شهر و روستای ایران، جنگل و کوه و کویر و سواحل این سرزمین، مردمانی با شیوه دلنشین، سازگار و بسیار ظریف و نجیب برای زیستن را به ما نشان می دهد. انسانهایی که هزاره ها را پشت سر گذاشته و با دیگر مجموعه اقوام ایران، راهِ طولانی و پر ماجرای تاریخ را تا امروز طی کرده اند.
شهرهای ایران نیز در همین شناسه شکل گرفته و تعریف شده است. با اینکه شهر و روستای این سرزمین بارها دستخوش هجوم بیگانه، توحش، ایلغار و تخریب بوده، اما باز هم بر بهترین اندیشه و متناسب با اقلیم و نیاز بازساخته شده، و بناهایی آباد و زیبا و مستحکم، متناسب با ایده و عقاید و زیباشناسی قوم ایجاد کرده است. صفویان، واپسین تمدن هنرآفرین، شناسنامهدار و بزرگ بودند که اثر خود در سراسر ایرانِ بزرگ و فراتر از آن برجای نهادند. نام و یادگارهای این سلسله موجب فخر و حیرت هر هنرشناس و محقق و هر بینندهای است که در این زمینه اندکی ادراک زیباشناختی دارد.
پس از آن، ایران وارد جنگهای داخلی و التهابات و انقلابات عهد نادری و زندیه و جنگهای ایران و روس شد و تا روی کار آمدن ناصرالدین شاه قاجار ثباتی در کشور نبود. استبداد ناصری نیز مصادف با انقلاب صنعتی و برآمدن مدرنیسم و ظهور ابرشهرهای مدرن در اروپای غربی و روسیه بود.
قاجارها، ارزش هنر صفوی را درک نمی کردند و بسیاری را از میان بردند. آثار قابل حمل و موزهای مهمی نیز تحت عنوان عتیقه جات و جواهرات از کشور خارج و غارت شد. اما به هرحال در دوره قاجاریه نوعی هنر نیمه ایرانی، با ته مایهای از گرایشات مدرن در معماری و نقاشی رواج پیدا کرد که در شعر و نثر و ترجمه و روزنامه نگاری بازتاب یافت و سپس انقلاب مشروطه آن را به اوج رساند.
سرنوشت روشنگری و مبارزات مردم و عدالتطلبان و قانون خواهان با استبداد، در قالب انقلاب مشروطیت، چندان خوش فرجام نبود. در فرجام با کودتای رضاخان پهلوی به حکومت وی و پسرش ختم شد. پهلوی اول در پایان جنگ اول جهانی و محمدرضا در شروع جنگ دوم بینالملل به تخت سلطنت نشستند. شگفت آن که به رغم آن که رضاخان تلاشی برای امنیت و بهبود طرق و شوارع می کرد و پسرش تظاهر به مدرنیسم و غربیبودن را دوست می داشت، هیچ کدام شناختی از ایران نداشتند.
ایران برای آنها یک کپی بود که باید تحت نمونه اروپایی و حتی ترکی که مصطفی کمال داشت تدارک می کرد، از نو ساخته می شد. ایران نمونه های خاص و نقشه های بی همتای خود را داشت و«آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد!»
بر همین اساس برساختِ شهرنشینی و معماری ایران به شدت دستخوش تغییر و تخریب شد و پایتخت و شهرهای بزرگ، به تدریج رنگ و روی اروپایی به خود گرفت. از سوی دیگر معماری اسلامی و فرهنگ دوره صفوی نیز تحتالشعاع تبلیغات باستانگرایی قرار گرفت و حاصل آن نوعی بی هویتی در شکل و محتوای شهر در اواسط دهه چهل به بعد بود.
نابودی زمینداری سنتی و نظام زیست روستایی و سیل مهاجرت به شهرها، به سرعت، حاشیهنشینی را تحت عناوین حلبی آباد، گودنشین، کوره پزخانه، خراب آباد، زورآباد و...، همچون وصلهپینه به شهرها افزود. انقلاب مردمی اسلامی در سال ۱۳۵۷ این جریان را تشدید کرد و طی سه دهه، نظام روستانشینی ایران به کلی محو و به شهرنشینی بدل شد. به تدریج دهها کلانشهر ظهور کرد که جای خود را به شهرستانهای سابق داد و شهرستانها نیز دچار تورمی حیرت انگیز شد. جمعیت ۳۵ میلیون نفری سال ۵۷، در سال ۱۴۰۰ به ۹۰ میلیون نفر رسید و ساختار خانواده، معماری، شهرسازی و نگاه و زیست و سبک زندگی تغییر کرد.
این شرایط، فرصتی بود تا مافیای دولتی و تجاری کاسبان زمین و مسکن و پاساژ سازان، هویت سنتی شهرها را به بهانههای گوناگون از آن سلب کنند و در قالب تعریفهای عجیب و توطئههای از پیش طراحی شده، زیباترین و بهترین نمادهای سنتی شهرهای بزرگ و کوچک را از میان بردارند. این نمادها، شناسه هویتی شهرها و مردم محسوب می شود و بدون آنها، نسلهای بعد هیچ ارتباط و مسئولیت و عاطفه ای نسبت به زیست بوم خود نخواهند داشت. برای جبران باید چه و چه ها کرد؟ حافظ می فرماید:
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید