حمید یزدان پرست
سهشنبه/ ۴ فروردین ۱۴۰۵
مجری میگوید: یادتان هست که گفتند: «رهبر در روسیه است، در زیر زمین است، هیهات منّا الذله!» من راستش چنین چیزهایی نشنیده بودم؛ اما درستش این است که از مقامات عالیرتبه باید در مکان مناسبی محافظت شود. بلاتشبیه فیلم شهرک اشرف در عراق را دیدهام که در چه جایی و با چه تجهیزاتی از سرکرده منافقین محافظت میکردند.
تا چه رسد به فرماندهان بزرگ و در رأسشان فرمانده کل قوا. اگر عدهای نادان هم طعنه زدند، متاع کفر و دین بیمشتری نیست و «گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم!» ولی متاسفانه عدهای کردند و هیچ نیندیشیدند که باید از مقامات محافظت کرد و راه را که نبستهاند، تو هم برو بشو یکی از مقامات. یک نفر میگفت: «این وقایع که تمام شود، پوست اینها را میکَنیم» و منظورش مأموران محافظت و وزارت اطلاعات بود. درست میگوید. کو تا کسی مثل باقری و رشید و دیگران پیدا شوند، چه رسد به رهبر! خیلی اهمال شد و نباید تحتالشعاع مقام والای شهادت، از آن خطاها و کمکاریها گذشت.
خیابان، خیابان
پایین میدان، یک موکب کاشانی زدهاند و جمعی در صف انتظار که معلوم نیست چه میدهند. جمعیت این طرف بیشتر از قبل است؛ اما طبق معمول صدارسانی خوب نیست.
باز شاعری آمده و دارد میخواند. از بس سرم دولاست، معمولاً نام سراینده و خواننده و گروه سرود یادم میرود؛ دوستان به دل نگیرند و حمل بر نامهربانی و ناسپاسی من نکنند:
خیابان، خیابان، خیابان، خیابان
به میدان بیایید مردم، به میدان
بیایید مـردم، به سـوی خیابان
بیایید در عرصه، میدان به میدان
بیاییـد، خط مقـدم شـمایید
شـما باطلالسـحر نیـرنگهایید
وجود شما خار در چشم دشمن
حضور شما علـت خشـم دشـمن
خیابان، خیابان، چنان رود جاری
به دریـا رسـیدید با بیقـراری
خیابان بـرای شما کـربلا شـد
و «الله اکبر» سـلاح شـما شـد
این را خداوکیلی چند بار خودم در همین میدان دیدم؛ وقتی که دشمن حمله میکرد و صدای شلیک پدافند به آسمان میرفت و مردم به جوش میآمدند و اللهاکبرگویان رو به آسمان میکردند و انگار میخواستند با مشت گرهکرده خود پرندههای دشمن را ساقط کنند. بیخود نبود که اخوان ثالث سرود: میگرفتم وجد و حال از شور این تکبیرها + ای دلیران وطن! با «زندهباد ایران» به پیش/ شور ایمانتان فزونتر باد و زور، از شیرها!
شما مردم الحق که اعجاز کردید
به میدان این جنگ، پرواز کردید
شمایید آن چشم بیدار، مـردم
خـدا یارتان ای وفـادار مــردم
چو ایران نباشد، تن من نباشد
حریف شـما بـرف و باران نباشد
شگفتا از این پایمردی، دلیری
شگفتا از این خسـتگیناپـذیری
بمیرند حسرت بهدل بیوطنها
شمایید شلـیک خیبرشـکنها
شـما رد سـجیل در آسمانیـد
شـما پشـتگرمی رزمنـدگانید
در این جنگ، پیروز بیشک شمایید
مؤثرتر از بمب و موشک، شمایید
خیلی باد به غبغب ما انداختی جناب شاعر؛ ولی سوای من، حق همین است که گفتی و خدا یارت باشد.
