مهدی بشارت - روزنامه اطلاعات| هموطنان بسیاری به یاد دارند آن روز شومی را که بعثیان عراق رسماً جنگ تحمیلی هشت ساله را آغاز کردند و آنچه پس از آن روی داد. نوشتار زیر به قلم کاردار آن روز سفارت ایران در بغداد، روایت پاتک نیرومند و دلاورانه ایران به متجاوزان است از بغداد، مرکز فرماندهی آن تازش گستاخانه
آنگاه که رژیم بعثی عراق حمله رسمی خود را به خاک پاک ایران آغاز کرد و بلکه مدتها پیش از آن، مرحوم آقای بشارت کاردار جمهوری اسلامی ایران در بغداد بود. آنچه در اینجا می آید، برشهایی از خاطرات آن ایام است که چگونه رژیم بعثی با سوءاستفاده از وقایع پس از انقلاب، به گمان خود فرصت را غنیمت دانست و به ایران تاخت و تمامی قوانین را زیر پا گذارد. و این راستی که تحقق پیشگویی شاعرانة سهراب سپهری بود که سالها پیش سرود: «ولی هنوز سواری است پشت باره شهر/ که وزن خواب خوش فتح قادسیه/ به دوش پلک تر اوست./ هنوز شیهة اسبان بی شکیب مغولها/ بلند میشود از خلوت مزارع یونجه!»
پیش درآمد تازش
در مهر ۱۳۵۸، صدام حسین به یاوهسرایی درباره جزایر سهگانه ایرانی پرداخت و چند روز پس از آن نیز سفیر عراق در بیروت در مصاحبه با «النهار»، درباره لزوم تجدیدنظر در «قرارداد الجزایر» سخن گفت و با پررویی افزود: دولت ایران باید همه حقوق عراق در شطالعرب را داوطلبانه به آن برگرداند و «با اقلیتهای ایران رفتار عادلانه داشته باشد»!
در پی افزایش مداخلات عراق در امور داخلی ایران و خرابکاریهای عوامل متکی به کمکهای مالی و تسلیحاتی بغداد در استانهای غربی ایران، کنسولگریهای عراق و ایران تعطیل شد و کاهش اعضای سفارت عراق و ایران در دستور کار قرار گرفت. همچنین ایران روابط با عراق را به سطح کاردار محدود کرد و از سفیر عراق در تهران خواست خاک ایران را ترک گوید. دولت عراق نیز دست به عمل متقابل زد و بدین ترتیب مأموریت آقای سیدمحمود دعایی در اسفند ۱۳۵۸ به پایان رسید. از آن هنگام، من ماندم با دستان بسته در برابر کوهی از مشکلات در خاک دشمن.
برای ثبت در تاریخ باید گفت که آقای دعایی تا آنجا که میتوانستند، در راه بهبود روابط دو کشور گام برداشتند و کوشیدند از گسترش تنش میان ایران و عراق جلوگیری کنند؛ ولی گویی سیلی ویرانگر به راه افتاده بود که همه چیز را با خود میبرد. از آغاز کاردار شدن در بغداد در اواخر اسفند ۱۳۵۸ تا اواخر شهریور ۱۳۶۲ که عراق را ترک کردم، بدترین و سختترین دوره زندگی من بود.
آزار و شکنجه و اخراج ایرانیان
روز ۱۲ فروردین ۱۳۵۹ در سفارت جشنی داشتیم. دیدم از دعوتشدگان خارجی، عده کمی آمدهاند و بیشتر دیپلماتهایی هم که آمدهاند، در سطوح سفیر و کاردار نیستند. کاردار سفارت پاکستان آمد و گفت: در دانشگاه مستنصریه به طارق عزیز معاون نخستوزیر سوءقصد شده که او و عده دیگری زخمی و دو دانشجو نیز کشته شدهاند. عراقیها سوءقصدکننده را عراقی ایرانیتبار معرفی کرده و گفتهاند با تیراندازی محافظان طارق عزیز کشته شده است.
