یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۱:۵۸
نظرات: ۰
۰
-
فرزندان نویسندگان جا پای والدین خود می‌گذارند/ نوش و نیش‌های یک هنر خانوادگی

این روزها فرزندان نویسندگان سرشناس یکی پس از دیگری به جرگه نویسندگان می‌پیوندند. اما آیا این وارثان قلم زیر سایه نام والدین خود احساس خفگی می‌کنند؟

به گزارش اطلاعات آنلاین به نقل از گاردین، مارتین ایمیس، نویسنده مشهور همیشه می‌گفت موقعیت او و پدرش (کینگزلی ایمیس) که هر دو رمان‌نویس بودند، یک جور کنجکاوی ادبی و اتفاقی نادر محسوب می‌شود. اما حقیقت این است که آن‌ها تنها نبودند؛ پیش از آن‌ها، بزرگانی مثل الکساندر دوما (پدر و پسر) و خانواده‌های «ترولوپ» و «وو» هم همین مسیر را رفته بودند.

امروز دیگر ادعای ایمیس به هیچ وجه صادق نیست. امسال شاهد موجی از آثار نسل جدید خانواده‌های ادبی هستیم. همین ماه، دختر کازوئو ایشی‌گورو اولین جلد از مجموعه فانتزی خود را منتشر می‌کند. دختر مارگارت اتوود هم بهار امسال با اولین اثر داستانی‌اش از راه رسید و کمی قبل‌تر، پسر هلن دانمور با اولین رمانش تحسین منتقدان را برانگیخت.

اما ماجرا چیست؟ آیا بزرگ شدن در خانه یک نویسنده الهام‌بخش است یا صرفاً مسیر چاپ کتاب را هموارتر می‌کند؟

نیک هارکاوی، پسر جان لوکاره، نویسنده مشهور رمان‌های جاسوسی، خاطره جالبی دارد: «یک بار مارتین ایمیس را دیدم و سعی کردم درباره این موضوع با او گپ بزنم. فکر کنم کفرش را درآوردم! چون او اصرار داشت که رابطه پدر و پسری آن‌ها در دنیای ادبیات منحصربه‌فرد است، اما من پریدم وسط و گفتم: «اتفاقاً ما هم همین‌طوریم!»

هارکاوی که حالا هشت رمان در کارنامه دارد، می‌گوید در ۵۳ سالگی تازه فهمیده کودکی‌اش چقدر عجیب بوده است: «مثلاً در سفر بودیم و در یک پمپ‌بنزین دورافتاده در یونان یا آمریکا توقف می‌کردیم و می‌دیدیم کتاب‌های پدرم آنجا هم هست. او همه‌جا حضور داشت.» خانه آن‌ها هم پاتوق بزرگان بود؛ او به یاد می‌آورد که گاهی خانه در سکوت مطلق فرو می‌رفت، چون آیزایا برلین برای گپ زدن با پدرش سر زده بود.

زندگی در اتاق‌های دربسته

بسیاری از این فرزندان می‌گویند نویسندگی والدینشان در خانه کاملاً نامرئی بود. دبورا موگاچ می‌گوید: «پدر و مادر من هر دو نویسنده بودند. من فکر می‌کردم همه پدر و مادرها نویسنده‌اند!» دختر او، لوتی هم که حالا رمان‌نویس است، می‌گوید: «ساعت نوشتن مامان برایش مقدس بود و در اتاقش به روی همه بسته.»

این موضوع درباره لوکاره هم صدق می‌کرد. پسرش می‌گوید: «او در انزوای کامل می‌نوشت. یک قانون نانوشته داشتیم: هیچ‌کس حق ندارد وارد دفتر کار او شود.»

شکنجه‌ای که نمی‌توان از آن گذشت

آماندا کریگ نویسنده رمان «بالا و پایین»، می‌گوید نوشتن برای او «شکنجه مطلق» است و همیشه موقع کار بدخلق می‌شود. اما این موضوع هم باعث نشد دخترش لئون نویسنده نشود. لئون می‌گوید: «مامان همیشه می‌گفت تا کار تمام نشده از من نپرس اوضاع چطور پیش می‌رود! شاید جذاب به نظر نرسد، اما این یک سبک زندگی است.»

در مقابل، فرانک کاترل-بویس، نویسنده ادبیات کودک با لذت از کارش حرف می‌زند: «باورم نمی‌شد که بابت این کار به من پول می‌دهند! همیشه فکر می‌کردم یک راه میان‌بر برای پول درآوردن پیدا کرده‌ام.» پسرش آیدان هم که راه او را رفته، می‌گوید: «نویسندگی انتخاب من نبود؛ انگار راه دیگری نداشتم. تنها چیزی که از نوشتن بدتر است، ننوشتن است.»

فرار از سایه نام بزرگ

بسیاری از این نویسندگان جوان، کارهایشان را از والدین خود مخفی می‌کنند تا با قضاوتِ آن‌ها روبرو نشوند. لئون کریگ»می‌گوید: «مادرم اجازه نداشت نوشته‌هایم را قبل از چاپ بخواند. وقتی کسی که به تو خواندن یاد داده بخواهد نظرات تندش را به تو بگوید، تحملش سخت است.»

برخی هم برای اینکه برچسب «پارتی‌بازی» نخورند، با نام مستعار وارد میدان می‌شوند. پاتریک چارنلی اولین کتابش را با نامی دیگر به ناشران سپرد. او می‌گوید وقتی دید ناشران خارجی که اصلاً مادرش را نمی‌شناختند خواهان چاپ کتابش هستند، اعتمادبه‌نفس پیدا کرد.

با این حال، گمنامی در این صنف کوچک سخت است. نیک هارکاوی می‌گوید: «هر قدر هم نام مستعار انتخاب می‌کردم، فایده‌ای نداشت. نیمی از ناشران لندن کسانی بودند که در کودکی پوشک مرا عوض کرده بودند!»

اما از نگاه ناشران، آیا این رابطه فامیلیواقعاً کارساز است؟ «فرانسیس بیک‌مور، از مدیران انتشارات «کنون‌گیت»، اعتراف می‌کند که داشتن والدی مشهور ممکن است باعث شود دست‌نوشته یک نویسنده تازه‌کار سریع‌تر خوانده شود: «احتمال اینکه سراغ آن متن بروم بیشتر است، اما قطعاً داور سخت‌گیرتری خواهم بود.» در واقع، او معتقد است این نسبت فامیلی باعث می‌شود با تردید بیشتری بررسی کند که آیا نویسنده توانسته هویت مستقلی برای خود بسازد یا صرفاً زیر سایه نام بزرگِ پیش از خود مانده است.

حتی اگر والدین آگاهانه به فرزندشان کمک نکنند، بزرگ شدن در یک خانواده ادبی امتیازات ذاتی خودش را دارد. فرانک کاترل‌بویس می‌گوید: «وقتی کسی در خانواده عاشق کاری باشد، شما هم ناخودآگاه آن را یاد می‌گیرید. درست است که باید صدا و سبک خودتان را پیدا کنید، اما از همان ابتدا می‌دانید که این مسیر شدنی است.»

لوتی موگاچ هم با این نظر موافق است: «این فضا باعث می‌شود نویسنده شدن ممکن به نظر برسد؛ در حالی که برای بسیاری از مردم، دنیای ادبیات مثل یک باشگاه خصوصی و دربسته است.» مادرش دبورا اضافه می‌کند: «فکر می‌کنم این چیزی بود که من و تو به عنوان یک فرض بدیهی پذیرفته بودیم. وقتی با آدم‌هایی خارج از دنیای ادبیات معاشرت می‌کنم، می‌فهمم چقدر کار برای آن‌ها دشوار است. ما با یک امتیاز شروع کردیم. چون پدر من نویسنده بود، سردبیر ادبی "دیلی تلگراف" را می‌شناخت؛ من برای آن‌ها نقد نوشتم و نامم را در روزنامه دیدم. این اتفاق نه تنها برای مسیر شغلی، بلکه برای اعتمادبه‌نفس آدم معجزه می‌کند.» لوتی هم می‌گوید موقع ارائه اولین رمانش، می‌دانست نام خانوادگی‌اش کمک می‌کند تا کتابش خوانده شود، اما خیالش راحت بود که «کتابم آن‌قدر با کارهای مادرم متفاوت است که روی پای خودش بایستد.»

تفاوت سبک؛ شرط عبور از سایه

این نکته درباره «تفاوت سبک» بسیار حیاتی است. بیک‌مور معتقد است در ژانرهای تجاری، فرزند می‌تواند «برند» والدین را ادامه دهد (مثل رمان‌های جنایی-مسابقه‌ای دیک فرانسیس)، اما در ادبیات جدی، نباید سبک شما امضای والدتان را تداعی کند.

بسیاری از نویسندگان تمایلی به استفاده از نام والدینشان ندارند، چون به قول آماندا کریگ: «مردم فوراً تصور می‌کنند که فرزند شما فقط به خاطر پارتی‌بازی کتابش چاپ شده است. دنیای نمایش پر از نپو بیبی (مدل آقازاده‌ای) است، اما نویسندگی فرق دارد. نوشتن مگر چیزی جز استعداد فردی و نگاه شخصی به دنیاست؟» دخترش لئون هم می‌گوید: «من هنوز کلی داستان کوتاه برای مجلات می‌فرستم و رد می‌شوم. برای آن‌ها اصلاً مهم نیست مادر من کیست؛ فقط کیفیت خودِ داستان برایشان مهم است.»

با این حال، بعد از انتشار کتاب، فاش شدن این نسبت‌ها اجتناب‌ناپذیر است؛ چه از طرف ناشر که به دنبال تبلیغات است و چه از طرف رسانه‌ها. برای چارنلی، این موضوع نگران‌کننده نبود: «من به این رابطه افتخار می‌کنم. وقتی نقد روزنامه تلگراف را خواندم که نوشته بود "جادوی هلن دانمور زنده است"، واقعاً خوشحال شدم. حس می‌کنم ناامیدش نکرده‌ام.»

نیک هارکاویهم می‌گوید: «تا دو سه کتاب اول، در هر مقاله‌ای باید نام پدرم هم می‌آمد.» آیا این روی اعصاب نبود؟ «کمی کلافه‌ام می‌کرد، اما این بخشی از مالیاتی است که برای حضور در این فضا می‌پردازید. امتیازاتی که دارید آن‌قدر خیره‌کننده است که جای گله باقی نمی‌ماند. ضمن اینکه هر چه پیرتر می‌شوید و آثارتان بیشتر می‌شود، دیگر کمتر به این حرف‌ها اهمیت می‌دهید.»

آیا استعداد ارثی است؟

چرا امروز تعداد رمان‌نویسان نسل دومی بیشتر شده است؟ بیک‌مور معتقد است دنیای نشر کمی بازتر شده و حالا آدم‌های بیشتری احساس می‌کنند که می‌توانند بنویسند. اما آیا پای ژنتیک هم در میان است؟

فرانک کاترل‌بویس می‌گوید: «من واقعاً به چیزی به اسم استعداد ذاتی اعتقادی ندارم.» پسرش آیدان حرف او را این‌طور کامل می‌کند: «شاید مهم‌ترین چیز این باشد که تمام دوران کودکی ما با کتاب و قصه‌گویی گذشت.» هارکاوی هم معتقد است وقتی در خانه‌ای بزرگ می‌شوید که واحد پولش «داستان» است، محیط برای یادگیری ترفندهای این کار کاملاً مهیاست.

در مورد ارث و میراث، لوتی موگاچ با خنده یک واقعیت تلخ را می‌گوید: «فکر می‌کردم پشتکار و اخلاق کاری مادرم را به ارث می‌برم، اما نبردم! من خیلی بیشتر از او حواسم پرت می‌شود و همیشه مضطربم.»

در نهایت، در حالی که کینگزلی ایمیس حتی به موفقیت پسرش مارتین حسادت می‌کرد، دبورا موگاچ می‌گوید این بدترین واکنش ممکن است: «یک والد باید بخواهد که فرزندش از خودش بهتر عمل کند.» شاید بهترین خلاصه برای این تجربه، حرف چارنلی باشد: «نمی‌دانم ژنتیک است یا فقط دیدنِ از نزدیکِ فرآیند نوشتن؛ اینکه ببینی این کار شدنی است. فقط می‌دانم مادرم نویسنده بود و حالا من هم هستم.»

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی