بهروز رضوی هم رفت و با رفتنش، انگار تکهای از صدای خاطرهها از این جهان رخت بربست. صدایی که تنها یک صدا نبود، بلکه پلی بود میان دل و تاریخ، میان واژه و معنا، میان ما و رادیو. صدایی که وقتی در گوش جان مینشست، گویی زمان از حرکت بازمیایستاد و انسان را با خود به عمق شعر، فرهنگ و اصالت میبرد. هنوز صدای او وقتی که از رادیو پخش می شد در گوش ما طنین انداز است.
او از آن جنس هنرمندان رادیویی بود که تکرار نمیشوند؛ هنرمندی که صدایش نهفقط ابزار کارش، بلکه بخشی از هویت و روح او بود. در روزگاری که صداها شبیه به هم میشوند و در هم میآمیزند، صدای او امضایی یگانه داشت—چنانکه تنها با شنیدن چند واژه، میشد حضورش را حس کرد. این ویژگی نیست که بهسادگی به دست آید؛ حاصل سالها تلاش، ممارست، و زیستن با کلمات است.
رضوی تنها یک گوینده نبود؛ او راوی جانها بود. کلمات در حنجرهاش جان میگرفتند و شعر در صدایش معنا میشد. وقتی میخواند، گویی حافظ و سعدی و فردوسی از پس قرنها با ما سخن میگفتند. او نهتنها متن را میخواند، بلکه آن را زندگی میکرد، حس میکرد و به شنونده منتقل میساخت. به همین دلیل بود که صدایش در دلها مینشست و از ذهنها پاک نمیشد.
او از نسل طلایی رادیو بود؛ نسلی که رادیو را نه صرفاً یک رسانه، بلکه یک رسالت میدانست. نسلی که در مکتب استادانی پرورش یافت که به آنها آموخته بودند صدا، امانتی است گرانبها. آنان میدانستند که هر واژه باید با دقت، احترام و درک عمیق ادا شود. در آن روزگار، گویندگی تنها خواندن متن نبود؛ هنری بود مرکب از دانش، احساس، تسلط بر زبان و درک عمیق از فرهنگ.
در میان آن نسل، رضوی جایگاهی ویژه داشت. صدایش ترکیبی از صلابت و لطافت بود؛ هم میتوانست حماسه را روایت کند و هم غم را در جان مخاطب بنشاند. این توانایی، او را به یکی از ماندگارترین صداهای رادیو بدل کرد. رادیو با صدای او، رنگ دیگری داشت؛ گرمتر، صمیمیتر و عمیقتر.
سالها گذشت و دنیا تغییر کرد، اما صدای او همچنان در ذهنها باقی ماند؛ گویی زمان بر آن تأثیری نداشت. این همان ویژگی است که تنها به هنرمندان بزرگ تعلق دارد. بسیاری میآیند و میروند، اما تنها اندکی در حافظه جمعی مردم جاودانه میشوند. رضوی بیتردید از آن اندکها بود.
اکنون که او رفته است، جای خالیاش بیش از پیش احساس میشود. نهفقط در رادیو، بلکه در دل کسانی که با صدایش زندگی کردهاند. اما حقیقت این است که برخی رفتنها پایان نیست؛ آغاز نوعی حضور دیگر است. او در صداهایی که از خود بهجا گذاشته، در خاطراتی که ساخته، و در دلهایی که لمس کرده، همچنان زنده است.
شاید دیگر صدای او را از رادیو نشنویم، اما پژواک آن در ذهن و جان ما باقی خواهد ماند. هر بار که شعری خوانده میشود، هر بار که واژهای با احساس ادا میگردد، میتوان ردّی از آن صدا را یافت، صدایی که روزی به ما آموخت چگونه شنیدن، خود، هنری است.