به گزارش اطلاعات آنلاین، دکتر محمدجواد ظریف (وزیر امور خارجه پیشین ایران) یادداشتی در نشریه معتبر فارن افرز با سرخط «نگاهی ایرانی به خاورمیانه جدید» نوشته که متن کامل آن را میخوانید:
فروپاشی این تفاهمنامه جای تعجب ندارد. ایران و ایالات متحده برداشتهای متفاوتی از مفاد توافق، بهویژه موارد مربوط به تنگه هرمز، داشتند. تهران بر این باور بود که طبق متن تفاهمنامه، متعهد شده است «با بهکارگیری حداکثر تلاش خود، تمهیداتی برای عبور ایمن و رایگان کشتیهای تجاری، تنها به مدت ۶۰ روز، فراهم کند.» همچنین تصور میکرد که قرار است به همراه عمان و سایر کشورهای حوزه خلیج فارس، «نحوه مدیریت و خدمات دریایی آینده در تنگه هرمز را تعیین کند.»
در مقابل، واشنگتن معتقد بود ایران پذیرفته است اجازه عبور آزاد و بیقید و شرط از تنگه را بدهد و ایالات متحده ملزم به رعایت ترتیبات تعیینشده از سوی ایران نیست. چنین توافقی با وجود اینگونه اختلافات بنیادین، هرگز نمیتوانست دوام بیاورد. در مورد ازسرگیری رویارویی نظامی، مسئله اصلی نه «وقوع» آن، بلکه «زمان» وقوعش بود. با این حال، تداوم جنگ به نفع هیچیک از طرفین — نه ایران نه ایالات متحده — نیست. گرچه مردم و نیروهای مسلح ایران در برابر دو قدرت دارای تسلیحات هستهای از کشورشان دفاع کردهاند، اما همچنان این درگیری را نبردی تحمیلی میدانند؛ مناقشهای که هرگز مشتاق آغاز آن نبودند.
در همین حال، واشنگتن از هدف ژئوپلیتیک اصلی خود منحرف شده است. بیش از یک دهه است دولتهای پیاپی آمریکا هدفی کلان را دنبال کردهاند: کاهش بار تعهدات بلندمدت کشور در غرب آسیا برای تمرکز بر منطقه هند-اقیانوس آرام؛ سیاستی که مقامات مختلف آن را «چرخش به سوی آسیا» نامیدهاند. سیاستهای پیشین واشنگتن در قبال ایران — از جمله توافق هستهای ۲۰۱۵، پیمان ابراهیم (که طی آن چند کشور عربی پس از مذاکرات با میانجیگری آمریکا روابط خود را با اسرائیل عادی کردند و بلوکی مستحکم علیه ایران تشکیل دادند و عملاً بخش عمدهای از نقش منطقهای ایالات متحده را به اسرائیل واگذار کردند)، حملات ژوئن ۲۰۲۵ به ایران و جنگی که در ماه فوریه آغاز شد — همگی ابزارهایی بودهاند که برای دستیابی به این هدف به کار گرفته شدهاند.
اما همانطور که درگیری کنونی آشکار میسازد، واشنگتن قادر به حذف حکومت ایران نیست. تنها دیپلماسی، یک توافق صلح جدید و یک چارچوب امنیتی تازه که توسط کشورهای منطقه و برای آنها تدوین شده باشد، به ایالات متحده امکان میدهد تا توجه خود را به مسائل دیگر معطوف کند.
رویاروییهای نظامی سال گذشته، فراتر از محک زدن توانمندیهای ایران، اسرائیل و ایالات متحده عمل کردند؛ این وقایع، مفروضات دیرینه پیرامون اعمال فشار (اجبار)، بازدارندگی و آینده غرب آسیا را به چالش کشیدند. ایالات متحده و اسرائیل درگیریهای اخیر با ایران را با این تصور آغاز کردند که فشار نظامی مداوم میتواند یا تهران را به تسلیم وادارد یا موجب فروپاشی جمهوری اسلامی شود؛ اما در عوض، خود را گرفتار در یک بنبست راهبردی یافتند. هیچیک از اقدامات آنها ــ از جمله حملات بیسابقه به رهبران سیاسی و نظامی ایران و آسیبهای جدی به زیرساختهای کشور ــ نتوانست تهران را وادار به تغییر مسیر کند. تمامیت ارضی و نظام سیاسی ایران پابرجا ماند و این امر، تابآوری ملت ایران و توانایی آن برای دفاع از حاکمیت ملی، حتی در دشوارترین شرایط را به اثبات رساند.
قدرتهای خارجی باید این واقعیت و پیامدهای آن را دریابند. توانایی ایران در تابآوری در برابر فشارهای نظامی مداوم، کنار گذاشتن تهران از هر گونه ساختار امنیتی منطقهای در آینده را دشوارتر کرده است. این امر، پیش از هر چیز، شامل نقش محوری ایران در تضمین عبور و مرور محمولههای انرژی و کشتیهای تجاری از طریق تنگه هرمز میشود. تهران بار دیگر بخش عمدهای از مسیرهای دسترسی به این تنگه را مسدود کرده است؛ اقدامی که بسیاری از تحلیلگران غربی آن را نشانهای از ماهیت خصمانه ایران و تمایل این کشور به اعمال فشار اقتصادی، اخلال در بازارهای جهانی نفت و محدود کردن آزادی کشتیرانی تعبیر کردهاند. با این حال، ایران به دلیلی راهبردی و بسیار مشخص در بازارهای انرژی اخلال ایجاد کرده است: وادار کردن ایالات متحده و شرکایش به پایان دادن به کارزار خود برای نابودی ایران.
به عبارت دیگر، جنگ ایران را واداشته است تا اکنون به این تنگه به چشم مسئلهای حیاتی و مرتبط با امنیت خود بنگرد. پیش از آغاز درگیریهای گسترده در اواخر فوریه، ایران عموماً عبور و مرور در این آبراه را بدون مداخله تحمل میکرد؛ هر چند تحریمهای ایالات متحده — که با همکاری شرکای واشنگتن اعمال میشد — بدین معنا بود که ایران نمیتوانست به بسیاری از کالاهای عبوری از تنگه دسترسی داشته باشد. تحریمهای آمریکا عملاً تنگه هرمز را به روی تجارت ایران بست، در حالی که آن را برای تقریباً تمام کشورهای دیگر باز نگه داشت.
حملات آمریکا و اسرائیل به این رویکردِ همراه با مدارا پایان داده است؛ تغییری که هم در میان فرماندهان نظامی ایران و — مهمتر از آن — در میان اکثریت قریب به اتفاق مردم مشهود است. امروز، هدف اصلی ایران در این تنگه آن است که اطمینان حاصل کند دشمنان نمیتوانند از این آبراه برای تدارک، تسهیل یا تداوم اعمال فشار و اجبار علیه ایران — چه ماهیت نظامی، سیاسی یا اقتصادی داشته باشد — بهرهبرداری کنند. تمایزِ پیشتر پذیرفتهشده میان تردد تجاری و عبور نظامی، اکنون رنگ باخته و مبهم شده است. در زمان صلح، حقوق بینالملل دریایی تعیینکننده انتظارات است؛ اما در زمان جنگ، حتی قوانین بینالمللی جنگ نیز بقای ملی را در اولویت قرار میدهند.
ایران اکنون بر این باور است که اگر مسیرهای دریایی، انتقال سامانههای تسلیحاتی، قطعات هواپیما، تجهیزات اطلاعاتی یا پشتیبانی لجستیکی برای ایالات متحده و شرکای منطقهایاش را تسهیل کنند، نمیتوانند از نظر سیاسی بیطرف تلقی شوند. از آنجا که تسلیحات و فناوریهایی که بعدها خاک، زیرساختها و غیرنظامیان ایران را هدف قرار دادند از طریق تنگه هرمز منتقل شده بودند، سیاستگذاران ایرانی کاملاً محق هستند که تا زمان تداوم جنگ، ادامه فشارهای اقتصادی علیه ایران و پیگیری فعالانه تلاشها برای تضعیف حق ایران در صیانت از منافع خود در این تنگه، جریان تردد را محدود کنند. برای تهران تشخیص اینکه کدام کشتیها حامل کالاهای تجاری هستند و کدام موادی را حمل میکنند که حق حیات ایران را تهدید میکند، بسیار دشوار است. تحرکات دریایی در خلیج فارس باید نه بر اساس قواعد حاکم بر دوران صلح، بلکه در چارچوب قوانین درگیریهای مسلحانه و نیات راهبردی درک و ارزیابی شود.
با این حال، برای تهران، اهرم فشاری که این تنگه فراهم میآورد، شکننده است. اگر ایران مکرراً عبور و مرور دریایی را تهدید کند، ممکن است بخش بزرگی از جهان را علیه خود بسیج کند. تداوم بستن تنگه نیز میتواند منجر به شتاب گرفتن سرمایهگذاریهای بینالمللی در خطوط لوله، بنادر و کریدورهای لجستیکی زمینی شود که عملاً این آبراه را دور میزنند. اگر بازارهای جهانی موفق شوند وابستگی خود را به این تنگه کاهش داده و مسیرهای جایگزین ایجاد کنند، ایران دیگر نخواهد توانست از تهدید به بستن آن به عنوان ابزاری بازدارنده استفاده کند. بنابراین، تهران باید خویشتنداری پیشه کند؛ همانطور که سایر کشورها نیز باید از اقدامات اقتصادی، سیاسی و نظامی که به منافع ایران در این تنگه لطمه میزند، خودداری ورزند.
این اقدامات شامل مواردی همچون اعمال تحریمهایی است که عملاً مانع بهرهمندی ایران از آزادی کشتیرانی میشود، یا تشکیل ائتلاف دیپلماتیک علیه ایران، و یا عبور دادن تجهیزات نظامیِ تهدیدکننده امنیت ایران از آبهای این تنگه. بهترین راه برای تحقق این اهداف، ایجاد یک شبکه امنیتی منطقهای است که از طریق گفتگو و همکاری، میان کشورهای ساحلی خلیج فارس اعتماد ایجاد کند. این رویکرد با از بین بردنِ «علت وجودی» حضور قدرتهای خارجی، به حضور نظامی بیثباتکننده و ماجراجوییهای آنها پایان خواهد داد. همانطور که در تفاهمنامه قید شده، ایران و عمان «نحوه مدیریت و خدمات دریایی آینده در تنگه هرمز را در گفتگو با سایر کشورهای ساحلی خلیج فارس و در چارچوب قوانین بینالمللیِ حاکم و حقوق حاکمیتی کشورهای ساحلی تنگه هرمز، تعیین خواهند کرد.»
مذاکرهای دشوار
تنگه هرمز همچنان کانون بحرانی و حساسی است، اما به هیچ وجه تنها منشأ تنش میان تهران و واشنگتن محسوب نمیشود. برای پایان دادن به درگیریها، ایران و ایالات متحده باید اختلافات گستردهتر خود را مدیریت کنند. اهداف هر یک از طرفین باید واقعبینانه و محدود باشد: تهران و واشنگتن نمیتوانند با هم دوست باشند. جنگهای اخیر که در آنها ایالات متحده و اسرائیل رهبر عالی ایران، فرماندهان ارشد و دانشآموزان بیگناه را به قتل رساندند، زخمهای تاریخی این کشور را عمیقتر کرده است. این رنجها و گلایهها نه فراموش میشوند نه بخشیده، اما لزومی ندارد که به تداوم درگیری یا تشدید تنشها منجر شوند.
نکته کلیدی این است که اطمینان حاصل شود تعاملات دیپلماتیک آینده، برخلاف موارد گذشته، اختلافات را به شیوهای عملگرایانه مدیریت میکنند. اختلافات میان آمریکا و ایران گاهی ناشی از تفاوتهای بنیادین هویتی است که نیازمند گفتگویی شفافساز است؛ گاهی هم حاصل بدگمانی متقابلی است که مانع همکاری مشترک بر سر منافع تاکتیکی میشود؛ و گاهی نیز مسائلی سیاستی و قابل مذاکره هستند که برای دستیابی به مصالحهای راهبردی مناسباند. برای پیشرفتن، هر دو کشور باید میان ارزشهای حیاتی (وجودی) و اهداف مشترکِ مبتنی بر تعامل و دادوستد تمایز قائل شوند و در عین حال، از تلاشهای بیهوده برای کسب اهرم فشار بیشتر بپرهیزند.
توافق امنیتی واقعبینانه ایالات متحده و ایران در نهایت نیازمند یک چارچوب عدم تجاوز متقابل است که مانع از تبدیل اختلافات بر سر هویت به خشونت شود. تهران و واشنگتن میتوانند در چالشهای همپوشانی خود، مانند ایجاد ثبات در افغانستان، مقابله با قاچاق مواد مخدر و مدیریت مهاجرت، هماهنگ باشند. ایالات متحده تمامیت ارضی ایران را به رسمیت میشناسد، عنوانهای تروریستی را از ایران و سازمانهای آن حذف میکند و تمام تحریمها را به طور دائم لغو میکند. واشنگتن همچنین متعهد میشود که به ایران در بازسازی ویرانیهای ناشی از تجاوزش کمک کند، همانطور که در تفاهمنامه با ایجاد یک صندوق سرمایهگذاری ۳۰۰ میلیارد دلاری برای این کشور قول داده است.
