حمید یزدان پرست

دوشنبه، ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
حالا عده‌ای دختر و پسر دانش‌آموز که برخی کوچک‌اند، به مناسبت چهلم دانش‌آموزان شهید میناب، با لباس اقوام ایرانی (بختیاری، عرب، لر، ترکمن، بلوچ، گیلانی، ترک، کرد و...) به صحنه می‌آیند. «گروه نور دانش» مدرسه پسرانه شاهد روشنگر، قاسم‌زاده و... هستند و نرم و کشدار می‌خوانند:
تو داغ عاشقانه‌ای/ دلتنگی زمانه‌ای 
در دل دارم نشانه‌ای / از یادت/ از حماسه فریادت
چشم تو خبر می‌داد/ از جانِ از تعلق آزادت
می‌ماند نام تو/ راه و پیغام تو
روح آرام تو / رها شد از تن/ چشمت از شهادت روشن
ای رهبر شهید میهن! 
از تو خواندیم با مشتاقی 
آقای شهید، راهت باقی
انّا عَلی العهد/ یارا یارا/ تو جان بخشیدی ما را
روشن کردی فردا را
با ما از اوج آسمان...
خوب و محزون می‌خوانند. اگر در جاهایی تنوعی در الحان ایجاد می‌شد، از یکنواختی درمی‌آمد.
شوقی پاینده‌ای/ این یعنی زنده‌ای
دارد آینده‌ای / جهان زیباتر
ای مجاهد نام‌آور/ رفتنت نگنجد در باور
آقای شهید، راهت باقی
در بخشی از شعر نیز نام شهدا را می‌برند و خودشان «حاضر» می‌گویند. در حالی که تصویر آن شهید را بر سینه دارند.
مجری به طرزی مؤدبانه از سرهنگ شریف کاظمی (فرمانده نوپو) دعوت می‌کند برای سخنرانی بیاید. (من خنگ را باش که فکر کردم شهیدکاظمی، گفتم چه معنی دارد شهید را دعوت کنند؟ از بس امشب نقالی و آرش کمانگیر دیدیم، گفتم شاید نوعی نمایش باشد). جناب سرهنگ می‌آید و نخست تشکر می‌کند از حضور شبانه مردم: «امنیت را شما برقرار کردید و فتنه‌ها را هم شما از بین بردید.» سپس برای انتخاب رهبر، از خبرگان تشکر می‌کند و ادامه می‌دهد:
ـ ما همه عزاداریم و پیراهن مشکی به تن داریم؛ اما میراث‌دار رهبر عزیز هستیم. «نسل زِد» و «نسل ۹۰» خودشان را نشان دادند. دشمن فکر می‌کرد سه‌روزه کار تمام است. به قول خودشان «سه ابرقدرت بزرگ» هستند: آمریکا، ناتو، اسرائیل! همکاران گمنام من در کویر، عملیاتی بزرگ‌تر از طبس انجام دادند. این عملیاتِ فراجا بود، آن عملیات در طوفان شن. فکر نمی‌کردند هواپیماهای غول‌پیکرشان این‌گونه به گِل بنشیند. سربسته می‌گویم: عملیات بزرگی بود و شکستش بزرگتر بود. ترامپ از استیصال بود که توهین کرد. ما آسمان یازده کشور را اتوبان کرده‌ایم و تا اروپا و مدیترانه رفته‌ایم. بعد می‌گویند: «آسمان تهران اتوبان شده است!» هموطن ایرانی در روسیه گفته: «من در اینجا احساس سربلندی می‌کنم.»
مردم ابراز احساسات می‌کنند. او هم مثل عموم ارتشی‌ها خوب حرف زد. گفتند امروز سردار سیدمجید خادمی رئیس سازمان اطلاعات سپاه در حمله اسرائیل به تهران شهید شد. اسمش را نشنیده بودم. مجری با شور و حرارت شعار می‌دهد:
دست خدا بر سر ما/ حسین حسین شعار ما
مردم نیز آن را تکرار می‌کنند. خوش‌ذوقی روی پرچمش نوشته: «بی‌تابِ میناب». چقدر کوتاه، اما گویا. دختر چادری کوچکی متوجه نوشتنم شده، می‌پرسم: «چند سالته؟» خیلی خوشحال شد و ذوق کرد: «۹ سال، کلاس سوم.» انگار فتحی کرده باشد! بعد با حالتی آمیخته از شوق و شرم، خودش را در چادر مادر نهان کرد.
لذت‌طلبی
قرار شد دکتر صادق حسین‌زاده ملکی معاون وزارت آموزش و پرورش بیاید برای سخنرانی که آمد و گفت پیامبر(ص) از شما مردم یاد کرده است که آخرالزمان پیدا می‌شوند و چنین و چنان می‌کنند:
ـ دردورانی هستیم که آیندگان حسرت حضور در آن را خواهند خورد. رهبر به دانش‌آموزان گفت: «شما همان نسلی هستید که تمام آرزوهای ملت ایران را برآورده خواهید کرد. به قله‌هایی خواهید رسید که آرزوی تمام دنیا و بزرگان از صدر اسلام بود.» سال ۱۴۰۴ سال حماسه و آزمایش‌های بزرگ بود. جریان عظیمی از حق‌طلبان را به جهانیان معرفی کرد. (امشب میانگین سنی خیلی پایین است و کودکان فراوان شده‌اند). دشمن به ایران حمله می‌کرد و قتل‌عام می‌کرد. جرأت نداشتیم گلوله‌ای شلیک کنیم، حالا چپ و راست به صورت ابرقدرت‌ها می‌زنیم. بزرگترین دشمن جریان کودک‌کش و کودک‌خوار، ملت ایران است...
و این اشاره به جزیره اپستین است که می‌گویند علاوه بر فسق و فجور با کودکان، برخی بچه‌ها را نیز خورده‌اند. البته آدمخواری در غرب امر تازه‌ای نیست و علتش هم گرسنگی یا صرفاً بیماری روانی نیست. غرب صنعت‌زده و قدسیت‌زدوده سال‌هاست که هیجان معنوی را از دست داده است و دیگر الکل و ورزش‌های خطرآفرین اغنایشان نمی‌کند. چقدر و تا کی صخره‌نوردی بدون طناب؟ سنگ‌نوردی و یخ‌نوردی؟ پرت‌کردن از پلهای بلند، موتورسواری یا ماشین‌سواری‌ در باتلاق و کویر و کوهستان، اسکی در محیط بهمن‌زا، پرواز با لباس‌های خفاشی و از این قبیل؟ این است که به سراغ لذتهای مفروض تجربه‌نشده یا کمترشده می‌روند. شاید یک دلیل پیوستن آنها به داعش، تجربه انسان‌کشی مکرر باشد که شاهزاده هری برادر ولیعهد انگلستان چند سال پیش علناً گفت خودش در افغانستان ۲۵ نفر را کشته و از این کار شرمنده نیست و گفته به آنها همچون مهره‌های شطرنج می‌نگریسته، نه انسان! 
دکتر ملکی ادامه می‌دهد: ایران ۵۰ سال پیش، روزی پنج‌میلیون بشکه نفت می‌فروخت و ۳۰میلیون جمعیت داشت، وضعیت بهداشت و توسعه‌مان در حد کشورهای آفریقایی بود (البته نه هر آفریقایی مثل آفریقای جنوبی و رودزیا و حتی مصر و لیبی)؛ حالا به طور متوسط ۵/۱ میلیون بشکه می‌فروشیم، با جمعیت ۹۰میلیونی... (صدا بسیار نامناسب است و شنیده نمی‌شود، اما می‌توان بقیه جمله را حدس زد: با این مقدار فروش نفت و هجوم همه‌جانبه و درازمدت دشمنان، به این حد از توسعه و پیشرفت و استقلال نیز رسیده‌ایم). شاه، بحرین را داد و این فاصله عظیم دریایی را به قول خودشان عروس کرد... 
بقیه را من می‌گویم، بحرین و حریم چندصدکیلومتری دریایی تا آنجا را داد، بی‌آنکه یک تیرکمان بیندازد و حالا ما آمریکا را لگدمال می‌کنیم و چشم چین و روسیه از حدقه بیرون می‌زند تا چه رسد به آلمان مستعمره و فرانسه؛ مفلوکان منطقه که جای خود دارد. شاهد از غیب رسید و برای چندمین بار صدای پدافند بلند شد و کک مردم هم نگزید. پشه بیاید، دستی تکان می‌دهند که او را بتارانند، پهباد و موشک می‌آید و جنب نمی‌خورند. من هم که راه می‌افتم، برای این است که بروم به طرف سکو (به قول اینها: اِستیج) تا به نارسایی صدا اعتراض کنم. 
جوانی آمد و توضیح داد که طبق معمول سر درنیاوردم. چند پخش صوت گذاشته‌اند، یعنی آویخته‌اند؛ اما با این جمعیت تناسبی ندارد و کمی فاصله بگیری، نمی‌شنوی و ناچار می‌شوی مثل مردم ایستاده در این بخش یا با موبایل ور بروی یا حرف بزنی. من هم که می‌خواهم بنویسم، نمی‌توانم. تک و توک هم قرآن می‌خوانند، مثل همسر آقای ایمانی که هر دو روی صندلی تاشو می‌نشینند و خانم هر وقت که دیده‌ام، سرش پایین است و دارد قرآن می‌خواند. رویم نمی‌شود بپرسم چند ختم در خود میدان کرده است.
آن یکی پیرمرد ریش‌بلند که خیلی باوقار به نظر می‌رسد و پوست سبزه‌ای دارد، هر شب با زنش می‌آید و تمام‌وقت روی صندلی تاشو می نشینند، مگر اوقاتی که نوه‌اش را با کالسکه در میدان می‌گرداند یا دعای فرج می‌خوانند. 
باران می‌آید، بیاید؛ برف و باد می‌آید، بیاید؛ پهباد و هواپیمای دشمن می‌آید، بیاید؛ صدای پدافند گوش را کر کند، بکند؛ همچون دیگران آنقدر بی‌اعتنا هستند که یکی ببیند، می‌گوید اینها ناشنوایند! بچه‌ها چه؟ آنها نباید از این صدا به وحشت بیفتند؟ آنها که در آغوش والدین یا در کالسکه یا روی زیرانداز خوابیده‌اند که هیچ (تا الان ندیده‌ام یکی‌شان از جا بپرد)، آنها که بادکنک چراغی‌ دارند، لبخندزنان آن را خاموش‌ـ‌روشن می‌کنند؛ آنهای دیگر هم که جا نیست بدوند، اسباب‌بازی را روی زمین ریخته‌اند و سرشان گرم است. همین چند روز پیش میدان را زدند و شش رهگذر شهید شدند، جمعیت بیشتر شد. 
حرف بحرین پیش آمد، دلم نمی‌آید این نکته را ناگفته بگذارم. مرحوم مهدی بشارت که دیپلمات بود و سال‌ها قبل از انقلاب در سفارت ایران در انگلستان و عراق و ظاهراً هیچ میانه‌ای با انقلاب نداشت، می‌گفت: «همه می‌دانند ماجرای بحرین برای این بود که شاه می‌خواست جایزه صلح نوبل بگیرد.» اگر همین باشد که واویلا! کار آدم در خودپرستی به کجا می‌رسد. 
 ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی