«دروغ» پدیدهای دیرینه سال است. در باستانشناسی دروغ مدارکی پیدا شده که به ما نشان میدهد دروغ از اسطورههای هند و اروپایی است.
در آغاز، دروغ پدیدهای رفتاری بوده است. هزارها سال میگذرد تا این پدیده رفتاری تبدیل به رویدادی زبانی میشود؛ رویدادی زبانمدارانه. آنجا نویساندهاند که دروغ یا «دروج» را دیو زشت شایع کرد.
در اوستای کهن هم آمده که دروج از دیو زشت شایع شد و در اول تنها به دو گروه اجتماعی اختصاص داشت. در آغاز پشتیبانهای دروج ـ آن هم به شکل سازمان یافته ـ ویژه کاهنان دین کهن بود. فقط کاهنان دین کهن و امیران محلی دروج میگفتند.
این دو گروه سازمان یافته، میخواستند که دروج بر راست چیره شود. مردمها را بفریبند تا راستی کج شود. با تلاش این دو گروه سازمانیافته بود که کم کم دروج وارد زندگی شد و در میان مردم طرفدارهای سینهچاکی پیدا کرد.
اما دروغ تنها از لوازم زندگی ما آدمیان نیست. دیگر موجودات و اشیاء هم دروغ میگویند. شب است. به آسمان نگاه میکنیم. ستاره زیبایی از دورها به ما چشمک میزند، در حالی که آن ستاره هزار سال است که خاموش شده و وجود ندارد. اما همچنان هر شب به ما چشمک میزند و دل ما را میبرد. آن ستاره زیبا دروغی به ما چشمک میزند.
دروغ زشت است، اما همه جایی هست. شاید دروغ یک کاربرد متعادلکننده دارد. آنچه را که از اراده و اختیار در میرود، دروغ آن را متعادل میسازد. در سبزهزاری، واحهای، جنگلی، جایی پلنگی خود را استتار میکند. با زبان اندام به صیدش میگوید: ـ آهوجان نترس... فرار نکن... من پلنگ نیستم. من درختم!
پلنگ به دروغ خود را درخت نشان میدهد .کسی هم او را سرزنش نمیکند. نمیگوید: ای پلنگ، چرا با زبان اندام دروغ میگویی؟!... شما که درخت نیستی پلنگی، و این کار شما اخلاقی نیست. شما باید رنگ واقعی، شکل واقعی، ماهیت واقعی خود را به آهوی بیچاره نشان بدهی. هر چند که گرسنه بمانی یا از گرسنگی هلاک شوی.
ما اینها را نمیگوییم. بگوییم هم پلنگها به حرف ما گوش نمیدهند. خود طبیعت به پلنگ کمک کرده و در راه راه شدنش نقش داشته است.
من خودم هم که حیوان نیستم، در زندگی اغلب نیاز به تعادل دارم. تعادلی که مرا زنده نگه دارد. چه کار کنم؟ من هم مانند پلنگ و گرگ و گربه وحشی دروغ میگویم، ولی فقط برای این که زنده بمانم. یک آهو را که نه، بلکه میخواهم همه آهوهای این مرغزار را صید خود کنم.