به قصـد درافکندن دیـو رفتید
شما شب به شب تا تلآویو رفتید
نگشتید یک دم هراسان و خسته
از این ماجرا، پشت شیطان شکسته
من هم از بس راست ایستادهام و نوشتهام، پشتم دارد میشکند. باور نمیکنید بعضی وقتها فشردگی مردم چنان میشود که در میدانی به این عظمت، جا نیست خم شوم تا دمی بیاسایم. با وجود کثرت جمعیت، به غرب میدان میروم که تا مسجد سیدالشهدا(ع) چندین موکب زدهاند و شاعر همچنان با احساس میخواند:
ما ریشه در خاکیم و سر در آسمانیم
سرویم و غیـر از ایستادن را ندانیم
شیطان بکوبد روز و شب بر طبل جنگش
آیینة ما را نخـواهد دیـد سنگش
در حسرت ایران بچرخد تا بچرخیم
این گوی و این میدان، بچرخد تا بچرخیم
ما چشممان بر صحنه این کارزار است
ما چرخمان از جنس چرخ ذوالفقار است
شاعر پرشوری است و شعرخوانیاش همچنان ادامه دارد؛ اما من دیگر توانم ته کشیده و باید بروم. وقتی یکسره با هیجان بخوانند، صرف گوشدادن، خستهام میکند تا چه رسد به نوشتن و هی مکرر دستم خطخوردن. کافی است این دفتر را نگاه کنید تا ببیند چطور تنهزنان محترم پدرم را درمیآورند.
چهارشنبه/ ۵ فروردین ۱۴۰۵
تا رسیدم به میدان، شاعری به نام علی قلیچ پشت بلندگو رفت و از هنرمندان گلایه کرد که انتظار حضورشان بیشتر بود. بعد هم شعرش را خواند:
شیفتگان تخت و تاج را ببین
بلهوسان بـرج عـاج را ببین
بیوطنان لاعـلاج را ببین
به دستشان چوب حراج را ببین
بگو به این پلشتها و پستها
بگو به دسـته سـیاهمستها
نه خیز پرچم وطن نمیرسد
به اجنبی و اجنبیپرسـتها
الله الله، اللهاکبر(۲)
در این هنگام خانم مکشوفهای میآید و یک عکس چسبی رهبر شهید را هدیه میکند که من هم به کس دیگری میدهم. از همین حالا بگویم که شاید در لحن گزارش امشب، کمی دلخوری و رنجش احساس شود؛ چون قبل از اینکه به میدان بیایم، با کسی بحثم شد که اظهار خوشحالی میکرد از شهادت رهبر! گفتم: عیبی ندارد، این تکرار تاریخ است. زیارت عاشورا میگوید بنیامیه و آلزیاد و آلمروان هم از شهادت امامحسین(ع) و یارانش و پیروزی بر خاندان پیغمبر(ص) شادمانی کردند و به شکرانه این توفیق الهی(!) روز عاشورا روزه گرفتند؛ چون سوای عید فطر و قربان، نشانه «عید» در فرهنگ اسلامی، روزهگرفتن در آن روز است. «تبرّکت بهِ بنوامیه» که در زیارت عاشورا آمده، اشاره به همین نکته است.
اگر عدهای در شهادت رهبر و خانواده و فرماندهان، اظهار شادمانی نمیکردند، باید در پیروی آنها از راه حسینی شک میکردیم. روزی یکی از همکاران با حالتی تشویقآمیز از من پرسید: «چه کار کردهای که همه از تو تعریف میکنند؟» خیلی خلاصه گفتم: «ریا!» ماند؛ توضیح دادم: حضرت مسیح(ع) در انجیل میگوید: «وای به حالتان اگر همه از شما تعریف میکنند!» اگر واقعاً همه از من تعریف میکنند، نشانه آن است که رفتارم ریاکارانه بوده، وگرنه بهتر از امیرالمؤمنین(ع) نداریم، با آن دشمنان به خون تشنهاش، در کنار یارانی که شیفته او بودند.
ای پادشاه صادقان، چون من منافق دیدهای؟
با زندگانت زندهام، با مردگانت مردهام!
با دلبران و گلرخان، چون گلبنان بشکفتهام
با منکران دیصفت، همچون خزان افسردهام
حالا بالای سکو دارند سرود میخوانند؛ اما آن سخنان دلشکن فکرم را مشغول کرده. حرفش این بود که راهی برای تغییر نمانده بود! گفتم کسی که بیش از ۷۰هزار تن را کشته، میآید دست به چنین جنایتی در کشور میزند، نباید تردیدی در شما ایجاد کند که طرز فکرتان درست نیست؟ آدم با کسانی همسو شود که جهنم مجسم هستند و از جنایت و خباثت، کاری نمانده که نکرده باشند و بعد در درستی فکر و مرامش دچار تردید نشود؟! در عوض من صادقانه بگویم: بهرغم تمام مخالفتی که با شاه و حکومتش دارم و داشتم، اگر او روی کار بود و یا در زمانه او بودیم و بیگانه به کشور حمله میکرد، (نه صرفاً جانیانی همچون ترامپ و نتانیاهو)، من باز به خیابان میآمدم و با بیگانه درمیافتادم، فارغ از اینکه حاکم کیست. البته پیداست که برایش سینه نمیزدم و گریه نمیکردم؛ اما علیه متجاوز حرف میزدم و کاری از دستم برمیآمد، کوتاهی نمیکردم. بیگانه غلط میکند در امور ما دخالت کند، حتی اگر خیرخواه باشد تا چه رسد به کسانی که در بدذاتی و جنایتشان تردیدی نیست و خود غربیها رسماً او را «جنایتکار جنگی» معرفی کردهاند.
