دانشگاه تهران از آغاز تأسیس، یکی از مهمترین نهادهای مدرن ایران بوده است، به طوری که تأثیراتش در حوزه علم و فناوری، فرهنگ، هنر، اقتصاد، سیاست و توسعه کشور بدیل ندارد. بسیاری از تحولات علمی، سیاسی، فنی و اجتماعی و فرهنگی، از این دانشگاه ریشه گرفته است. کتاب «جامعه، دانشگاه و دانایی» به بررسی و تحلیل تاریخ شفاهی دانشگاه تهران از سال ۱۳۹۳ تا سال ۱۴۰۰ که یکی از دورههای پرفراز و نشیب کشور بوده است، می پردازد
هر که نامُخت از گذشت روزگار/ نیز ناموزد ز هیچ آموزگار + تا جهان بود از سر مردم فراز/ کس نبود از راز دانش بینیاز (رودکی)
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی استاد ممتاز دانشگاه تهران در ضرورت داشتن فهم تاریخی نکتهای خواندنی با عنوان «تاریخ نادانی ما» نگاشته است: «وقتی که علامه محمد قزوینی (۱۳۹۴ـ ۱۳۶۸ق) بعد از عمری تحصیلات حوزوی در ایران و سالها پژوهش در اروپا و حشر و نشر با بزرگترین خاورشناسان جهان و نشر آنهمه آثار تاریخی و ادبی فارسی و عربی و فراهم آوردن آنهمه یادداشتها به ایران بازگشت، ارادتمندان او، امثال سیدحسن تقیزاده و بدیعالزمان فروزانفر خواستند ممر معیشتی فراهم سازند که او پیرانهسر از گرسنگی نمیرد؛ مصلحت در آن دیدند که ایشان را به استادی دانشگاه تهران دعوت کنند. مجلسی برای همین امر در دانشگاه تهران تشکیل شد که در آن تقیزاده و فروزانفر و همه بزرگان عصر جمع بودند. از علامه قزوینی نیز خواهش کرده بودند که به آن مجلس درآید. سرانجام مسأله استادی ایشان را مطرح کردند و قرار شد که شورای دانشگاه این موضوع را تصویب کند. هر یک از بزرگان دقایقی چند در فضایل علمی و جایگاه جهانی ایشان در حوزه پژوهشهای ایرانی و اسلامی سخن گفت و همگی به دانشگاه تهران تبریک گفتند که علامه قزوینی چنین افتخاری را به دانشگاه تهران داده و استادی آنجا را قبول کرده است. کار در آستانه تمام شدن بود که یکی از استادان دانشکده الهیات که در معارف طلبگی، مرد فاضلی بود و معلم صرف و نحو عربی بود، پرسید: « ایشان استاد چه رشتهای خواهند بود؟» پاسخ دادند که استاد تاریخ. آن استاد سادهلوح گفت:
ـ تاریخ را که بچه خودش میخواند، استاد لازم ندارد!
مرحوم قزوینی با شنیدن این سخن برخاست و گفت: «آری، تاریخ استاد لازم ندارد» و مجلس را ترک گفت و برای همیشه دانشگاه تهران را از وجود بیمانند خویش محروم کرد. هر چه تقیزاده و فروزانفر و دیگر بزرگان عجز و لابه کردند، به هیچ روی حاضر نشد استادی دانشگاه تهران را قبول کند.
رشد عقلانی جوامع بشری بیشتر از آنکه به ارتقای طب و فیزیک و شیمی در آن کشورها وابسته باشد، به میزان فهمی که از تاریخ دارند، وابسته است. تاریخ پیچیدهترین دانش بشری است. از فیزیک، از شیمی، از ریاضیات و نجوم بسی پیچیدهتر و دشوارتر است. ما تصور میکنیم مورخ کسی است که ناسخالتواریخ را حفظ کرده و میداند که در چه سالی فلان جنگ روی داده است و چند نفر در آن جنگ کشته شدهاند و نام آن کشتگان چیست!»
«فهم تاریخی» که امروز از آن به وفور سخن به میان میآید، ماندن در گذشته نیست، آوردن آن به «حال» و به تعبیر دیگر، نوعی «معاصرت» است. «انباشت تجربه» که صاحبنظران توسعه مدام بر لزوم آن در فرایندهای توسعة همهجانبه و پایدار تأکید دارند و «درهمتنیدگی زمان و فضا و مکان» که متفکران عرصة ارتباطات آن را ویژگی بارز عصر ما میدانند، در پرتو «فهم تاریخی» به تحقق نزدیکتر میشوند. اینکه ادبیات دینی و میراث فرهنگی و تمدنی هم آکنده از دعوتهای عام به سوی تأمل در سنتها و عبرت گرفتن از رخدادهایند، پشتوانهای استوار برای درک این ضرورت به شمار میآیند. به تعبیر امام علی(ع): «انّ مَن صَرحت لهُ العِبَر عمّا بین یدیه مِن المَثُلات، حَجزتهُ التّقوی عَن تقحم الشّبهات: آن که عبرتهای روزگار او را آشکار شود و از آن پند پذیرد و از کیفرها که پیش چشم اوست، عبرت گیرد، تقوا او را نگه دارد و به سرنگون شدنش در شبههها نگذارد.»
به این اعتبار ندانستن تاریخ، سر از نداشتن حافظه تاریخی درمیآورد که سرگردانی راهبردی و گرفتاری روزمره در چرخه خطا و آزمودن مکرر آزمودهها کمترین حاصل آن است. پس باید به فهم و نقد تاریخی اعتنا داشت و به آن در همه میدانها و معبرهای اجتماعی، فرهنگی، علمی، سیاسی و اقتصادی اعتبار داد.
انواع تاریخ
تاریخ شفاهی، تاریخ اجتماعی و تاریخ فرهنگی که هر یک بهگونهای در فراهم کردن امکان فهم تاریخی مؤثر هستند، از جمله حوزههای علمیاند که با رویکردهایی میان رشتهای به این ضرورت پاسخ میگویند و از گسستهای نظری و عملی در گذارهای توسعهای میکاهند.
تاریخ شفاهی خودنوشتهها و خودگفتههای سوگیرانه و یا بیهدف نیست، صورتی از گفتگو و به میدان آوردن شواهد و مستنداتی است که در چیرگی گفتمانهای رسمی، مغفول ماندهاند.
تاریخ اجتماعی زمینهها و ساختارها و پیامدهای اجتماعی هر کنش و رخدادی را به میان میآورد و نشان میدهد که هیچ واقعه و اقدامی نه میتواند مستقل از عوامل محیطی و گفتمانهای مسلط شکل بگیرد و نه میتواند بعدها به درستی دیده و خوانده و فهمیده شود. متن تاریخی را باید و میتوان در فرایند اجتماعی و گفتمان تاریخی فهمید.
تاریخ فرهنگی دو مقوله تاریخ و فرهنگ را در تعامل میبیند و اگرچه به فرهنگ نخبگان توجه دارد، اما از فرهنگ عامه نیز غافل نمیماند. به تعبیر دیگر در تاریخ فرهنگی علاوه بر دانش آکادمیک، باید به دانش مردمی و محلی نیز اعتنا کرد.
به هر روی، چه از زاویه تاریخ اجتماعی به رخدادها و تجربهها بنگریم و چه از منظر تاریخ فرهنگی و حتی تاریخ سیاسی، میبینیم که باید به حوزة تاریخ شفاهی اهتمام ویژه کنیم؛ تاریخی که اگرچه با نقل آغاز میشود، اما از همان ابتدا با نقد نیز همراه است و اگر از قواعد پژوهشی پیروی کند، خود نوعی پژوهش کیفی هم به حساب میآید.
تحولات معاصر ایران از آنرو که چیستی و چگونگی آن مدام در معرض پرسشها و داوریهای متفاوت و متغیر بودهاند، معمولاً در قابهای مختلفی از تاریخ شفاهی قرار گرفتهاند. بازنمایی و بازگویی حوادث و تحولات پیشینی با نگاههای پسینی، محصور ماندن در پیشفرضها و تصورات قبلی و قالبی و گریز از ورود به جوانب و آثار سیاسی رخدادها، همواره تهدیدهایی در برابر تاریخ شفاهی و دستاوردهای متقن آن بودهاند؛ در عین حال همة اینها نهتنها از ضرورت و اهمیت تاریخ شفاهی نمیکاهند، بلکه به آن چیزهایی میافزایند؛ چیزهایی که حداقلش ثبت تجربهها، تاریخمند کردن نگرشها و گشودن راههای گفتگو میان اکنون و گذشته است.
اگرچه در حوزه تاریخ معاصر ایران، سهم تاریخ شفاهی در عرصههای سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و صنعتی بهویژه در دوران پس از انقلاب رشد داشته و در قالبهای نوشتاری و گفتاری و حتی دیداری شکل گرفته است، اما این مهم در پهنه دانش و آموزش و پژوهش گرفتار تأخیر و تأخّر بوده است. تاریخ اجتماعی، تاریخ فرهنگی و تاریخ شفاهی دانشگاهها و نهادهای علم و روایتهای دست اول نخبگان و سیاستگذاران و مدیران دانشگاهی از این حوزه در قیاس با عرصهها و میدانهای دیگر کمدامنهتر و ناپیوستهتر بودهاند، و همین کاستیهاست که نیاز به داشتن روایتهای تاریخی از فرایند تحولات علمی را بالا میبرد. «روایت» مضمون اصلی تاریخ شفاهی و قصهای اجتماعی است که موجب قوام و دوام تجربه و انباشت وانتقال دانش میشود؛ علاوه بر این، روایتگری روزآمد نوعی خودرسانگی و کنشی ارتباطی نیز هست که میتواند درِ نهادهای علمی را به روی عموم بگشاید و میان دانشگاه و جامعه پل بزند.
آثار روایی معاصر
البته آثار روایی کمشمار ولی خواندنی در باب سیر تحولات فرهنگی و علمی ایران قبل و بعد از انقلاب انتشار یافته است که نمیتوان و نباید از آنها به سادگی گذشت. «تاریخ فرهنگ ایران» از دکتر عیسی صدیق اعلم، «گزارش یک زندگی» از دکتر علیاکبر سیاسی، «تاریخ شفاهی آموزش عالی ایران» به روایت مصطفی معین (دو جلد)، «اصلاحات و تجربه دمکراسی در دانشگاه» (رویدادهای سیاسی دانشگاه در عصر اصلاحات به روایت مصطفی معین و همکاران)، «تاریخ شفاهی آموزش عالی ایران» به روایت دکتر جعفر توفیقی داریان، «علوم پایه زنجان؛ داستان بنیانگذاری مرکز تحصیلات تکمیلی» (روایت یوسف ثبوتی) و «چهار سال در وزارت عتف» (دکتر رضا منصوری) از این جملهاند.
اکنون دکتر محمود نیلی احمدآبادی که مدت هفت سال (۱۳۹۳ ـ ۱۴۰۰) عهدهدار ریاست دانشگاه تهران بوده، گام در همین مسیر نهاده است. کتاب «دانشگاه، جامعه و دانایی» (تاریخ شفاهی دانشگاه تهران به روایت دکتر محمود نیلی احمدآبادی) حاصل گفتگوهای سه تن از همکاران دانشگاهی با اوست که به تناسب موضوع، مسئولان دیگر دانشگاه را نیز به بحث وارد کرده است.
دانشگاه تهران در تاریخ تحولات معاصر ایران جایگاهی ویژه دارد؛ هم یک نهاد معتبر علمی است و هم یک حوزه مؤثر عمومی که از آن، در آن و با آن میتوان فراز و فرودهای توسعه علمی را در کنار قوّت و ضعفهای توسعة سیاسی و فرهنگی بهتر دید و شنید. دانشگاه تهران فراتر از «عمارت»، «اجتماع علمی و ملی» و «نهاد و نماد توسعهای» است. هر رخداد مهم سیاسی و اجتماعی در این دوران، یا از دانشگاه تهران آغاز و یا به آن ختم شده است؛ از اینروی باید نقش علمی آن را در متن فشرده و درهمتنیدة وقایع اثرگذار سیاسی دید؛ وقایعی که از ۱۶ آذر ۱۳۳۳ تا ایام منتهی به انقلاب و پس از آن بهگونهای برگهای تاریخ معاصر ایران شدهاند. دکتر نیلی راوی مقطعی از تاریخ مدیریت بر دانشگاه و همکنشی آن با مسائل جامعه و نیازهای دولت است.
از دانشگاه تهران، با دانشگاه تهران و در دانشگاه تهران میتوان سفری به تاریخ کرد و حداقل تاریخ معاصر علم و اندیشه و سیاست را با وضوح بیشتر فهمید؛ البته این سفر هنوز هم ناپیداها و نادیدهها و ناگفتههایی دارد که با مطالعه اسناد و پژوهش در داشتهها و روایت آنها، فهم تاریخی ما از خویش بیشتر میشود.
دانشگاه تهران و تاریخ
من خود کولهباری خاطره از این داشتهها و آموختنیهای دانشگاه تهران دارم؛ گویی در لحظههای معناداری از زمان و مکان با هم تلاقی میکرد تا تاریخ در دانشگاه تهران به زبان آید و یا در آنجا شکل گیرد. آن روز که دکتر محمد رحیمیان ـ رئیس وقت دانشگاه تهران ـ نخستین دکتری افتخاری دانشگاه را پس از انقلاب به نلسون ماندلا اعطا میکرد و آن روزهای دیگر که دکتر رضا فرجی دانا میراث اسناد و آثار برجستة جنبش مشروطه را درصدمین سالگرد آن به میان آورد و آنگاه که دکتر محمود نیلی احمدآبادی با تشکیل خوشههای هفتگانه گفتگوی دانشگاه، دولت و با تدوین گزارش هیأت ملی سیلابهای کشور در این دانشگاه راه را بر مسألهشناسی و افقگشایی علمی در مقیاس ملی هموار کرد، میشد به بازآفرینی و بازخوانی نقشهای دانشگاه تاریخمند و مسألهگرا امیدوار شد؛ دانشگاهی که هم دغدغه دفاع از حقوق استادان و دانشجویان و کارکنان خویش را دارد و هم در پی انجام رسالت تاریخی خود در قبال مردم و میهن است.
روزی را به خاطر میآورم که در آستانه سخنرانی سیدمحمد خاتمی، رئیسجمهور وقت، به مناسبت ۱۶ آذر در دانشکده فنی دانشگاه تهران از دکتر نیلی احمدآبادی، رئیس وقت دانشکده، جویای اسنادی اداری از آذر خونین سال ۳۲ شدم، او پس از جستجو سندی را یافت و داد که گویای زنده بودن روح مقاومت استادان در برابر استبداد و تجاوز به حریم دانشگاه آن هم در ماههای نخست پس از کودتا بود. این سند خود به اندازه کافی گویاست. از اینرو تنها به ارائه آن اکتفا میشود:
«صورت مجلس
جریان روز دوشنبه ۱۶/۹/۱۳۳۲ ساعت ۱۰ صبح
در حدود پانزده دقیقه از جلسه دوم صبح گذشته بود (۱۰و پانزده دقیقه) که اطلاع رسید عدهای سرباز مسلح قصد ورود به کلاس دوم الکترومکانیک را داشتند و استاد کلاس درس آقای مهندس شمس ملکآراء خواهش نمودند که کسی حق ندارد وارد کلاس درس بشود مگر با کسب اجازه قبلی از رئیس دانشکده. سربازان بدون توجه به این مطلب، به جبر و عنف در کلاس را باز کرده و دو نفر از دانشجویان کلاس را مورد ضرب قرار داده و آنها را از کلاس بیرون بردند. در برابر این عمل بیسابقه و با توجه به این اصل که احترام کلاس درس و حفظ شئون فرهنگی و دانشگاهی بر همه واجب است و به این ترتیب شدیداً هتک احترام شده برای احتراز از پیشامدهای ناگوارتری به ناچار زنگ تعطیل کلاسها نواخته شد و استادان به تدریج از کلاس درس بیرون آمده در اتاق معاونت دانشکده جمع شدند. ناگهان صدای شلیک مسلسل دستی شنیده شد و وضع بحرانی عجیبی پیش آمد و بعد خبر رسید که چند نفر از دانشجویان هدف گلوله قرار گرفته و در سرسرای دانشکده افتاده و خون از آنها جاری است. شنیدن این خبر و تجسم وضعیت برای کلیه استادان حاضر که این صورت جلسه را امضا مینمایند، موجب نهایت تأسف و تأثر گردید و در این لحظه که صورت جلسه امضاء میشود ساعت صبح است و هنوز وضع خاصی در دانشکده حکمفرماست.
آقای مهندس اصغیاء، آقای مهندس گوهریان، آقای دکتر افشار، آقای مهندس مشایخی، آقای زاهدی، آقای مهندس رخشانی، آقای معمار، آقای دکتر احمد یلدا، آقای ژرژ، آقای سید احمدیان، آقای سنجابی، آقای فتحالله فتاحی، دکتر رحمتی، مهندس خلیلی، دکتر عابدی»
حال دکتر نیلی در کسوت رئیس دانشگاه وفادار به همان دغدغههای اجتماعی و نگاههای راهبردی، دست به تدوین روایتی از تجربه مدیریت خود در دانشگاه زده است؛ روایتی که اگرچه زبان اداری بر آن غالب است، اما خصلت گفتگویی هم دارد.
روایت دکتر نیلی و همکارانش آغازی برای رمزگشایی از تاریخ نهادهای علم و داشتههای آنهاست؛ نه گزارش پایانی عملکرد مدیریت و مدیران. کاش با تمکین سیاست و قدرت از الزامات استقلال دانشگاه و آزادیهای علمی و التزام اجتماعی نهاد علم و تعهد به معرفت علمی، باب تدوین اینگونه روایتها و روایتگریها همچنان باز میماند و میتوانستیم با فهم نقادانة رهیافتهای دیروز و رویارویی دردمندانه با مسائل امروز، دستیابی به آیندهای مطمئن و افقی گشوده و روشن را ممکن بدانیم. چنین نشد، اما همچنان به تاریخ پرنکته و ظرفیتهای نهفته دانشگاه در ایران امیدواریم.

شما چه نظری دارید؟