دکتر فربُد فدائی ـ روانپزشک: بین کوههای پربرف سر به فلک کشیده هیمالیا، در درهای سرسبز و بهشتآسا «شانگریلا» جای دارد؛ شهری که نسیم جانبخش بهاری، همیشه در آن میوزد و چشمههای پرشمار آب زلال آن، گاه بهصورت آبشارهایی چشمنواز درمیآیند و ذرات زندگیبخش آب را به اطراف میپراکنند و رنگینکمانهایی زیبا میآفرینند. شاید این توصیف گوشنواز حکیم قاآنی از بهار تهران در دو سده پیش در مورد شانگریلا هم مصداق داشته باشد:
نسیم خُلد میوزد مگر ز جویبارها
که بوی مشک میدهد هوای مرغزارها
ز ریزش سحابها بر آبها، حبابها
چو جوی نقره آبها روان در آبشارها
در آرمانشهر شانگریلا، بیماری و دشمنی و جنگ جایی ندارد و صلح و آرامش فرمان میراند. اما... افسوس، چه در سدههای پیشین با پای پیاده و چه در یکصد سال اخیر با بالون و هواپیما و این اواخر با ماهواره به جستجوی شانگریلا رفتهاند، ولی آن را نیافتهاند. تو گویی این سرزمین آرامش و آسایش فقط در قلب مشتاقان آن جای دارد و نه در واقعیت!
در ادبیات کهن ایران، «آرامش» مفهومی منفعل نیست؛ بلکه پاسخی پویا و ژرف به دغدغههای هستی است. شاعران و عارفان بزرگ، سرچشمههای آرامش و آسایش را در دو جریان موازی اما درهمتنیده ارائه دادهاند:
۱- مسیر درونی که به آرامش راستین منتهی میشود و عبارت است از تسلیم و رضا در برابر کل هستی. اما تسلیم نه بهمعنی شکست و بندگی، بلکه پذیرش جهان هستی است. حافظ میگوید:
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
در شب پرستاره کویر، کهکشان و ستارگان را ببینید و خود را بخشی از این ساختار بدانید تا احساس آرامش وجود شما را لبریز کند.
۲- مسیر ظاهری که شادی زودگذر نگرش زمینی است؛ چون طبیعت و بهار در اشعار منوچهری یا نگاه خیام است (غنیمت شمردن دَم):
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با لاله رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی، چو هستی خوش باش
وزیر دانشمند، قائممقام فراهانی که در طنز نیز دستی داشت، در همین معنی سرودهاست:
نباید ترک شادی کرد و غم خورد
نه چای و قهوه را بایست کم خورد!
این نیز طنز تلخ روزگار است که پس از نادرشاه افشار که عظمت ساسانی را به ایران بازگردانید، دو قاجاری منحوس یعنی محمدشاه قاجار و ناصرالدینشاه قاجار، دو یگانه ایرانی یعنی میرزا ابوالقاسم قائممقام فراهانی و امیرکبیر را که برای آبادی ایران به آنان امیدها میرفت از بین بردند.گذشته از آرامش فردی، آرامش گروهی نیز لازم است که اسباب آن مدارا، دادگری و مهربانی در جامعه است.
با توجه به اینکه امور و اشیاء را از تضاد خود نیز میتوان شناخت، ببینیم متضاد آرامش چیست. ناآرامی و پریشانی و تنش، متضاد آرامش است. تنش ناشی از بههم خوردن تعادل است. برای نمونه: تشنگی یک تنش است که به ما میفهماند نسبت بهینه آب و املاح در بدن به هم خوردهاست که ما آن را بهصورت احساس ناخوشایند تشنگی، حس میکنیم. همچنین است احساس گرسنگی که تنش ناشی از کاهش قند خون است.
میتوان آرامش و آسایش را به ۴ گروه تقسیم کرد: ۱) آرامش زیستشناختی و فیزیولوژیک که به معنی تعادل در اجزای گوناگون جسم است. نظم در زندگی، ورزش، خواب کافی، غذای ساده، پرهیز از شتابزدگی و رقابت پایانناپذیر، بهویژه ارتباط با طبیعت سبب آرامش جسمی میشود. صدای وزش نسیم بین شاخههای درختان، صدای جریان آب رودخانه و جویبار و نوای برخورد امواج به ساحل، آرامش پدید میآورد.
۲) آرامش شناختی: پذیرش واقعگرایانه خود و دیگران، تعادل و موازنه بین اجزای سهگانه روان.
۳) آرامش هیجانی و عاطفی: ارتباط با خانواده و دوستان، همدلی، مهارت بخشش و بخشودن، رابطه با خداوند، پرداختن به هنر.
۴) آرامش اجتماعی: احساس امنیت، عدالت، امکان پیشرفت، امکان یافتن یا برپا کردن شغل مناسب، امکان تشکیل خانواده، امکانات پیشگیری و درمان پزشکی.
بسیار شنیدهایم که مردم، در گذشته آسودهتر بودهاند و مقوله فشار روانی یا استرس چیزی مربوط به دوران معاصر است. در برخی جهات شاید چنین باشد اما انسان روزگار پیشین نگرانیهای عمدهای داشتهاست: «آیا فردا غذایی برای خوردن و جرعه آبی برای نوشیدن خواهم یافت؟»، «آیا بیمار تبدار زنده خواهد ماند؟»، «آیا قبیله مجاور امشب هم حمله خواهد کرد؟» و ...
بشر امروز عموماً با چنین نگرانیهایی روبرو نیست، گرچه با مشکلات دیگری روبروست. به احتمال زیاد در دوران پارینهسنگی هم برخی افراد دچار تنش و اضطراب بودهاند و عدهای نیز احساس آرامش و خوشبختی میکردهاند. البته اضطراب همیشه هم بد نیست. اندکی اضطراب، محرک فرد برای آمادگی بیشتر است و گاهی نیز نوعی پیامرسان است که برای کشف تعارضات بنیادین انگیزه فراهم میکند.نکته آخر آنکه، شاید «شانگریلا» فقط در اصل استعارهای ادبی و نام آرمانشهری خیالی باشد، اما میتوانیم با کوشش گروهی، بهسوی ساختن آن در آینده گام برداریم.
شما چه نظری دارید؟