حضرت خدیجه(س) نخستین همسر پیامبر اکرم(ص)، مادر حضرت فاطمه(س) و اولین زنی بود که مسلمان شد. او همیشه یاری همراه و همدل برای پیامبر(ص) بود؛ به گونه ای که آن حضرت سالها بعد نیز او را می ستود و با محبت و حرمت یادش می کرد. این بانوی گرامی در ماه رمضان سال دهم بعثت، به فاصله سه روز بعد از وفات حضرت ابوطالب(ع) درگذشت و در مکه به خاک سپرده شد. آنچه در پی می آید، بخشی از تفسیر «کشف الاسرار» است و البته از جهاتی با دیدگاه شیعی چندان مطابقت ندارد که جایگاه حضرت پیامبر(ص) را والاتر از آن می داند که نیازی به تأیید و تصدیق کسی حتی همچون حضرت خدیجه(س) داشته باشد.
خبر درست است از عایشه، قالت: «اول ما بدی به رسول الله من الوحی، الرؤیا الصادقۀ. فکان لا یری رؤیا الا جاءت مثل فلق الصبح»: ابتداء وحی که به رسول خدا آشکار گشت، اندر خواب بود شش ماه. و سرّ این خبر آن است که تا روح پاک وی از ظلمت طبیعت توقی می گیرد و کلمات الهیّت را به افاضت جود حق، تلقی می کند تا به لطائف مشاهدت، مهذب و مقرب گردد. شش ماه جان مقدس وی بدین لطائف، به تدریج وحی حق قبول همی کرد، چون نسیم وحی پاک به جان پاک وی رسیدی، به آشیان صورت بازشتافتی و آن خواب که دیدی، کَفَلق الصّبح پیدا آمدی و در آن روزگار، شخص شریف آن مهتر از روح لطیف وی مدد همی گرفت تا جسم او مانند روح گشت در صفا و بها. آنگه پیغام و امر الهی بعد از کمال مدت شش ماه، بر شخص وی ظاهر گشت و روح القدس جبرائیل بعد از آنکه مکاشف روح وی بود، مشاهد حس وی شد و به چشم سَر بدید.
چون آن حال بدین کمال رسید، ملکی صورت گشت، از صحبت خلق دور شد و سلوت همه اندر خلوت جست، و عزلت اختیار کرد به «غار حرا» باز شد، از خلق نفور گشته و از خویش و پیوند دور شده، سرای و خانه یکبارگی وداع کرده...کس نمیدانست که آن مهتر عالَم را چه درد است... بوطالب بر وی مشفق و مهربان بود، گفت: «ای چشم و چراغ من، و ای میوه دل من، مرا طاقت نماند که تو را بدین صفت میبینم. اگر تو را غمی است، غم خویش با من بگوی، تا تو را درمان سازم... رخسارت زرد چراست و باطنت پردرد چراست؟» مهتر(ص) بگریست، گفت: «آن درد که مراست، زبان من از بیان آن عاجز است و من درمان آن ندانم. دردی است که درمان وی همان کس کند که درد نهاد. من صبر کنم تا همان کس که این درد نهاد، شفا فرستد.»
چون مدت انتظار به سر آمد و درخت امید به بر آمد، و خورشید نبوت در فلک سعادت بتابید، آن مهتر در آن غار بنالید و در حق زارید، گفت: «ای دست گیر متحیران و راهنمای سرگشتگان و فریادرس بیچارگان! بنده را صبر بیش نماند و با وی جز تن درویش و دل پر ریش نماند.» چون قصه نیاز به درگاه برداشت، فرمان رسید به اجزاء عالَم تا به سلام و تحیت او را استقبال کنند. سید عالم از غار بیرون آمد؛ به هر سنگی که بگذشت، به هر درختی که رسید، هر جانوری که او را پیش آمد، روی به وی کرد که: «السلام علیک یا نبی الله! السلام علیک یا رسول الله!»
و آن مهتر متحیر شده که: «این چه حال ست و چه کار؟ این چه روزست و چه راز؟» اندوه دلش یکی، هزار شده و صبر از سینه وی بیزار شده، هم در آن غم، به خانه بازآمد؛ خدیجه را گفت: «ندانم که مرا چه بوده است!» همه روز در سوز بود و همه شب در اندوه بود. دیگر روز در خود صبر نیافت، هم بدان غار شتافت و بر عادت خود نوحه برآورد که: «یا دلیل المتحیرین!» ندا آمد از جبار قدیم، خداوند عظیم به جبرئیل، پیک حضرت، بَرید رحمت که: «یا جبرئیل، پر طاوسی برگشای و از کنگره عرش تا دامن فرش، همه معطر و معتبر کن، پیغام و سلام ما به آن دوست ما برسان. یا جبرئیل، یکبارگی ذات صورت خود بر آن دوست اظهار و جلوه مکن که آن دوست در نقطة جمع، مستغرق مشاهده ماست؛ طاقت تفرقت اغیار ندارد، تا خوی کند و آرام گیرد و به تدریج حالاً بعد حال، سینه او قابل وحی گردد.»
جبرئیل از آسمان فرو آمد برابر در غار، آواز داد که: «السلام علیک یا رسول الله!» رسول بر او نگرست، جبرئیل را دید میان زمین و آسمان، چون خورشید تابان... بیهوش شد... این خود سخن اهل ظاهر است در بیهوشی رسول(ص)؛ اما سرّ این حال نزد اهل تحقیق آن است که آن مهتر اندر غار در مشاهده صفات جلال حق، جمع گشته بود و جز کشف غیب، مر او را حالی نبود؛ چون جبرئیل را در آن صورت بدید، تفرقه به وی راه یافت که سرّ وی بعد از آنکه جمع بود، به مشاهدة ملک، متفرق شد و صعب باشد کسی که از جمع با تفرقه افتد...
رسول به هوش بازآمد و راست بنشست، به هوا برنگرست. دیگربار جبرئیل خود را بدو نمود و بر وی سلام کرد و اندر نقاب شد. رسول قصد حجره خدیجه کرد، به هر سنگ و کلوخ که می رسید، به آواز همی گفت که: «السلام علیک یا رسول الله!» همچنان متغیر و متحیر به در حجرة خدیجه آمد. رخسارش زرد گشته، یک طرف عمامه گشاد شد، گفت: «یا خدیجه، چادر بر من پوش، تا زمانی آرام گیرم، سر بر بالین نهم... اندر هوا شخصی همی بینم که هرگز مثل وی ندیدهام، از جنس آدمیان نیست و به جمال وی کس نیست. با من خطابی همی کند و به نامی همی خوانَد که به آن نام، کس معروف نیست. ندانم که در زیر این پرده چیست!»
سید(ص) ساعتی اندر خواب شد و باز بیدار گشت. سر از بالین برگرفت، جبرئیل را در هوای حجره بدید، به وی اشارت کرد که: «السلام علیک یا رسول الله!» رسول مر خدیجه را گفت که: «آنک آن شخص باجمالِ باکمال اندر هوا مرا تحیت همی آرَد.» خدیجه مر و را تنگ در بر گرفت، گفت: «اکنون او را همی بینی؟» گفت: «همی بینم.» خدیجه عاقله بود و صفت مَلَک و حال مقرّبان شناخته، دست دراز کرد و مقنعه از سر بکشید و موی برهنه کرد، گفت: «اکنون او را همی بینی؟» رسول گفت: «ناپیدا گشت.» خدیجه دیگر بار مقنعه بر سر افکند،رسول گفت: «اکنون همان صورت خوب بازآمد و او را همی بینم.» خدیجه بر پای جست و بخندید، گفت: «یا سید، آن تحیت که او همی گوید، مرا و خلق را هم چنان می باید! السلام علیک یا رسول الله! آنچه جستم، یافتم. غم من به سر آمد، درخت امید من به بر آمد، همای عزم من به پَر آمد. دیر بود تا این روز را همی جستم. اکنون روی از گرد اِدبار بشستم، یافتم آنچه همی خواستم، در طلب این دولت بسی نشستم و خاستم.
وصل آمد و ز بیم جدایی رَستم با دلبر خود به کام دل بنشستم
یا سید، دل رنجور مدار و خوش باش که آن شخص که تو می بینی، فرشتة امین است و رسول رب العالمین است، و من این قصه از پسرعم خویش ورقة نوفل شنیدهام. بشارتت باد که سیدِ ولدِ آدم تویی، گزیدة خلق عالَم تویی...»
ورقه نوفل وقتی نزدیک خدیجه آمد و گفت: «در زمین مکه، حق تعالی پیغامبری خواهد فرستاد، نام وی محمد و من در خَلق و خُلق همة عرب نظاره کردم، هیچ کس را جامعتر از این محمد که شوی توست، نمیبینم. به روی، از همه آدمیان نیکوتر است؛ به خرَد، از همه خردمندان بیشتر است؛ به خوبی، از همه خوب تر است؛ به امانت، از همه امینتر است، مگر آن پیغامبر او خواهد بود.»
بدان که در اول وحی، روایات مختلف است. یک روایت آنست که رسول خدا خفته بود در خانه خدیجه و چادر در سر کشیده، جبرئیل بیامد و گوشه چادر بازگرفت و خود را به وی نمود و با وی این خطاب کرد که: یا أیّهَا المُدَّثّر.
دیگر روایت آنست که رسول خبر داد که: من در غار حرا بودم که جبرئیل به من آمد...، گفت: «یا محمد برخوان!» رسول گفت: «چه خوانم که که من اُمّی ام و خواندن ندانم.» جبرئیل گفت: اقرَأ بِاسمِ رَبِّکَ الذِی خَلَق.
سدیگر روایت آنست که: اول وحی که جبرئیل به رسول آورد، آیتِ بسم الله الرحمن الرحیم بود.
جمع میان این روایات، آنست که اول آیه ای که وحی آمد، آیتِ بسم الله الرحمن الرحیم بود و اینست معنی آن خطاب که جبرئیل گفت: اقرأ باسم ربک؛ و اول سوره ای که وحی آمد، سوره یا ایها المدثر بود، و الله اعلم.
شما چه نظری دارید؟