همایون امیرزاده - روزنامه اطلاعات:دشمن در تاریخ ایران، همیشه با چکمه و بمب نیامده است. گاهی با امضا آمده،با امضای امتیازنامههایی که اختیار منابع ملی را از ایران گرفتند، از امتیاز نفت در آغاز قرن بیستم تا قراردادهایی که ظاهرشان توافق بود، اما در عمل، توازن قدرت را به سود بیگانگان تغییر داد گاهی با وعده نجات،چنانکه در دهه سی، مداخله خارجی با عنوان «نجات اقتصاد» و «بازگرداندن ثبات» توجیه شد، اما آنچه برجای ماند، نه نجات، بلکه گسست در مسیر توسعه مستقل و ضربه به اعتماد ملی بود؛ رویدادی که بعدها نقش سیا و امآی۶ در آن آشکار شد و گاهی با این گزاره فریبنده که «این فشار، موقتی است و به نفع مردم تمام میشود».همان روایتی که تحریمهای آمریکا و غرب را «هدفمند» و «هوشمند» نامید، اما در عمل، دارو را کمیاب کرد، هزینه درمان را افزایش داد و فشار را مستقیماً بر زندگی مردم وارد ساخت.
اعتماد به دشمن، اگر از سر سادگی باشد، خطاست؛ اما آنگاه که آگاهانه، با توجیه اخلاقی و سیاسی، به فضیلت بدل میشود، دیگر خطا نیست؛ قباحت است. قباحت، آنجا که رنجهای یک ملت، تحریم نان و دارو، یا حتی حمله به خاک یک کشور، به نام «مقابله با نظام حاکم» مشروع جلوه داده میشود.
این صحنه برای ایران، ناآشنا نیست؛ و تلختر آنکه، بارها در تاریخ تکرار شده است. ایران، طعم اشغال را چشیده است؛ در بحبوحه جنگ جهانی، بیطرفیاش به رسمیت شناخته نشد و سرنوشت کشور، نه در تهران، که در پایتختهای بیگانه رقم خورد. اشغال، با عنوان «ضرورتهای جهانی» توجیه شد، اما حاصلش تضعیف حاکمیت ملی و تحقیر اراده یک ملت بود.
در دورههایی از تاریخ معاصر، شاهانی بر ایران حکم راندند که در بزنگاههای حساس، بیاختیارتر از آن بودند که از استقلال کشور دفاع کنند. امتیازهای بزرگ واگذار شد، منابع ملی به تاراج رفت، و تصمیمهای حیاتی، بیرون از مرزها گرفته شد.با همه این
تلخکامی های جان فرسا و سهمگین، ایران ماند، اما استقلالش بارها زخمی شد. پیشتر از آن، تجربه تلخِ جدایی بخشهایی از سرزمین نیز بر حافظه تاریخی ما نشسته است؛ جایی که ضعف درونی، وابستگی سیاسی و مداخله قدرتهای بیگانه، به کوچک شدن جغرافیا و عمیقتر شدن زخمِ از دستدادن «عزت » و «اعتبار ملی »در حافظه جمعی ایرانیانِ پاک نهاد شد.
با نگاهی گذرا به دههی ۳۰ که صورتبندی تازهای از همان الگوی کهنه تحمیلی استعمار یعنی «تضعیف حاکمیت و اراده ملی»بود، تلخی مداخلهی خارجی که اینبار با شعار «نجات اقتصاد» و «حفظ ثبات» انجام شد، بیشتر رخ می نماید.
در آن دوره که حتی یاد آوری اش عذاب آور است آنچه از دست رفت، فقط یک دولت نبود بلکه اعتماد عمومی ایران بود که ترک برداشت، مسیر توسعه منحرف شد و زخمی شکل گرفت که آثارش سالها بعد نمایان شد. در سالهای اخیر نیز، تحریمها ادامه همان روایت قدیمیاند؛ با زبان مدرن و نامهایی بزکشده: «هدفمند»، «هوشمند»، «حداقلی».
اما در واقعیت، هوشمندانهترین هدفشان زندگی مردم بود. دارویی که نایاب شد، بیماری که درمان دردش به تعویق افتاد، و سفرهای که هر روز کوچک و کوچکتر شد، نقطه کانونی همه این اهداف طرح شده دشمن قبل از آنکه «نظام حاکم» باشد،«مردم ایران» بود. در این میان تجربهی تلخ دیگر کشورها نیز هشداردهنده است.
در جاهایی که مداخله خارجی به نام «نجات »مشروع شد،نتیجه نه آزادی بود و نه رفاه؛ بلکه تجزیه، بیثباتی و جنگهای فرسایندهی داخلی.در عراق، حمله با وعده «آزادی» آغاز شد، اما سالها ناامنی، خشونت و فرسایش برجای گذاشت. در لیبی، مداخله با عنوان «حفاظت از مردم» انجام شد، اما به فروپاشی ساختار دولت و تداوم بیثباتی انجامید. کشورهایی که تصور کردند دشمن میتواند میانبُرِ رهایی باشد،اغلب خود را در بنبستی عمیقتر یافتند. خطرناکترین لحظه اما آنجاست که از دل این تجربهها تلخ،این گزاره ساخته میشود که «فشار بیشتر، راه نجات است» یا «حمله، هزینهی ناگزیر تغییر است.»
در این نقطه، دیگر با اختلاف نظر سیاسی مواجه نیستیم؛ با تعلیق وجدان و فراموشی تاریخ روبهرو هستیم. حال این سوال بزرگ مطرح می شود که چاره چیست؟ چگونه میتوان هم از تکرار خطاهای درونی پرهیز کرد و هم راه نفوذ و ضربه بیرونی را بست؟ چگونه میتوان نه به سادهانگاری اعتماد به دشمن افتاد و نه جامعه را به سوی دوقطبیهای فرساینده تحلیل برد؟
بیگمان، پاسخ در انتخاب «مشی اعتدالی »است؛ اما نه اعتدالی خنثی، نه اعتدالی محافظهکارانه، و نه اعتدالی که نام دیگرِ سکوت باشد. اعتدال، ایستادن در میانه «خود» و «دشمن» است؛ سختگیرانه در نقد خطاهای درونی،و سرسخت در برابر دشمن غدّار بیرونی. اعتدال یعنی بستن راه نفوذ، بیآنکه راه نقد بسته شود؛یعنی مطالبه اصلاح از درون،بیآنکه تخریب از بیرون مشروع جلوه کند.
جامعهای که به دوقطبیهای تندِ «یا با ما، یا علیه ما» فرو کاسته شود بی گمان توان تشخیص خود را از دست میدهد، گفتوگو را تعطیل میکند و ناخواسته همان کوچه تنگِ یک طرفهیی را میسازد که دشمن سالها در پی گشودن آن بوده است. در چنین فضایی، نه خطای حاکمیت اصلاح میشودو نه نقد منتقد به کنشی ملی بدل خواهد شد.و امروز، خواه موافق نظام باشیم یا منتقد آن، نمیتوان یک واقعیت بنیادین را نادیده گرفت:سرنوشت ایران با سرنوشت نظام حاکم بر آن، درهمتنیده است.
چرا که دشمن، تفکیکهای نظری را که متاسفانه به دوقطبیسازی های مخرّبِ درونی انجامیده است، به رسمیت نمیشناسد. در محاسبه او، ایرانِ ضعیف، ایرانِ مطلوب است؛ با هر نام، هر ساختار و هر صورتبندی سیاسی. مشروع دانستن فشار و حمله خارجی،یعنی پذیرفتن ویرانی خانهای که قرار است پس از«پیروزی» در آن زندگی کنیم.
تاریخ با ملتهای بیحافظه، مهربان نبوده و از این پس هم نخواهد بود .ایران، اگر قرار است بماند که می ماند، باید بیاموزد میان نقد و نفی، میان اصلاح و تخریب، و میان مخالفت سیاسی و مشروعسازی دشمن مرزی روشن و اخلاقی و غیرقابلعبور بکشد. این مرز،نه به سود یک جریان، که به سود ایران است و آخرین خط دفاع از آن ؛همان خطی است که امسال در ۲۲ بهمن به خوبی نمایان شد.