در عوض، ایران با تضمینهای دائمی عدم اشاعه هستهای - مانند تصویب پروتکل الحاقی آژانس بینالمللی انرژی اتمی که به بازرسان آژانس بینالمللی انرژی اتمی دسترسی بیشتری به تأسیسات هستهای یک کشور میدهد - موافقت میکند. ایران ممکن است فتوای آیتالله علی خامنهای، رهبر فقید ایران، علیه سلاحهای هستهای را به صورت قانونی تصویب کند.
اگر ایالات متحده خواهان صلح است، باید نقش اسرائیل را مد نظر قرار دهد. دولتهای پیاپی اسرائیل، فراتر از آغاز نخستین جنگ علیه ایران در ژوئن ۲۰۲۵ و ترغیب ترامپ به مشارکت در شروع جنگ دوم، همواره با ابتکارات ایالات متحده برای کاهش تنش و ایجاد ثبات در غرب آسیا — از جمله توافق هستهای ۲۰۱۵ و تفاهمنامه اخیر — مخالفت کردهاند. بنابراین، هر گونه تلاشی برای جلوگیری از تجدید درگیری باید این عاملِ برهمزننده را در نظر بگیرد؛ عاملی که تمایلش به تداوم جنگ — صرفنظر از هزینههای آن — با منافع ایالات متحده در تضاد است. رفتار اسرائیل نه تنها مانع صلح با ایران میشود، بلکه ثبات کل منطقه غرب آسیا را نیز به خطر میاندازد.
اسرائیل با گسترش شهرکهای اشغالی، ارتکاب نسلکشی در غزه و ویران کردن لبنان، بارها نشان داده که برای حفظ سلطه نظامی خود، به دنبال ایجاد هرجومرج در سراسر منطقه است. مسئولیت رسیدگی به این منبعِ پایدارِ بیثباتی بر عهده ایالات متحده و شرکای آن خواهد بود. هم ترامپ و هم جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا، در بند نخست تفاهمنامه متعهد به «تضمین تمامیت ارضی و حاکمیت لبنان» شدند. با این حال، مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، ماه گذشته در جریان سفر به منطقه، کارزاری فعال را برای تضعیف این بند آغاز کرد؛ اقداماتی که تا حدی شامل تلاشهای آمرانه برای وادار کردن دولت لبنان به پذیرش توافقی یکجانبه با اسرائیل — آن هم در شرایطی که اسرائیل همچنان بخشهایی از لبنان را در اشغال دارد — میشد.
تناقضگوییهای دولت آمریکا و بیتفاوتی آن نسبت به رنجهای روزمره مردم فلسطین باید پایان یابد. در عوض، واشنگتن باید اعمال فشار واقعی بر اسرائیل را آغاز کند. بدون حلقههای ضعیف اسرائیل تنها بازیگری نیست که میتواند بر موفقیت توافق صلح میان تهران و واشنگتن تأثیر بگذارد. به ایران و همسایگان بلافصل آن در خلیج فارس توصیه میشود طرحی تدوین کنند که به دههها تنش میان آنها پایان دهد؛ تنشی که با جنگ ایران و عراق (۱۹۸۰-۱۹۸۸) آغاز شد و تا به امروز به زیان همگان ادامه یافته است.
این بدان معناست که غرب آسیا باید از الگوی امنیتی مبتنی بر قدرتهای خارجی فاصله بگیرد؛ رویکردی که پای نیروهای آمریکایی را به منطقه باز کرده و به تداوم درگیریها دامن زده است. این رویکرد سالهاست فاجعهبار بوده است؛ چنانکه تهاجم عراق به کویت پس از جنگ ایران و عراق نخستین نشانه آن بود و خصومتهای اخیر نیز این واقعیت را بیش از پیش آشکار کرده است. تلاش برای برونسپاری امنیت به قدرتهای جهانی نمیتواند امنیت واقعی به ارمغان آورد، چه رسد به ثباتِ مورد نیاز برای توسعه اقتصادی پایدار.
کشورهای غرب آسیا باید در عوض، ادغام بهتری را بین خود آغاز کنند تا قدرت هر کشور، ثبات سایر کشورها را تقویت کند. ایرانیان پیش از این چند مورد از بلوکهای سازنده این نوع نظم را پیشنهاد دادهاند. من به عنوان معاون رئیس جمهور در سال 2024، خواستار ایجاد یک گفتگوی نهادینه بین کشورهای منطقه بر اساس احترام متقابل، عدم مداخله و در نهایت، ترتیبات عدم تجاوز شدم. این امر شامل اقدامات اعتمادسازی، مانند برنامههای کمکهای بشردوستانه در مناطق درگیری، ابتکارات مشترک ضد تروریسم و کارزارهای رسانهای مشترک که همزیستی را ترویج میدهند، خواهد بود.
من همچنین یک شبکه هستهای منطقهای، از جمله یک کنسرسیوم غنیسازی که منحصراً به کاربرد صلحآمیز علوم هستهای اختصاص دارد، پیشنهاد دادم. اعضای آن تخصص منطقهای را به اشتراک میگذارند، همکاری علمی را ارتقا میدهند و از طریق ترتیبات راستیآزمایی مشارکتی که تضمین میکند هیچ عضوی به دنبال سلاحهای هستهای نیست، اعتماد را تقویت میکنند. چین و روسیه، همراه با ایالات متحده، میتوانند به ایجاد چنین کنسرسیوم غنیسازی سوخت با ایران و همسایگان علاقهمند در خلیج فارس کمک کنند، که سپس باید به تنها مرکز غنیسازی سوخت برای غرب آسیا تبدیل شود.
برای اطمینان از اینکه موفقیت هر کشور به دیگران کمک میکند، دولتهای غرب آسیا میخواهند یک اکوسیستم اقتصادی منطقهای یکپارچه ایجاد کنند. برای مثال، آنها میتوانند یک صندوق توسعه غرب آسیا تأسیس کنند که بازسازی پس از جنگ، مراقبتهای بهداشتی، آموزش و زیرساختهای حیاتی را تأمین مالی کند. اتصال منطقهای یکپارچه - راهآهنهای فراملی، خطوط لوله انرژی، زیرساختهای دیجیتال و مسیرهای دریایی - میتواند جابجایی سرمایه و کالا را تسهیل کند. سایر نهادهای مشترک میتوانند به کشورهای غرب آسیا کمک کنند تا با تهدیدات وجودی مشترک، مانند تغییرات اقلیمی و کمبود آب، مقابله کنند.
اگر این منطقه بتواند نهادهای مشترک و کارآمدی ایجاد کند، میتواند شاهد توسعهای بیسابقه باشد. این منطقه از منابع طبیعی فراوان، تمدنهایی ریشهدار و جمعیتی جوان و تحصیلکرده برخوردار است. ایران بهتنهایی دارای پهنهای وسیع، تخصص علمی پیشرفته و سرمایه انسانی در تراز جهانی است. کشورهای عربی نیز ظرفیتهای بینظیر مالی، سرمایهگذاری و مدیریتی، به همراه شبکههای تجاری جهانی را به میدان میآورند؛ پاکستان و ترکیه نیز با توانمندیهای صنعتی قابلتوجه و وزن ژئوپلیتیک خود در این عرصه سهیم هستند.
با توجه به دههها بیاعتمادی و بدگمانی در این همسایگی — از جمله میان برخی کشورهای عربی و همچنین بین آن کشورها و ایران — تحقق این امر آسان نخواهد بود. اما غرب آسیا لزومی ندارد که همچنان اسیر گذشتهی پرخشونت خود باقی بماند. جنگهای اخیر نهتنها هزینههای فاجعهبار رویارویی نظامی، بلکه محدودیتهای کاراییِ توسل به زور را نیز آشکار کردهاند. هم واشنگتن و هم کشورهای عربی باید بپذیرند که ایران واقعیتی ماندگار در جغرافیای سیاسی منطقه است و ثبات این همسایگی با کنار گذاشتن ایران حاصل نخواهد شد.
در عین حال، ایران نیز باید اعتمادبهنفسِ تازه احیاشده خود را با آمادگی برای دراز کردن دست دوستی به سوی همسایگان و پیگیری امنیت از طریق همکاری — و نه صرفاً بازدارندگی — همراه سازد. و سرانجام، تمام جهان باید دریابد که ثبات پایدار در غرب آسیا نه قابل وارد کردن از خارج است و نه میتوان آن را با زور تحمیل کرد؛ بلکه این ثبات باید توسط خودِ ملتها و دولتهای منطقه بنا شود.