محمد رضا حیدر زاده
احمد گفت:«باید یک طوری باشد که از هر طرف باد بیاید خاک بریزد توی قبر...».
احمد کنار حبیبه نشست و با هم کمی میوه خوردند. بعد پرسید:«تو اول می خوانی؟». حبیبه شانه هایش را بالا انداخت. احمد کف بیابان خوابید، عمود به قبله. حبیبه رو به قبله ایستاد و زیر لب گفت:«نماز میت میخوانم برای ...» و دیگر هیچ نگفت و بلند گفت:«الله اکبر» تا رسید به تکبیر چهارم. خواست بگوید:«اللهم اغفر لهذا المیت»؛ نتوانست. زیرلبی گفت:«خدایا، این احمد گناه دارد!». تکبیری گفت و به احمد گفت: «تمام شد!».
بعد حبیبه عینکش را کناری گذاشت و خوابید روی زمین
و گفت:«احمد نوبت توست». احمد گفت:«دلت می آید؟».
حبیبه گفت:«یعنی من بی نماز بروم توی قبر؟»....
***
مجموعه داستان«پیشانینوشتها»،نوشته علیرضا جوانمرد، از سوی نشر ثالث منتشر شده است. مجموعه ۱۸ داستان کوتاه در این کتاب، مضامینی مانند: خواب، مرگ و بیماریهای لاعلاج دارند.
مضامینی که حضورشان در بسیاری از داستانها رنگ و بویی تلخ به آنها میدهد؛ اما نویسنده بیشتر با نگاهی معناگرایانه به این مضامین پرداخته است و گاه با رگهای از طنزی که رنگ و بویی فلسفی پیدا میکند، ادامه می یابد.
از پیرزنی که شیرهای گاز خانه قدیمی اش را باز می گذارد، تا یک کفاش خیابانی که نمی داند مرض چرا وجود او را از آنِ خود می کند. از زن و شوهری عاشق که تصمیم گرفته اند همزمان با هم، خود را زنده به گور کنند، تا زنی که می خواهد بداند آیا می تواند قبل از مرگ مرغِ تند بخورد یا نه؟!...
**
«علیرضا جوانمرد»، داستان نویس و فیلمنامه نویسِ شناخته شده ای است که عمدتاً به خاطر توانایی اش در روایت رخدادهای روزمرّه و ترکیب آن با نیشخندی طنزآلود، شناخته می شود.او فعالیت حرفه ای خود را از تلویزیون آغاز کرد و نویسنده سریال «چند قدم نزدیکتر» در سال ۱۳۸۷ بود. کتاب «بلند شو قهرمان»، دیگر اثر منتشر شده اوست.
وی متولد مرداد سال ۱۳۵۷ در تهران بوده و دارای تحصیلات دانشگاهی در رشتهٔ مهندسی مکانیک است و از سال ۱۳۷۷ نیز در نشریهٔ طنز گلآقا(هفتهنامه و ماهنامه) بهعنوان نویسنده و عضو تحریریه تا پایان انتشار آن نشریه فعالیت میکرد.
او که از آخرین نسل طنزپردازان مجله «گلآقا» بوده، می گوید:«سالی که دعوت به همکاری در مجله گلآقا شدم، در دوره اول جشنواره طنز دانشجویی مقام اول را در نثر کسب کردم، اما در راه بازگشت به خانه، در اتوبوس خواب رفتم و تندیسم را بردند! و بعداً هم دیدم که نامم در بین برندهها درج نشده است!…
حدود ۱۹ سالم بود و در دو مسابقه به نامهای «تنظیم خانواده» و «نامهای به رئیس جمهور احتمالی» برنده شدم. از گلآقا تماس گرفتند و گفتند دوست داریم با شما همکاری کنیم. رفتم دفتر مجله و این طوری شد که همکار زنده یاد کیومرث صابری شدم...».
**
در بخشی دیگر از ادامه داستان می خوانیم:
به خانه برگشتند. میز شام را حبیبه چیده بود. شمع ها را روشن کرد و چراغ ها را خاموش. ماهی سرخ کرده با دورچین زیتون سیاه و چیپس و یک نیمکره کوچک برنج قرمز با برش های گوجه فرنگی و خیارشور، با نوشابه گازدار سفید و سالاد یونانی.
حبیبه پرسید:«راستی تکلیف قبر دوطبقه ای که خریدیم، چه می شود؟ کاش پسش می دادی!». احمد سرفه ای کرد و گفت:«مگر قبرستان سوپرمارکت است که بگویم آقا نخواستیم، پولش را پس بده!». حبیبه گفت:«منتظرمان نمانند بگویند اینها عمر نوح دارند؛ پس چرا نمی آیند توی قبرشان بکپند!؟»....
و در داستان «پیرزن» این کتاب هم چنین می خوانیم:
آنقدر زنگ را فشار دادم تا پیرزن بالاخره در را باز کرد. البته آنقدری که قفل طلاییرنگ و زنجیر فولادی که از بیرون به در زده بودند، اجازه میداد.
پیرزن چشمهای دور چروکیده و کبودش را مالید و گفت:«چیزی شده؟».
گفتم: «کلید قفل توی اتاق پذیرایی است. توی گلدان قدیمی. بیاور تا در را باز کنم»(پسرهایش نشانی کلید را قبلاً داده بودند). گفت:«کدام قفل؟ میخواهی چه کار؟» گفتم:«یک چای با هم بخوریم! فقط سریع لطفاً!...».
پیرزن دوباره پرسید:«گفتی کجاست؟» گفتم:«اتاق پذیرایی، گلدان قدیمی!» گفت: «توی خانهٔ ما همه چیز قدیمی است!».... از در دور شد و دوباره گفت:«آخر کدام گلدان؟».... مدتی گذشت، اما از بوی تند گاز کم نشد. این بار ترسیدم حتی زنگ بزنم.
مبادا جرقهٔ کوچکی در سیمها، با انفجاری باعث شود همهٔ ساختمان بترکد!...
شما چه نظری دارید؟