در گذشته‌های نه‌چندان دور، خانواده‌ها فرزندان زیادی داشتند و پدر و مادر هرکدام به نوبه خود، وظایفشان را انجام می‌دادند. پدر یک‌تنه در نقش کارمند یا کارگر کار می‌کرد و عصر که به منزل می‌آمد، سفره‌ای داشتند که همگی فرزندان در کنار پدر و مادر دور آن جمع بودند؛ سفره‌ای که شاید پروپیمان هم نبود ولی بود. یخچالی که در آن اگر انواع میوه‌جات وجود نداشت ولی چند مدل موجود بود. و روزگاری که می‌چرخید. 
به مرور زمان، تغییرات آغاز شد. رشد فرهنگی و آگاهی عمومی منجر به کاهش تعداد فرزندان شد. مادران، این فرشتگان روی زمین، همپای پدر  مشغول کار در بیرون از منزل شده و پدران از یک شغل به دو شغل و گاهی به سه شغل پرداخته‌اند.
فرزندان از کانون خانواده به مهدهای کودک سپرده شدند، چون مادران علاوه بر ایفای نقش مادری، مجبورند کمک‌حال پدر خانواده باشند تا در بهترین شرایط بتوانند از پس یک ماه مخارج زندگی بدون قرض گرفتن از دیگران برآیند.
مادر باید هم در محل کارش امور محوله را انجام بدهد و نقش یک نیروی فعال را برای کارفرما ایفا کند و هم بعد از کلی بگیر و ببند و شلوغی و خستگی رفت‌وآمد در بی‌.آر.تی و مترو با استرس این موضوع که فرزندش در مهدکودک منتظر رسیدن اوست، خود را با هزار دعا سرموقع برساند و فرزندش را در آغوش بگیرد و این تازه شروع نقش و وظیفه دوم اوست؛ مادر بودن و همسر بودن. با عجله‌ مضاعف به منزل می‌رسد و بعد از آرام کردن فرزندی که از اول صبح منتظر گرفتن آرامش از وجود مادرش بوده مشغول رسیدگی به امور منزل می‌شود؛ شستن ظرف‌ها و آماده کردن غذا و مرتب کردن مایحتاج روزانه‌ای که در نبود همسر در مسیر خریده است. کیست او را یاری کند؟!
اگر فرزند محصل داشته باشد که حالش زار است! رسیدگی به تکالیف فرزند محصل دبستانی که در عصرگاه زمستانی همراه با مادرش به منزل رسیده و تازه سر لجبازی را آغاز می‌کند و برای نوشتن تکالیف و خواندن درس‌هایش باید با او سروکله زد. 
پدر صبح موقع رفتن به سرکار، از دیدن خانواده و فرزندانش که در خواب هستند محروم بوده و شب هم آن‌قدر دیروقت به منزل می‌رسد که همه خوابیده‌اند، به ناچار در سکوت و تاریکی، غذایی را که برایش لای سفره‌ای نیمه‌جمع گذاشته‌اند میل می‌کند و با امید فردایی بهتر به خواب فرو می‌رود. 
در هیچ جامعه‌ای کار و فعالیت عیب نیست ولی امید، زمانی جای خود را به یأس می‌دهد که مثل حالا، این همه تلاش و بدوبدو هیچ نتیجه‌ای در بر نداشته باشد. اکثر خانواده‌ها مجبورند قسمت‌هایی از قابی را که به زندگی معنا می‌بخشد حذف کنند.
از دهه ۹۰ به بعد، خانواده‌های متوسط که پیش از آن می‌توانستند کارهایی مثل مسافرت، هفته‌ای یک‌بار رفتن به رستوران و سینما، خرید ماهیانه گوشت، مرغ و میوه و خرید سالانه لباس و کفش را انجام بدهند حالا باید مواردی از این فهرست را حذف کنند. در وهله اول، مسافرت، در مرحله دوم، خرید پوشاک حتی سالی یک‌بار و در مرحله سوم، سبد خانوار را که به سفره وصل است سبک و سبک‌تر می‌کنند... کیست آن‌ها را یاری کند؟
پدر از سه‌ماه مانده به موعد سررسید تمدید خانه استیجاری برای یک‌سال دیگر که آن هم به چشم‌ برهم‌ زدنی می‌گذرد، تا پاسی از شب از فکر و خیال خوابش نمی‌برد و زمان مثل دود سیگاری که رو به آسمان حرکت می‌کند، می‌گذرد و تمام می‌شود و آغاز روزی دیگر و باز هم تکرار مکررات: فرزندی که کلاس موسیقی، ورزش و آموزشگاه‌های متفرقه طلب می‌کند و همسری که برای هدیه سالگرد ازدواج، تولد و غیره چشم به دست او دارد و او که نمی‌تواند چیزی به جز کلمه «نه» همراه با بغض بگوید.
این‌ها تبدیل به واقعیت‌های تلخ زندگی اکثر خانواده‌های امروز شده است. قصد نگارنده پیدا کردن مقصر این اوضاع نیست، بلکه فقط آرزو دارد «امید» از دست رفته انسان‌ها به هر نحوی که شده تقویت شود. 
با امید این که شادی و شور زندگی به خانواده‌ها برگردد و همگی در آرامش و آسایش زندگی را آن‌طور که لایقش هستیم سپری کنیم. به امید فردایی بهتر.
      
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی