جلال رفیع

مولوی بزرگ، در حکایت‌نامه مثنوی‌اش از داستان‌های واقعی و غیرواقعی بسیار الهام گرفته است. زیباترین و ظریف‌ترین الهامات را از این قصه واقعی حماسی و تاریخی دریافت کرده است. قصه‌ای که شورانگیزترین جلوه‌های اخلاص را به تصویر می‌کشد. ببینید.
ـ شما مسلمان‌ها پهلوانی بزرگتر از این جوان نداشتید که طعمه شمشیر من کنید؟ کسی را بفرستید که همطراز من باشد. حیف اوست که در عنفوان شباب به دست من کشته شود. کیست این؟!
جوان، خودش را معرّفی کرد: «من فرزند پیشوایان معنوی قریشم. خانواده‌ام کلیدداران و پرده‌داران کعبه بوده‌اند». پهلوان پرهیبت عرب با اسب غول‌پیکرش چرخ می‌زد و گوش می‌کرد. هیبت و هیأتش و بدتر از آن آوازه و شهرتش تن‌ها را می‌لرزاند. در میان مسلمانان کسی را گویی جرأت و جسارت رویارویی با
 او نبود. سخنان جوان را که شنید، اعتراضش بیشتر شد.
ـ من به پدرت ارادت داشتم. مرد شریفی بود. به خاطر حرمتی که برای او قائلم، نمی‌خواهم دستم به خون پسرش رنگین شود. برو پسرم! و بگو کس دیگری را بفرستند.
جوان احساس می‌کرد، بلکه به چشم خویش می‌دید که کاسه چشم پهلوان قبایل حجاز را خون غرور و کبر فراگرفته است. عطش خونریزی و خونخواری دارد، امّا جوان را به زعم خودش در مرز میان ترحّم و تحقیر مخاطب قرار می‌دهد. تصمیم گرفت قطعیت و حتمیّت نبرد را به او گوشزد کند. بگذار طعم سیلی واقعیّت را گونه‌های لخت و برهنه‌اش بچشد. لابد تصوّرش این است که با بچّه طرف شده است.
ـ خلاف رسم جوانمردی عرب است که تو سواره بجنگی و من پیاده باشم. بیا پایین پهلوان!
پهلوان تکان خورد. خود را رستم جهان عرب(!) می‌دانست، ولی فکر نمی‌کرد با جوانی تا این اندازه مصمّم و شجاع و حاضرجواب روبرو است. راه چون‌وچرا باقی نمانده بود. اگر باز هم حرف‌های قبلی‌اش را تکرار می‌کرد، حمل بر ضعف می‌شد.
 غرورش تحریک شد، از اسب پایین پرید، بی‌درنگ با شمشیر بر پای حیوان بیچاره کوبید و اسب پا بریده در خون خاک‌آلوده غلتید. نگاهی از بلندای قله غرور به سوی جوان افکند و شاید با 
خودش اندیشید:
ـ داستان رستم و سهراب فارس‌ها را نمی‌داند! سنّش آنقدر نیست که به سرزمین فارس‌ها سفر کرده باشد یا از این افسانه‌ها چیزی شنیده باشد. نه، نه؛ نمی‌داند که سهراب جوان به دست رستم پدر از پا درآمده است. و من، نه پیرم نه پدرم. تنها روزگاری با پدر این جوان آشنایی داشته‌ام.
شمشیر، فضا را شکافت. رعد و برق. گرد و خاک. دعاها، تپش‌ها، تن‌لرزه‌ها، نگاه‌ها، پرسش‌ها. غبار، فروکش کرد. از پیشانی علی(ع) خون می‌ریخت. «عَمرو » شمشیر را مثل صاعقه بر سر جوان زده بود. شمشیر، سپر را و سپس کلاهخود را شکافته، از دستمال ضخیمی که پیامبر در آخرین لحظات بر سر و پیشانی علی گره زد، 
گذشته بود.
دقایقی پیش از آن که علی به میدان برود، پیامبر صدای عمرو را شنید که حریف می‌طلبید. محمد(ص) سه بار از جمع اصحاب دعوت کرد که یک تن برخیزد و پاسخ دهد. هر سه بار فرزند ابوطالب لبیک گفت. سرانجام پیامبر پیشانی اورا بوسید و گفت گویا تقدیر به نام تو رقم خورده است. آنگاه پارچه‌ای را بر پیشانی علی گره زد و
 برایش دعا کرد.
اکنون برخی از اصحاب می‌دیدند که همان پارچه خون‌آلود است و می‌گفتند «دستمال پیامبر ضربه را گرفت وگرنه فرق سر علی شکافته می‌شد». لحظاتی دیگر سپری شد تا دوباره جنگ از سر گرفته شود. 
چکاچاک شمشیرها، گردباد غبارها، ناپدید شدن پهلوان‌ها، چشم‌های نگران، لب‌های دعا خوان، قلب‌های پرتپش. گویی چشم «سرنوشت» نیز از حرکت ایستاده و خیره خیره صحنه را می‌نگریست.
گرد و خاک فرو نشست هر دو لشکر شگفت‌زده شدند. علی به رسم فاتحان برسینه عمرو نشسته بود. باید سر پهلوان مغلوب را می‌برید. امّا ناگهان شگفتی بیشتر و تکان دهنده‌تری همه را فرا گرفت.
ـ علی را ببین. چه مغرور شده است! در چنین لحظه حسّاسی از روی سینه عمرو برخاست و متکبّرانه در صحنه نبرد قدم می‌زند. یا رسول الله، علی چرا به چنین غروری گرفتار شده است؟ 
ـ هر لحظه ممکن است عمرو خود را به علی برساند و شمشیری به سوی او حواله کند. یا رسول الله، علی چرا به چنین غفلتی دچار شده است؟


پیامبر گفت: در مورد علی چنین عجولانه داوری نکنید. بگذارید برگردد، از خود او خواهیم پرسید. علی لحظاتی بعد کار را تمام کرد و پیش پیامبر آمد. این کلام پیامبر یادگار همین حماسه است. «ضربةُ علیّ یومَ الخندق، اَفضلُ مِن عبادة الثقلین».
ـ علی جان! کاری که تو امروز کردی، از عبادت جنّ و انس ارزشمندتر بود. امّا چرا در میانه، عمرو را رها کردی و زنده بر زمین گذاشتی و به قدم زدن پرداختی؟
مولانا این فصل را به زیبایی تمام، گزارش کرده است. اگرچه روایت مولوی با روایت غزوه خندق تفاوت‌هایی دارد، امّا یکی از فصول بلند مثنوی در هنگامه‌ِ شرح همین واقعه حماسی یا مشابه آن 
شکل گرفته است. 
این بار، همان جوان که «عَمرو» او را شاید سهراب افسانه‌ای و شکست خورده از دستِ دوستِ پدر می‌پنداشت، برهمان پهلوان که خود را شاید رستم اسطوره‌ای و غلبه کننده بر فرزند دوستِ از دست رفته تصوّر می‌کرد، غلبه کرده بود.

از علـی آمـوز اخـلاص عمـل
شیــر حـق را دان منزّه از دغل
در غزا بر پهلوانی دسـت یافت
زود شمشیری برآورد و شتافت
او «خَدو»۱ انداخت بر روی علـی
افتـخــار هـر نبـّی و هـر ولـی
او خدو زد بر رخی که روی ماه
سجده آرد پیش او در سجده‌گاه
در زمان انداخت شمشیر، آن علی
کـرد او انــدر غزایـش کاهـلی
گشت حیران آن مبارز زین عمـل
وز نمودنْ عفو و رحمتْ بی‌محل
گفت بر من تیـغ تیز افـراشتـی
از چـه افکنـدی مرا بگذاشتـی؟
گفت من تیغ از پی حق می‌زنم
بنــده حقّـم نـه مـأمــور تـنـم
چون خدو انداختی بر روی من
نفس جنبید و تبه شد خوی من
نیـم بهـر حـق شد و نیمی هوا
شرکت اندر کار حق نبوَد روا!۲

... چنین است که می گویند: پیامبر اسلام در حجّه‌الوداع و غدیرخم، چنین شخصیتی را برای جانشینی خویش و امامت  مردم معرفی کرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ـ خَدو: آب دهان.
۲ـ البته مولانا مشخصات این واقعه را به نحوی روایت کرده که به میدان جنگ دیگری غیر از غزوه خندق و کشته شدن «عمروبن عبدود» مربوط می‌شود. امّا بعضی از اقوال،‌این ماجرا را به نبرد علی(ع) با عَمرو نسبت داده‌اند.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی