آیتالله سیدحسن عاملی
کمک به گرفتارها
حضرت موسی(ع) عرض کرد: «خدایا، اگر در این دنیا به جای من باشی، چه کار میکنی؟» خداوند نفرمود: نماز شب میخوانم، هر سال به حج میروم یا هر سال به کربلا می روم، بلکه فرمود: «ای موسی، اگر به جای تو باشم، به گرفتارها کمک میکنم»، به آنهایی که دستشان از همه جا کوتاه شده است، آواره و درمانده شدهاند، به پدری که پدربودنش در خانه شکسته شده است. از هر سو مورد سرزنش است، اگر عزت پایمال شدة او را درست کنی و برگردانی، ارزش این کار را نمیتوان جایی نوشت. اگر دستش را بگیری، او را از جهنم خارج نموده ای. این کار مانند ریختن آب بر روی آتش است که آتش جهنم را خاموش میکند.
امام صادق(ع) فرمود: «همه به جهنم خواهند رفت.» گفتند: «شما هم به جهنم میروید؟» فرمود: «ما از جهنم عبور کرده ایم، خاموش خاموش بود.»
خرجت با من
مرحوم آقا شیخ مرتضی حائری از بزرگان روزگار بود، ایشان هر ماه به مشهد مقدس میرفت و در مراقبه بسیار دقیق بود. می فرمود: روزی برای پدرم نوشتم: «مرحوم شیخ عبدالکریم حائری...» ناگهان به خودم گفتم: از کجا میدانی که ایشان «مرحوم» است؟ شاید مورد رحمت نباشد؛ به همین خاطر کلمه مرحوم را پاک کردم و نوشتم شیخ عبدالکریم حائری. شب پدرم را در خواب دیدم که گفت: آقاشیخ مرتضی، بگذار به خاطر این همه دقتی که داری، دستت را ببوسم.
بسیار به مشهد مقدس میرفتند. یکی از علما ایشان را در عالم رؤیا دید که فرمود: حضرت رضا(ع) دوبرابر دفعاتی که بنده به زیارتشان نائل شدم، به دیدنم آمدند. می گویند ایشان فرموده بود: این دفعه آخرین سفرم است که به مشهد میروم. پرسیدند:از کجا فهمیدید؟ پاسخ دادند: چون امام فرمود: این بار خودم به دیدنت خواهم آمد. گاهی اتفاق میافتاد که حضرت رضا(ع) به ایشان میفرمود: بیا مشهد، خرجت با من!
آزادشده
در روایت است که روز قیامت فردی را راهی جهنم میکنند، ناگهان مژههای چشمش میگوید: «خدایا، من شهادت میدهم که این فرد در یکی از شبها از خوف تو گریه کرد و من از اشک او خیس شدم.» خداوند میفرماید: به شهادت تو او را آزاد میکنم. در قیامت نام این فرد «عَتیق شَعره» میشود، یعنی آزادشدة مو.
معامله با خدا
زنی خطایی میکند که قابل گفتن نیست. شوهرش گاه چاقو برمی دارد خودش را بکشد و گاه میخواهد همسرش را بکشد و کارهای دیگری از این قبیل. گوئی عقل از سرش پریده، نزد من میآید، قادر نیست حرف بزند، فقط گریه میکند، میگوید: «چه کنم؟» میگویم: «این موضوع همچون میخی است که هر عکس العملی نشان دهی، بیشتر فرو خواهد رفت، آبرویت خواهد رفت، نسلت از بین خواهد رفت، حیثیت و شرفت خواهد رفت!» می گوید: «پس چه کنم؟» میگویم: «با خدا معامله کن. بگو : خدایا، من الان هر کاری میتوانم بکنم. میتوانم او را بکشم، طلاق دهم یا او را در سراشیبی فساد بیندازم؛ اما خدایا، دستم را در دست تو میگذارم و با تو معامله میکنم. اگر این معامله را کردی، این معامله هدر نمیرود. این معامله نتیجه دارد.»ذرهای خاک در این میکده ضایع نشود!
شما چه نظری دارید؟