حمید یزدان پرست
چهارشنبه، ۲۷ اسفند/ ۲۸ ماه رمضان
شعردوستی مردم را باید در همین وقایع، مثل تشییع شهدای «ناو دنا» دید که چطور سراپا گوش میشوند، هرچند عده ای نیز در جمعهای کوچک شعار میدهند. یا بچه ای تکبیر میفرستد و دیگران برای اینکه دلش نشکند، جواب میدهند. شاعر همچنان مردانه میخواند:
اگر خصم در جستجوی ستیز است
خیابان برای شما خاکریز است
بیایید، این عرصه خالی نماند
برای شغالان مجالی نماند
شما نگفته، این همه آمدهاند و بخشی هم اتفاقاً برای رویارویی با شغالان که شبگردی کردند و به جان مردم دستبرد زدند و اموالشان را به آتش کشیدند.
شما خیل جوشان، پرچم بهدوشان
که هستید کابوس ایرانفروشان
بمیرند حسرت بهدل بیوطنها
شمایید شلیک خیبرشکنها
شما ردّ سجیل در آسمانید
شما پشتگرمی رزمندگانید
نگشتید مردم! هراسان و خسته
از این ماجرا پشت شیطان شکسته
شما پشت این ماجرایید، مردم!
خیابان خیابان بیایید، مردم!
چشم، حالا که شما میگویید، حتماً میآییم! نباید اینقدر طول و تفصیل داد، آنهم زیر آفتاب و زبان روزه و پشت سر گذاشتن مراسم شب قدر. چون فاصله دارم و کثرت پرچمها نمیگذارد درست ببینم، تشخیص نمیدهم که هموست یا کس دیگر که میخواند:
ما با حسین بن علی سوگند خوردیم
ما دل به عطر چادر زهرا سپردیم
آن نام که بر اهل عالم سروری کرد
هر جا گره افتاد، زهرا مادری کرد
ما ریشه در خاکیم و سر در آسمانیم
سرویم و غیر از ایستادن را ندانیم
شیطان بکوبد روز و شب بر طبل جنگش
آیینة ما را نخواهد دید سنگش
در حسرت ایران، بچرخد تا بچرخیم
این گوی و این میدان، بچرخد تا بچرخیم
«شیطان بزرگ» چه نام ماندگاری برای آمریکا شد! از بس از هر طرف نیرنگ باخت و اذیت کرد. بیخود نیست در روز اول رَمی جَمرات، باید فقط به نماد او که به حاجیان دورتر است، سنگ انداخت و امام گفت: «هر چه فریاد دارید، بر سر آمریکا بکشید!» شاعر ادامه میدهد:
ما بعدِ هر تکبیر، میگوییم هر بار:
مرگ بر آمریکا و اسرائیل خونخوار
سپس خطاب به ترامپ که: ایران را نشناختی و ایران بإذن الله جانت را بگیرد!
وفای به عهد
افراد زیادی روی صحنه هستند و مجری یراقبافان است. گرچه مسلط و روان حرف میزند و میخواند، ولی بغض نهفته در گلو دارد؛ میگوید: دیدوبازدید سال جدیدمان در خیابان خواهد بود. ۳ـ۴ ساعت قبل از سالتحویل همه با سفره افطار و هفتسین با ندای «ایران، ایران» وارد سال جدید خواهیم شد... بعد غلط نکنم، از سردار موسوی دعوت میکند که برای تلاوت قرآن بیاید. یکی آمد و در میان غلغله مردم خواند: «و لا تَحسَبَنّ الذین قُتِلوا فی سَبیلِ الله أمواتاً بَل أحیاءٌ عِندَ رَبّهِم یُرزَقون: کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند، مرده مپندار، بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.» خیلی آیات عجیبی است: «آنها (یعنی شهیدان) به آنچه خدا از لطف خود به آنان داده است، شادمانند. و یَستَبشِرونَ بِالذینَ لَم یَلحَقُوا بِهِم مِن خَلْفِهِم...: و درباره کسانی که از پی ایشان هستند و هنوز به آنان نپیوستهاند، مژده میطلبند...» درباره همرزمان خود دنبال چه بشارتی هستند؟ این آیات را با توجه به آیه مشهور سوره احزاب، بهتر میشود درک کرد که: «مِن المؤمنینَ رجالٌ صَدَقوا ما عاهَدوا الله علیه...: از میان مؤمنان، مردانی هستند که صادقانه به عهدشان با خدا، وفا کردند. برخیشان به شهادت رسیدند و برخی از آنها در همین [انتظارند و هرگز عقیده خود را] عوض نکردند.»
بسا کسانی که دیدیم و شنیدیم چه رزمندگان و مجاهدانی بودند، آماده شهادت و جانفشانی، اما بعد که زرق و برق دنیا چشمشان را گرفت و آب زیر پوستشان رفت، دگرگون شدند و خط عوض کردند، درنتیجه از آن حال و هوای پیشین فاصله گرفتند و به راه دیگری افتادند. طبیعی است که دیگر خبر خوشی از اینان به دوستان شهیدشان نرسد؛ اما برخی نیز سالها ماندند و اگر هم نان دنیا خوردند، کار عُقبی کردند و رنگ و خط عوض نکردند و دوستان شهیدشان همچنان چشم بهراه ایشاناند و منتظر تا روزی به آنها بپیوندند.
بسیاری از شهیدان این روزها، کسانی هستند که مو سفید کردند و صاحب فرزند و نوه شدند، اما بر عهد قبلی خود در زمان جوانی و رزمندگی، پایدار ماندند. اینان منتظر رسیدن به دوستان شهیدشان هستند و دوستان شهید نیز از کسانی که به آنها ملحق میشوند، درباره ایشان پرسوجو میکنند که اکنون چگونهاند و چه میکنند؟ آیا بر همان مسیر پیشین استوار ماندهاند یا نه، دنیا عوضشان کرده است؟ وقتی در آن دنیا به هم میرسند، بخشی از احوالپرسیشان این چیزهاست.
تن چو مادر، طفل جان را حامله
مرگ درد زادنست و زلزله
جمله جانهای گذشته منتظر
تا چگونه زاید آن جان بَطر
تا نزاد او، مشکلات عالمست
آن که نازاده شناسد، او کمست!
روی بام ساختمان جهاد سازندگی، پر شده از نیروی انتظامی و عدهای خبرنگار دوربین در دست. مردی کاغذ کوچکی پخش میکند که در یک طرف عکس رهبر جدید است و طرف دیگر، تصویر یکی از شهیدان ناو دنا. دلم آتش میگیرد از دیدنشان. برخی چقدر جواناند و من که حالا خود سندار شدهام، آنها را که میبینم، از عمق جان میسوزم و دلم میخواست فدای هر کدامشان میشدم. دیگران هم دلسوختهاند که در این وقت روز و ظل آفتاب و زبان روزه آمدهاند؛ مثل همین مرد گیسوکمندی که جلویم ایستاده است و زن بیحجابی که سربند باریک پرچم بر پیشانی بسته. صحنه تا حدی آشفته است و چارهای نیست. یکباره اینهمه شهید بیاورند و بیشتر جوان، به اسم نجاتبخشی و رساندن ایرانیان به آزادی!
حالا یکی دارد قطعنامه ارتش و نیروی دریایی را میخواند، با لحنی محکم و بانگی مردانه: «در مسیر دیپلماسی دریایی شهادت نوشیدند... ۱۰۴ سفیر صلح ایرانی را به شهادت رسانیدند...» مجری خطاب به حضرت زهرا(س) میگوید: «چادرت را بتکان، روزی ما را برسان/ ای که روزی دو عالم، همه از چادر توست...» زنی که نشسته، هقهق گریهاش بلند میشود و من با خود میاندیشم خدا نکند که با ابراز این قبیل مطالب، رفتهرفته به جمع غالیان بپیوندیم. گیرم بزرگان معرفت بتوانند این سخنان را توجیه کنند، در دست عوام که بیفتد، چه نتیجهای خواهد داشت؟ مثل زیارت جامعه که برای عموم نیست و نیایش شعبانیه و حتی دعای کمیل. اگر مطابق تفسیری که از «حزب الله» در دنباله آیه ولایت آمده، (و مَن یَتَوَلَّ الله و رسولَهُ والذینَ آمنوا فَإنَّ حزبَ الله هُمُ الغالبون: کسانی که ولایت خدا و پیامبر و افراد باایمان را بپذیرند، پیروزند؛ زیرا حزب خدا پیروز است)، شیعه مصداق بارز آن باشد، حزب اسناد طبقهبندی شده دارد و مطالب هر سطح نباید در اختیار عموم و سطوح پایینتر قرار بگیرد. این معارف مخصوص اهل معرفت است، نه هر کسی که معلوم نیست حتی بتواند متن دعا را درست بخواند تا چه رسد که معنی ظاهریاش را بفهمد و تأویلش را بداند.
باز میآیم سمت خیابان کارگر که علی مطهری را دیدم و تسیلت دادم، آرام بود و مثل همیشه. چند جوان هم کنارش بودند که از شکل و شمایلشان حدس زدم خانوادهاش باشند. کنارتر آذری جهرمی ـ وزیر پیشین ارتباطات ـ در حال مصاحبه بود. چه اشتباهی کردم که پرچم دست گرفتم. نمیشود هم نوشت و هم پرچم نگه داشت. با اینکه در اندازه معمولی است، ولی وقتی باد به آن میافتد، مانع نوشتن میشود و باور نمیکنید که لنگر میاندازد. این است که تا یکی از بچههای مسجد را دیدم، آمدم به او بسپارم که به مسجد برگرداند، گفت: «من مدتی است که آن مسجد نمیروم!» وای از این ادا اطوارهای بچهمسجدیها! چند سال پیش یکی دیگرشان هم قهر کرده بود با ایرادهای بنیاسرائیلی. حتی یکی از محترمین هم که همسایه مسجد بود، چند ماه قهر کرد که چرا امام جماعت آن سالها، درباره فلان نامزد ریاستجمهوری این تعبیر را به کار برده است؟ گفتم: «این تعبیر که نافی عدالت نیست، برای چه خودت را محروم میکنی؟ او خودش زندانی سیاسی بوده، جانباز است و برادر دو شهید.» گفت: «مگر جهانگیری برادر دو شهید نیست؟» دیدم واقعاً به کی دل خوش کرده بودم و اختلاف سلیقه سیاسی تا کجاها کش پیدا کرده است! یک بار در انجمن مفاخر بودیم، اذان مغرب شد، آقایی میخواست نماز بخواند، رفتم پشت سرش، گفت: «من حداد عادل هستم، ولی معلوم نیست عادل باشم!» میشناختمش و از برخی جهات نیز فاصله دیدگاهمان زیاد بود؛ ولی اختلاف سلیقه سیاسی، چه منافاتی با عدالت دارد؟ او آنجوری میاندیشد و من اینجوری. در مورد اشخاص دیگر نیز همین. خدا رحمت کند آقای سیمحمود دعایی را که پشت سرباز ناشناس هم ایستاد و نماز خواند.
دیدم فایده ندارد، تشییع را نباید از دست بدهم. آنهم چنین جمعیتی را که از هر تیپی آمدهاند، مثل این خانم که برای اولین بار بعد از انقلاب، میبینم زنی عزادار تور بر سر بیندازد. در بچگی من، زنان بیحجاب که میخواستند در مجلس عزا یا زیارت شرکت کنند، تور سیاه سر میکردند و یا حتی روی صورتشان میانداختند. یک جور رعایت شئونات بود، مثل هنجارشکنان امروزی نبودند. مرد پشت بلندگو میخواند: «اولاد حسینیم، لثارات دَم ماست/ جمهوری اسلامی ایران حرم ماست/ رو دست ابالفضل عَلمدار، عَلم ماست/ جمهوری اسلامی ایران حرم ماست...» عدهای جواب میدهند و عدهای نیز به خود مشغولند یا مثل من اینطرف و آنطرف را نگاه میکنند.
خیابان انقلاب چنان آکنده از جمعیت است که نمیتوانم به اندازه دو نفر، جلوتر بروم تا پرچم را به دست دو تن دیگر از مسجدیها بسپارم. صادقی نقاش و رفیق مرندیاش هستند. چند وانت سیاهپوش با بلندگو در فواصل نسبتاً معین در میان جمعیت آرام پیش میروند و سرود پخش میکنند یا مداحی و شعار سر میدهند. بلندگوهای خود میدان نیز هست و ترکیب اینهمه با هیاهوی مردم، چه شود! بهخصوص آنها که در کنار ماشین حامل پیکر شهیدان هستند و پارچه و چفیه و از این قبیل پرتاب میکنند تا تبرک شود. ترجیعبند یکی از سرودها «جاویدان ایران» است: کفن پوشیدهام جای لباسم/ من از اوج بلا نمیهراسم/ چراکه در پناه حضرت عباسم/ صاحب دارد این کشور/ «جاویدان ایران»/ فریاد حیدر، حیدر...
شاید فکر کنید اشتباه نوشتهام، برای اینکه وزن چندان درستی ندارد؛ نه، به تجربه دریافتهام یک هنر مداحان این است که با الحان مناسب، کمبود وزن یا زیادی برخی الفاظ را جبران میکنند؛ بنابراین تأثیری که شنیدن نوحه میگذارد، همپای خواندن متن همان نوحه نیست.
کسی دیگر به حالت مرثیه میخواند: «انّ حزب الله هُمُ الغالبون...» و نوحهخوان جوان میگوید: «هر بار لاریجانی را دیدیم، روزه بود.» اولی ادامه میدهد: «ما شیعة حیدر ز کسی ترس نداریم/ در حال فرار هستی و در حال شکاری/ این خاک که جولانگه اشرار نباشد/ با ملت ما قدرت پیکار نباشد/ موجیم که آسودگی ما عدم ماست/ جمهوری اسلامی ایران حرم ماست...» مردم جواب میدهند: «جمهوری اسلامی ایران حرم ماست»، اما نه یکپارچه؛ چون صداهای دیگر نیز هست.
در یک صف ممکن است اولی به نوحه میدان جواب بدهد، کناری به نوحه وانت، دیگری هم به شعاری که یکی از میان جمعیت سر میدهد. بعضی هم که برای خودشان سینه میزنند، بهویژه وقتی که نوحهخوان میگوید: «خیلی از این شهیدان، بچه تهران نیستند و خواهر و مادرشان اینجا حضور ندارند، شما زنان قهرمان برایشان خواهری و مادری کنید...» دل من که آتش گرفت، حال زنان پیداست، ضجهشان به آسمان بلند میشود: «الهی مادرتون که من باشم، بمیرم! آهاااا آهاااا! الهی فدای مظلومیتتون بشم مادر! آهاااا آهاااا. بمیرم برای غریبیتون!» دست خودشان باشد، مو پریشان میکنند و پیرهن چاک میزنند.
بینی گر آن دو برگ شقایق را
دانی بلای خاطر عاشق را!
در این حال و هنگامه، یکی از بچهمحلهای قدیم را دیدم که خانوادگی عالیاند. در اوج گریه و ماتم نیز تا آشنا میبیند، لبخند میزند. شاید به همین جهت بود که در این محیط غمبار، یاد مجلس عروسیاش افتادم که در مسجد برگزار شد و دوستان دم گرفتند: «حسنجان، حسنجان، عروسیات مبارک!» این خاطرات مثل برق از ذهنم میگذرد که مداح میخواند:
گلی گم کردهام، میجویم او را
به هر گل میرسم میبویم او را
باز زنها فریاد میزنند و این بار مردان نیز به گریه میافتند. چقدر وزن این نوحه محزون است و بی آنکه نامی از کسی ببرد، کاملاً مقصود را میرساند و شاید همین نیز بر اندوه آمیخته با مظلومیتش میافزاید:
گل من یک نشانه در بدن داشت
یکی پیراهن کهنه به تن داشت...
همه میدانند چه میگوید و اشاره به کیست. خودش که حرفهای است، ادامه میدهد: «سی تا از این شهیدان پیدا هم نشدهاند.» ای دریادلان کجای دریایید؟ «اگر پیدا کنم زیبا گلم را/ به آب دیدگان میشویم او را». نه، آنها نیازی به شستن ندارند که همچون ماهی از آب گرفته شدهاند!
من اگر روز عادی گریه کنم، از سردرد و تشنگی هلاک میشوم، چه رسد به ماه رمضان و زیر آفتاب؛ پس باید خودم را نگه دارم و بنویسم: «خداوندا، عَلمدارم نیامد/ یگانه یاور و یارم نیامد/ کنارِ علقمه بابا چه دیدی؟/ عمودِ خیمه را از چه کشیدی؟» اینها اشاره به هنگام رسیدن خبر شهادت حضرت عباس است و مداح همین وزن را ادامه میدهد و غزل مولوی را میخواند:
کجایید ای شهیدان خدایی؟
بلاجویان دشت کربلایی
مردم از حفظاند و بر همان وزن نرم و کشدار میخوانند. من نمیتوانم، چون خود دستگاهش دیوانهام میکند، چه رسد به محتوا و محیط غمفزایش، هی بغض در گلویم میشکند و ممکن است همنوایی مردم را نیز بههم بزنم. در جوانی، پیرها را دست میانداختیم که اشکشان دم مشکشان است و حالا خود چنین شدهام. بهخصوص این شعر و تکرار «کجایید» و نقطه اوجش: «کف دریاست صورتهای عالم...» وقتی هم که میگوید: «برآ ای شمس تبریزی ز مشرق...»، اگر میتوانستم، آن را چنان بلند فریاد میزدم که صدایم تا خورشید برسد. ظاهر بیت چیزی نیست، اما یک دنیا حرف در نهفت دارد که در لفظ نمیگنجد؛ اما چون آغازش «دشت کربلا» را آورده، ذهن مدام در آن حال و هوا جولان میکند.
در بیان فشردگی جمعیت همین بس که حالا ساعت ۳ شده و ما تازه از میدان انقلاب به آخر سینما بهمن رسیدهایم، یعنی فقط دو ساختمان را طی کردهایم! دوربینی دست یک جوان دیدم کمی بزرگتر از بند انگشت، داشت گزارش تهیه میکرد برای صداوسیما؛ گفتم: «بگویید تلویزیون اینقدر یکجانبه نباشد. الان وقت آشتی ملی است.» گفت: «هر جور صلاح بدانند...» گفتم: «آنجور صلاح دانستهاند که به اینجا رسیدهایم...» یکی از قدیمیهای مسجد به من میگوید: «خدا لعنت کند اصلاحطلبان را!» میپرسم: «چرا؟» میگوید: «اینها جای مقامات را لو میدهند!» چه گویم که ناگفتنم بهتر است. با هیجان دلسوزانهای که او به خرج میدهد، هیچ حرفی به گوشش نمیرود. یاد نوشته دردمندانه دکتر ظریف میافتم که رسانههای داخلی در زمان آنها و پس از آن، به قدری جوسازی علیه نیروهای خودی و پیکارگران عرصه دیپلماسی کردند که زائر ایرانی در عتبات به او گفته بود مایه ننگ ما هستی و زائر جانباز لبنانی که در امان از تبلیغات سوء داخلی بود، گفته بود شما مایه افتخار تشیع هستید!شعارها در هم میپیچد: بچهای فریاد میزند: «سپاهی، بسیجی، تشکر تشکر» و عدهای تکرار میکنند. دیگری میگوید: «اللهاکبر، خامنهای رهبر» و عدهای با او همصدا میشوند؛ سومی میگوید: «حسین حسین شعار ماست/ شهادت افتخار ماست» و جمعی تکرار میکند. انبوه جمعیت به حال خود رهاست، نه بلندگویی و نه شعار متمرکزی، همان مدیریت هیأتی! چند نفر یک صفحه بزرگ روزنامه همشهری را در دست دارند با تیتر «تحقیر شد». نقاشی ترامپ است که دست حیرت بر سر گذاشته، در کنار چند نقاشی کوچک جانبی از تنگه هرمز و دست رد مکرون به آمریکا و گلایه و تهدید ترامپ که میگوید: «دوره مکرون بهزودی تمام میشود و میفهمد که کارهای نیست...» در واقع فشردة مصور چند صفحه مقاله است. عدهای شعار میدهند: «یا حجۀ بن الحسن، ریشه ظلمُ بکن!»
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