کاظم کاظمزاده
(قاضی بازنشسته دیوانعالی کشور)
سال ۱۳۵۴ گاه و بیگاه برای مطالعه کتب علمی بهویژه مکتوبات دکتر شریعتی به کتابخانه انجمن اسلامی دانشکده حقوقِ دانشگاه تهران مراجعه میکردم. در آنجا با آقای حنیفزادگان دوست شده و توسط ایشان با یک تیم کوهنوردی و سنگنوردی آشنا شدم. در اولین برنامه کوه، یکی از اعضای اسبق تیم، نظرم را جلب کرد؛ پسری دانشجو با ظاهری دلنشین، اندام درشت و ورزیده و سیمایی گلگون و خندهرو که با لهجه شیرین ترکی به من خوشآمد گفت. عیسی نظری با آن سبیلهای کلفت و گونههای قرمز که راهنمای گروه بود و گاه با خواندن ترانههای فولکلور مانند سرود «آپاردی سئللر سارانی» و گاه با بذلهگویی، مسیر دشوار کوه را هموار میکرد، از همان دیدار نخست شد رفیقِ جانِ من.
در آن ایام به همراهی او، عضو گروه کوهنوردی و انجمن اسلامی دانشکده حقوق شدم و کمکم رفاقتی بین ما ریشه دواند که بابی بر فعالیتهای غیردرسی و تعطیلی گروهی بسیاری از کلاسها به رهبری عیسی خان شد! وقتی به خود آمدم متوجه شدم غرق فعالیتهای غیرکلاسی شدهام و نهتنها به تدریج از حضورم در کلاسهای درس حقوق کاسته شده و نمرات درسیام افت کرده، بلکه حضور در کلاسهای استادان صاحبنام را هم جدی نمیگیرم.
هدف و اولویت ما مبارزات دانشجویی و سیاسی بود، نه درس خواندن و فارغالتحصیل شدن. ما در عالم جوانی و تحتتأثیر مطالب دکتر شریعتی، خطیب قهار و اسلامشناس، و سایر کتبی که بوی مبارزه میداد، در نقش ابوذر غفاری، علیه بیعدالتیها عصیانگر شده بودیم و به چریک شدن و شهادت میاندیشیدیم تا به صاحبمنصبی و زندگانی روزمره!
بدین منوال اعضای فعال انجمن اسلامی از نظر ساواک و گارد دانشگاه، شهره به اعتصاب و شلوغی شدند و رأس آن کسی نبود جز عیسیخان. به خاطر دارم روزی در دانشکده، گروههای چپ (کمونیستی) هم شلوغ کردند و من در کتابخانه مشغول مطالعه کتاب بودم که با شکستن شیشهها و شعار مرگ بر شاه و ساواک، با انبوهی از دانشجویان در حال فرار مواجه شدم. گارد وارد دانشکده شد و من قصد ترک کتابخانه را داشتم که عیسیخان از بیرون آمد و بیخبر از همه جا پرسید: چه خبر شده؟ پس از پاسخ من گفت: بهتر است به کافه تریا رفته با هم چای بنوشیم. در پلههای طبقه اول ساختمان دانشکده، افسر گارد دانشگاه از طبقه سوم فریاد زد: نظری، نظری، همان جا بایست و حرکت نکن. عیسیخان به من گفت تو سریع از محل دور شو ولی کتابهای غیردرسیِ مرا از کوی دانشگاه در انتهای امیرآباد خارج کنید.
عیسی را دستگیر کردند و من به سرعت از دربِ دیگر خارج شده و به اتفاق آقای اسماعیل یازرلو توانستیم به سختی لوازم او را با بازکردن پنجره کوی دانشگاه خارج کنیم. ساعت ۱۱ شب به خوابگاه عیسیخان رفتیم و چراغهای اتاق او را روشن دیدیم. عیسی خان آزاد شده بود، اما از سر و صورت و وضعیت جسمانی او معلوم بود که گارد دانشگاه حسابی با مشت و لگد از او پذیرایی نموده است. منظور این است که در آن مقطع زمانی، در تظاهرات و شعارها خواه از ناحیه گروههای مذهبی و خواه گروههای کمونیستی حاضر در دانشکده، چه با حضور و چه با عدم حضور عیسیخان، باز هم ایشان متهم نخستین شناخته شده و باید جوابگوی این اقدامات میشد!
او شجاع، همواره اهل مطالعه، دست به قلم، تصمیمساز و تصمیمگیر در تحلیل مبارزات سیاسی بود. در بین انجمنهای اسلامی و غیراسلامی، دانشجویی قَدَرقدرت و فعال مایشاء بود. یک بار موقع کوهنوردی در کوههای مرتفع اطراف لواسان (افجه) آنچنان مورد ضرب و شتم مأمورین حکومت شاه قرار گرفت که در بیمارستان پارس به علت شکستگی دنده بستری و تمام بدن او متورم و کبود شده بود.