این حادثه بهانه مناسبی بود برای صدام تا برنامههای شوم خود در مورد ایران را آشکار کند و به اجرا گذارد. صدام که در آن روز در یکی از شهرهای نزدیک مرز ایران بود، با اشاره ضمنی به رهبران ایران گفت: «ما دستهای هر کس را که بخواهد به طرف عراق دراز شود، خواهیم برید و آماده جنگ هستیم. »روز بعد هم در دانشگاه مستنصریه سه بار سوگند یاد کرد که انتقام خون کشتهشدگان را خواهد گرفت و «جنگ قادسیه» را یادآور شد.
شانزدهم فروردین ۱۳۵۹، در مراسم تشییع جنازه کشتهشدگان در دانشگاه مستنصریه، بمبی در میان جمعیت منفجر شد و چند تن کشته و زخمی شدند. دولت عراق و رادیو و تلویزیون و روزنامههای آن کشور بیدرنگ این کار را که صد درصد ساخته و پرداختة خودشان بود، به ایرانیان نسبت دادند و ادعا کردند که بمب از «مدرسه ایرانیان» پرتاب شده است، در حالی که مدرسه ایرانیان با خیابانی که مراسم تشییع در آن برگزار شده بود، فاصله زیادی داشت.
گذشته از آن، از سر احتیاط دستور داده بودیم در آن روز مدرسه را تعطیل و دانشآموزان را مرخص کنند. به هر صورت مأموران عراقی به شبانهروزی دانشآموزان ایرانی حمله کردند و به ضربوشتم و دستگیری معلمان و دانشآموزانی که در آنجا بودند، پرداختند. با رسیدن خبر، آقای فریپور رایزن فرهنگی و سرپرست مدارس ایرانی را به محل فرستادم، ولی بازنگشت. ناچار خودم عازم مدرسه شبانهروزی شدم. آنچه دیدم، باورکردنی نبود. همه چیز را ویران کرده یا با خود برده بودند و لکههای بزرگ خون روی زمین و بر در و دیوار دیده میشد. از معلمان و دانشآموزان خبری نبود. معلوم شد آقای فریپور را هم بازداشت کردهاند.
متأسفانه ۴۰ دانشآموز بیبضاعت و بیسرپرست را برده بودند که تنی چند از آنان در ماههای بعد آزاد شدند، ولی از سرنوشت بقیه، با همه تلاشها و مکاتباتی که سفارت در بغداد و وزارت امور خارجه در تهران کردند، خبری به دست نیامد! همان شب یادداشت تندی به وزارت امور خارجه عراق فرستادم و فردا صبح نیز برای اعتراض به وزارتخانه رفتم و با رئیس تشریفات دیدار کردم. با پررویی تمام اظهار بیاطلاعی کرد و ادعاهای بیپایه دولت عراق درباره خرابکاریهای ایرانیان را تکرار کرد.
آگاهی از گروگان بودن
از نیمه دوم فروردین ۱۳۵۹ روز به روز از تماس نمایندگیهای سیاسی در بغداد با ما کاسته میشد و به علت تبلیغات مسمومی که عراقیها به راه انداخته بودند، در انزوا قرار گرفتن ایران در پهنه سیاسی به علت بحران گروگانگیری در تهران، در محاصره بودن ساختمان سفارت و...، کمتر دیپلماتی حاضر بود خطرِ رفتوآمد با ما را بپذیرد و سوءظن کشور میزبان را برانگیزد.
کنسولگریها و مدارس ایرانی بسته شده بود و ایرانیان و ایرانیتباران را فوج فوج دستگیر و پس از شکنجه و آزار و مصادره اموال، در بیابانهای کنار مرز ایران رها میکردند. البته در میان آنان که شمارشان به دههاهزار تن میرسید، جاسوسان عراق نیز گنجانده میشدند. به هر صورت در آن فضای هراسآور که پیوسته حملههای زمینی و هوایی در مرز بیشتر میشد، دست ما از همه جا کوتاه بود.
در آن اوضاع و احوال، روزی کارمند محلی سفارت را به کاظمین فرستادم تا به بهانه زیارت، سر و گوشی آب بدهد.
پس از ساعتی برگشت و کاغذی به دستم داد و گفت هنگامی که در حرم نماز میخواندم، یک نفر کنارم نشست و این کاغذ را درون جورابم گذاشت. فتوکپی دستور محرمانه به همه دستگاهها و مرزداریهای عراق بود مبنی بر اینکه اکیداً از خروج کارمندان سفارت ایران از حوزه بغداد جلوگیری شود. این سند را یکی از شیعیان هوادار ایران به همکار ما رسانده بود.
با تلگرام رمز موضوع را به وزارت امور خارجه اطلاع دادم که به نظر میرسد ما را به عنوان ضامن سلامت کارمندان سفارت عراق در تهران، گروگان گرفتهاند.
شهریور ۱۳۵۹ و آغاز جنگ تحمیلی
در بهار و تابستان ۱۳۵۹ روز به روز بر درگیریهای مرزی و حملههای عراق به پاسگاهها و تأسیسات در خاک ایران و تجاوز به حریم هوایی ایران افزوده میشد. در کنار آن، عراقیها که برای جنگ زمینهچینی میکردند، لحظهای از سمپاشی و دروغبافی درباره ایران نزد نهادهای منطقهای و بینالمللی و دور کردن دیگر کشورها از ایران دست نمیکشیدند.
در داخل نیز برنامه دولت و مطبوعات و رادیو تلویزیون عراق از صبح تا شب چیزی نبود جز رجزخوانی، وارونهنمایی واقعیتهای تاریخی و کنونی و در یک کلام، پراکندن تخم ایرانستیزی به ویژه در میان جوانان و نوجوانان. ما هم در سفارت یکسره سرگرم فرستادن یادداشتهای اعتراضآمیز به وزارت خارجه عراق درباره تجاوزات مرزی و هوایی عراقیها، انکار ادعاهای بیپایه و دروغپردازیهایشان و نیز تهیه گزارشهای خبری و تحلیلی برای مرکز و دادن هشدارهای لازم بودیم.
آنچه در اینجا میگویم، مربوط به زندگی شخصی من است و نمیخواهم به مسائل سیاسی و کارهایی که در این زمینه انجام گرفته است، بپردازم. اسناد آن در وزارت امور خارجه موجود است.
صبح روز ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ در اتاق رمز بودم و کوشش میکردم با تهران تماس بگیرم که وابسته نظامی در زد و وارد شد و با صدایی لرزان گفت: «همین الان رادیو بغداد اعلام کرد که ارتش عراق در سراسر مرز دست به حمله زده و هواپیماهای عراقی همه فرودگاهها و پلها و تأسیسات حیاتی ایران را بمباران و نابود کردهاند.» ساختمان سفارت را محاصره کرده بودند و به کسی اجازه رفتوآمد نمیدادند. برق و خطوط تلفن را قطع کرده بودند و دستگاههای مخابراتی از کار افتاده بود. تنها یکی دو رادیوی ترانزیستوری در اختیار داشتیم و با آنها خبرها را دنبال میکردیم.
ساعت ۱۴ بود که بنیصدر [رئیس جموهر وقت ایران]صحبت کرد. صدایش چنان خسته و نومیدکننده بود که با خود گفتیم ادعای عراقیها تا اندازه زیادی درست بوده و توانستهاند ضربههایی کارساز و فلجکننده بزنند؛ ولی سخنان امام(ره) آرامشبخش و دلگرمکننده بود. روز را با شنیدن اخبار نگرانکنندهای که از رادیو بغداد پخش میشد، به شب رساندیم.
نمیدانم چند ساعت گذشت که با صداهایی وحشتناک به هوش آمدم. گویی دنیا زیر و رو میشد. ساختمان سفارت میلرزید و در تاریکی مطلق چنان گرد و خاکی از زیر در به داخل اتاق میآمد که نفس کشیدن را دشوار میکرد. خود را به راهرو رساندم. چند تن از همکاران را دیدم که سراسمیه از اتاقشان بیرون آمدهاند. به این نتیجه رسیدیم که هواپیمای ایرانی بغداد را بمباران میکنند.
آری، ۱۴۰ فروند هواپیما وزارتخانهها، پایگاهها و تأسیسات نظامی، فرودگاه، ساختمان رادیو تلویزیون و نقاط حساس را در هم میکوبیدند. در آن دمدمههای صبح که صدای بمبها و فروریختن ساختمانها و نفیر آتشبارها گوش فلک را کر میکرد، یکدیگر را در آغوش گرفتیم و اشک شوق ریختیم و خدا را سپاس گفتیم که ایران همچنان توانا و دشمنشکن است.
از آن روز تا حدود یک سال، اجازه خروج به هیچ یک از کارمندان ندادند. تنها آشپز سفارت میتوانست روزی یک بار همراه مأموران امنیتی برای خرید مواد خوراکی بیرون برود، ولی مجاز نبود هر چه را مورد نیازمان بود بخرد، بلکه جنس و مقدار آن را مأموران تعیین میکردند. اجازه مراجعه به پزشک و خرید دارو نداشتیم. چند بار همکاران ناچار شدند دندانهای فاسد یکدیگر را با دست بکشند. منظره به خاک غلتیدن یکی از آنان را که سنگ کلیه داشت و دارویی برای تسکین دردش نداشتیم، هرگز از یاد نمیبرم. بارها با برگ درختان و چمن باغچه، خورش بیگوشت درست کردیم و به جای سیگار، برگ خشک درختان را لای کاغذ روزنامه پیچیدیم و کشیدیم. متوسط خاموشی برق سفارت در شبانهروز گاهی به ۱۷ ساعت میرسید. هیچ تماسی با بیرون نداشتیم و از خرید روزنامه و مجله هم محروم بودیم.
در تمام این سالها، با همه سختیها، هیچ عضوی از سفارت درخواست بازگشت به ایران نکرد، حتی یک بار. بر اساس «کنوانسیون وین» مورخ ۱۹۶۱ ناظر به روابط دیپلماتیک، جنگ آخرین مرحله روابط دو کشور است و در صورت پیش آمدن جنگ، دولت پذیرنده موظف است زمینه بازگشت اعضای هیأت نمایندگی سیاسی دولتی را که با آن در جنگ است، با احترام کامل و رعایت همه حقوقشان فراهم آورد.
عراق به ایران تجاوز کرده و جنگی خانمانسوز و خونبار به راه انداخته بود، ولی سفارت ایران در بغداد دایر بود، محاصره شده و با درهای بسته و کارمندانی که رسماً گروگان گرفته شده بودند و تماسی با دنیای بیرون نداشتند. بیگمان مورد ما در تاریخ روابط بینالملل یگانه و بیمانند بوده است.
خروج از عراق
روز ۱۸ شهریور ۱۳۶۲ از دوزخ عراق آزاد شدیم و قدم به خاک ترکیه گذاشتیم. در فرودگاه مهرآباد به لطف جناب آقای دعایی، استقبال باشکوه و پرشوری به عمل آمد. سالن پر بود از بستگان و آشنایان دور و نزدیک و همکاران سابق در وزارت امور خارجه. حال عجیبی داشتم. چشمانم باز بود، ولی چیزی را درست نمیدیدم. در دریایی از مه دنبال گمشدههایم میگشتم.
آقای دعایی دستم را گرفتند و از لابلای جمعیت به گوشهای از سالن بردند. با منظرهای روبرو شدم که هرگز فراموش نمیکنم.
همسرم سر به زیر و آرام اشک میریخت، با دو کودک در کنارش: دخترم که هفت ساله شده بود و پسرم که تا آن لحظه نه خودش را دیده بودم نه حتی عکسش را!
