشت و زندگی روزمره آدمی بیگانه نیست و از مصلحتهای زمانه و آنچه که باعث خیر و نفع و آسایش انسان است، غفلت نمیکند.
فیلسوفان میآموزند راه و رسم سیاسی، زمانی به مرز پختگی میرسد که پیوسته از جانب خرد تقویت شود و دشواری عقلانیت بر سیاستمدار هموار گردد. این مهم محقق نمیشود مگر اینکه شعله اشتیاق خردورزی در بین سیاستمداران زبانه کشد و چراغ پیروی از مبانی خرد و الگوی عقلانیت پیوسته فروزان باشد.