عیسیخان علیرغم شناخته شدن توسط گارد دانشگاه و ساواک، همچنان به فعالیت سیاسی و اعتراض علیه رژیم پهلوی ادامه میداد. به یاد دارم زمانی که دکتر شریعتی مرحوم شد، در چندین نقطه از دانشگاه تهران و خیابانهای اطراف، خودش تظاهرات را رهبری میکرد. در سال ۱۳۵۶ در مجلس ترحیم شریعتی، در مسجد ارگ که سخنران آن مرحوم دکتر مفتح بود، چند نفر از جمله من و آقایان فقیه، حنیفزادگان و... را دور خود جمع کرد و درمیان هیاهو و گریه حاضرین، با شعار ناپخته و احساسی «شریعتی، شریعتی، ما قاتلت را میکشیم»، احساسات مردم را جریحهدار و مثل انبار باروت منفجر کرد. ساواک هم در لباس شخصی به داخل مسجد حمله و تعدادی از اعضای پرشور و انقلابی انجمنهای اسلامی را دستگیر کرد. بعدها فهمیدیم ایجاد فضای اعتراضی و دادن شعار در محوطه بسته مسجد، کار نسنجیده و اشتباهی بود.
در نهایت، فعالیتهای فراوان اجتماعی، سیاسی و دانشجویی و اعتقاد به جامعه آرمانی، سبب اخراج آقای نظری از دانشگاه و خوابگاه شد. عیسیخان همچنین میتوانست زیرکانه از دامهای بسیاری که ساواک گذاشته بود بگریزد و در این کار مهارت داشت. ایشان در اوایل انقلاب به دعوت استاد جلال رفیع به همراه جمعی از دانشجویان حقوق، به روزنامه کیهان پیوست و بعد از انقلاب اسلامی، اولین قاضییی بود که بدون کارآموزی و آزمون، از دست مرحوم دکتر بهشتی ابلاغ دادیاری گرفت و مقرر شد همزمان با حفظ سمت، دادستان انقلاب اسلامی ارومیه شود.
پس از شروع کار در دادسرای عمومی ارومیه، بنا به دلایلی از سمت دادستان انقلاب، فاصله گرفت. او استعداد فوقالعادهای در سیاست و مدیریت داشت و از زمانی که او را شناختم حریص بر خواندن و مطالعه کتب درسی و غیردرسی بود. پای ثابت کتابخانهها بود و برای یافت کتب مختلف، ساعتها وقت میگذاشت. او رادمردی خوشفکر، مهذّبالاخلاق، عدالتخواه، آزاداندیش و بیغرض بود.
عیسی نظری علاوه بر این، از فضایل اخلاقی و کرامت انسانی قابلتحسینی نیز برخوردار بود؛ به طوری که با مرحوم مادرش سالها در یک خانه میزیست و با رغبت، علاقه و از خودگذشتگی، در مراقبت و نگهداری ایشان کوشا بود. برای جوانان امروز جالب است بدانند که مادرش همیشه در صندلی جلو اتومبیل مینشست و در نجابت خانمش همین بس.
عیسیخان در زندگی همواره از بینش و درک عمیقی برخوردار بود و بهطور مستمر با کتاب و قلم سروکار داشت. نیم قرن روزنامهنگاری و کار فرهنگی در نشریه نوید آذربایجان و اندکی (اوایل انقلاب) در کیهان برای او فقط یک ابزار نبود، بلکه راهی بود برای فهم زندگی و تابآوری. اگرچه مقام قضا برای او به تکرار دردسرآفرین بود ولی هرگز قلم را به زمین نگذاشت. هجوم خاطرات دلش را میخراشید و منجر به بازنشستگی زودرس ایشان شد اما در ایام قضاوت در کمال پاکی، آزادگی و عدالتخواهی زیست. وی بعد از بازنشستگی، پروانه وکالت گرفت ولی هرگز حریص و اسیر پول وکالت نشد.
عیسیخان، دوستی بسیار صادق، وفادار و گشادهدست و یک مرد اجتماعی و دوستی با او نعمت بود. با چنین کارنامه درخشانی هرگز جامه ریا و سالوس بر تن نکرد و در دادگستری یکتنه به مانند درخت سایهگستر، شاداب و سرزنده در مقابل تمام مصلحتسنجیها و قانونشکنیها ایستاد و انصافا خوش درخشید. بیعدالتی و قهر زمانه، او را در اوج پختگی، خلاقیت، شایستگی و تجربه کاری پریشان کرد. افسوس که تندباد مرگ، درخت همیشه بهار وجودش را بلعید. و گورستان، آخرین منزلی است که هیچکس را از آرمیدن در آن گریزی نیست. فردوسی خوب فرمود که: «ز مادر همه مرگ را زادهایم.»
شما چه نظری دارید؟