رفراندوم
نمیدانم کدام خیرندیدهای به دهنشان انداخته: «رفراندم، رفراندم. مگر نمیگویند مردم با ما هستند، چرا همهپرسی برگزار نمیکنند؟» این را چندی قبل از این وقایع، یکی از همکاران نیز مطرح کرده بود. پرسیدم: کدام یک از کشورهای منطقه (و حالا میگویم دنیا) برای تعیین حکومت، رفراندم برگزار کردهاند که ما کردیم و جمهوری اسلامی با رأی بالاتر از ۹۹ درصد انتخاب شد. گفت: من تردید دارم! گفتم: خوب است زیر نظر وزارت کشور فرانسه برگزار شد و اگر در آن تردید داری، دیگر چه باید کرد؟
به او در آن روز و به این آقا امروز گفتم: «کدام حکومت مستقر؛ خودش را در معرض همهپرسی میگذارد؟» آیا انگلستان حاضر است رأیگیری شود که مردم سلطنت میخواهند یا جمهوری؟ آمریکا حاضر است حتی در این حد که نظام دوحزبیاش عوض شود، همهپرسی برگزار کند تا چه رسد به تغییر کلی نظام؟ آن همکار قبول کرد که هیچ کشوری حاضر نیست؛ گفتم: تنها حکومت ما تن به چنین کاری دهد و رسماً خودش اعتبار خودش را زیر سؤال ببرد، تازه اگر هم مثل سال ۱۳۵۸ رأی بالای موافق کسب کرد، شما بفرمایید که: ما تردید داریم!
مشهور است که حضرت علی(ع) فرمود: «سَلونی قبل أن تفقدونی: پیش از آنکه مرا از دست بدهید، هر سؤالی دارید، بپرسید.» یکی بلند شد: «بگو چند مو در ریش من هست؟!» فرمود: اگر بگویم، میگویی: «نه، بیشتر است، بشماریم» و اگر بشماریم، میگویی: «شاید کمتر باشد، دوباره بشماریم» و دور بیحاصلی ایجاد میشود! حکایت ماست.
دوستش که همراه او بود و انصاف بیشتری داشت، گفت: «با همین دمکراسی نیمبندی که ما داریم، در این موقعیت، رهبر کلیمیان میآید و در جمع مردم دشمن اسرائیل سخنرانی میکند. این چیز کمی است؟» و من اضافه کردم: آنهم در کشوری که تربیت دمکراتیک نداریم و سپردن بخشی از امور به کسانی که فاقد چنین تربیت و آموزشی بودهاند، به فاجعه انجامیده است؛ نمونه بارزش شوراهای شهری و روستایی که فکر نمیکنم در تاریخ ایران، دستکم در شمال کشور، هیچ وقت چنین ضربه جبرانناپذیری به محیط زیست و به تبعش اقتصاد و امنیت غذابی کشور وارد شده باشد که در سه دهه اخیر ایجاد شده. سودی که برخی اعضای شورا از تغییر کاربری زمینهای زراعی و تبدیلش به ویلا بردهاند، به ضرر اقتصاد ملی، فرهنگ عمومی و امنیت غذایی بوده. در شهر بماند.
همکار فقیدمان میگفت در مدرسه دخترش (دبستان یا راهنمایی) شعار یکی از دختران نامزد نمایندگی کلاس، این بود که: «اگر من رأی بیاورم، دو روز در هفته را تعطیل اعلام میکنم!» یک بار که من اول راهنمایی بودم، مشق دمکراسی کردیم و در کلاس حدوداً ۳۰نفره، سه نفر نامزد نمایندگی شدند و کتبی و مخفیانه رأی دادیم. یکی حدود ۹۰ رأی آورد، دیگری ۶۰ تا و دیگری خوب بهمراتب کمتر! معلم باید یاد میداد که رأی چیست و برای چیست و چرا باید رأی داد و چه فایدهای دارد و حالا چگونه رأی بدهیم و از فرد منتخب چه بخواهیم؟ سه سال بعد (اول دبیرستان) که باز رأی دادیم و یکی انتخاب نشد، کم مانده بود شکم بچهها را پاره کند! بیادبترین دانشآموزی بود که در عمرم دیدم. حالا هم که بیش از ۴۵ سال است پشت سر هم در انتخابات شرکت کردهایم، برخی از نامزدها و هوادارانشان شاید بشود گفت تا آخرین روزهایی که فرد منتخب بر سر کار است، از آن وضعیت رقابت روزگار انتخابات درنمیآیند که نمونهاش را در همین شبها تا حدی میشود دید. این شاهدی است بر فقدان تربیت دمکراتیک. ول کن این حرفها را، به شعری که خانم مهنّا حیدریان میخواند، گوش بده:
میرسد از سنگر فرماندهی، فرمان او
همچنان هستیم با هم بر سر پیمان او
یاد باد آن صوت و لحن آیههای فتح و نصر
کی رود از خاطر ما، خواندن قرآن او؟
به رهبری شهید اشاره میکند و آن طرز مؤثر نمازجمعه خواندن و تلاوت قرآنش.
مژده پیروزی حق را نسیم آورده است
پیشتر از پیش غوغا میکند طوفان او
نیل میبلعد دوباره لشکر فرعون را
وعده حق را محقق میکند ایران او
بعد فریاد میزند: «اسرائیل هیچ غلطی نمیتواند بکند، مرگ بر آمریکا!» دوباره مجری که فهمیدهام علی ترابی است، مردم را تشویق میکند برای پیوستن به هلال احمر و آنگاه شعار میدهد: «برای حفظ ایران/ سنگر ما خیابان» مردم تکرار میکنند و گروه سرود پسرانه روی صحنه میآیند با کت و شلوار و جلیقه شکلاتی و به فارسی محاورهای میخوانند که اصلاً نمیپسندم و آن را به زیان زبان فارسی میدانم:
ـ دنیا رو گرفتن، آقامُ گرفتن/ اما این محاله که از من رؤیامُ گرفتن/ رؤیای فتح قدس.../ سرباز رهبرم میمونم همیشه/ باز این تو دلمه که مثل آتیشه/ ایران به غیر از انتقام، هرگز صحبت نمیکنه/ آقا فرموده: «ملت امامحسین با یزید بیعت نمیکنه»/ دشمن اگر نگاه چپ کنه به ما/ حتماً کاری غیر از حماقت نمیکنه/ منتقم ولیام/ خون رهبر من جاریه تو سر من/ رهبر شهیدم! باج به یزیدیها نمیدم...
الان که نگاه میکنم، به آنچه نوشتهام، اطمینان نمیکنم؛ چون وقتی آنها محاورهای حرف میزنند، ناخودآگاه میبینم برخی موارد را به زبان رسمی یادداشت کردهام! امشب یکی پرچم بزرگ سرخی را با عبارت «یا حسین» در وسط جمع میچرخاند. در مسجد هم یکی عکسی را نشانم داد که روز عید فطر در مصلی از من گرفته بود. آقایی نیز آوازی از موبایلش پخش کرد که زن شاعر مراکشی درباره ایران سروده و میگوید: مرا به خیابانهای تهران ببرید، به میدان آزادی و چه و چه و چه که نشان میدهد حضور گسترده مردم در خیابان چه بازتابی در خارج از کشور گذاشته است.
یکی هم آن را به آواز خوانده که میگویند زن است؛ اما آنچه من شنیدم، از صدای بعضی خوانندگان ما مردانهتر بود!
فیلمی هم نشانم داد که عراقیدارند برای ایران کمک جمع میکنند. مردی با دخترکش میآید و گوشواره او را درمیآورد، یعنی معلوم است از قبل چنین تصمیمی گرفته بودند و پسر نوجوانی دوچرخهاش را میدهد و میگوید: «اَتبرّع نصرۀً للاسلام، نصرۀ للمسلمین، نصرۀ للحق علی الباطل و لو کان قوّه ظهیر بارواحنا للجمهوریۀ اسلامیه، جمهوریۀ اسلامیه! ارواحنا فداکم، فداکم، فداکم...» (برای یاری اسلام کمک می کنم، یاری مسلمانان، پیروزی حق بر باطل. و اگر می توانستم، با جانمان به دفاع از جمهوری اسلامی می رفتیم. روحمان فدای شما، فدای شما، فدای شما). میگوید و جمعی از مردان سالمند را به گریه میاندازد و آخرسر خبرنگار او را میبوسد و اطرافیان هوسه میکنند؛ حالتی رقصمانند که عراقیها از شدت هیجان بروز میدهند.
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