یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۱:۱۴
نظرات: ۰
۰
-
[محمود پورعالی] اشک‌ها و لبخندها!

چرا باید هر روز به جای لبخند، شاهد اندوه و عزا باشیم و بی‌وطنان اختلاسگر ثروت‌اندوز را به نظاره بنشینیم که بی‌تفاوت در خیابانها و کاخهای آنچنانی، چرتکه جلویشان گذاشته‌اند و دارایی‌هایشان را حساب و کتاب می‌کنند و سرخوش به وضعیت ما می‌خندند.

محمود پورعالی - روزنامه اطلاعات: تمام افتخارم، خاطراتی بود که از ۸ سال جنگ داشتم. با غرور در هر جمعی که از من در مورد جنگ سؤال می‌شد، از خاطراتم تعریف می‌کردم. به خاطره ناخدا صمدی و امیر سیاری اشاره می‌کردم که از جنازه دختر هموطن‌مان سخن می‌گفتند که چطور چند کشته دادند تا توانستند جسد بی‌جانش را که دشمن به تیرکی بسته بود و جلو چشمان آنها گذاشته بود، پایین بیاورند. به این خاطره افتخار می‌کردم و از غروری که به من نظامی دست می‌داد، سرشار از شعف می‌شدم. خودم از هر فرصتی که دست می‌داد، بهره می‌بردم و خاطره‌ای تعریف می‌کردم تا به بستگان و دوستان بگویم که برای حفظ وطن و هموطنانمان چه از خودگذشتگی‌ها که کردیم و چه خونها که دادیم.

وقتی برای رسیدن به جبهه با تجهیزات پروازی، اسلحه بر دوش با هلی‌کوپتر به سمت مرز می‌رفتیم، می‌فهمیدیم و درک می‌کردیم که این مردم چه دعاهای خیری را بدرقه راهمان می‌کنند. گاهی مجبور می‌شدیم برای زدن سوخت، در شهری و منطقه‌ای فرود بیاییم، آن وقت مشاهده می‌کردیم که چه استقبالی از ما می‌شود. مادران اسپند دود می‌کردند. دختران دعا می‌کردند که خدا به جوانی‌مان رحم کند. و پسران آرزو داشتند که همراهمان شوند. استقبال و بدرقه آنقدر مخلصانه و خالصانه بود که اشک از چشمانمان جاری می‌کرد و نگاهمان، لبخند پیروزی بود که متقابلاً نثارشان می‌کردیم.

روستایی نبود که از فرازش عبور کنیم و شاهد مادری با فرزندانش نباشیم که روی پشت‌بام ایستاده‌اند و اسپند دود می‌کنند و نگاه پرامید و دعایشان را همراه با تکان دادن دستانی پرمهر به ما دوخته‌اند. در منطقه قطّاره در نزدیکی دزفول، وقتی غذا دیر به واحد پروازی ما رسید، بچه‌های بسیج، بسته‌های خوراکی اهدایی‌های مادران و دختران سرزمینم را با عکس‌ها و نامه‌هایی که در درون هر بسته گذاشته بودند، آوردند که خواندن هر پیام و دیدن هر عکسی از آنان، اشک از چشمانمان جاری کرد. هدایای‌شان حس پیروزی بر دلمان می‌نشاند. لبخند امید و ستایش از این همه حمایت بر لبانمان می‌نشست.

در غرب و در دل کوههای سر به فلک کشیده کردستان با وجود دشمن در شیارهای ناپیدای مرزی، وقتی با همرزمم عباس شب‌ را به صبح می‌رساندم و با هم حرف می‌زدیم تا خوابمان ببرد، عباس می‌گفت، این کردها نجیب و دلاورند. تشخیص دوست و دشمن در میانشان سخت است. همه‌شان لباس کردی می‌پوشند. اما یک چیز برای تشخیص وجود دارد، که جوانمرد بمانم و دستم به خون هموطنی آلوده نشود. اینکه تا مطمئن نشوم مسلح است و لوله اسلحه‌اش را مقابلم نگرفته، شلیک نمی‌کنم. و همین کار را کرد و خودش کشته شد.

حالا از آن جنگ سالها گذشته و ما هم به هر بهانه‌ای و در هر جمعی دستی به درون کوله‌بار خاطرات‌مان می‌بریم و با افتخار خاطره‌ای تعریف می‌کنیم تا چشم‌ها خیره به رشادت‌های‌مان شود. اما دی‌ماه چه اتفاقی افتاد؟ دوست‌های نادان و دشمنان دانا با ما چه کردند؟ این بار، کج‌اندیشان بی‌وطن لوله‌های پر از باروت و گلوله را به طرف عزیزانمان نشانه گرفتند تا حالا ما در غم عزای آنان که بدرقه‌مان می‌کردند و در گوشمان سرود پیروزی می‌خواندند، باید اشک بریزیم و از شرم گریستن مقابل بستگان و دوستان به کنجی برویم و به دور از چشم آنان، به مراسم سوگ هموطنان‌مان در گوشی‌هایمان بنگریم و گریه کنیم. 

ما با خود چه کرده‌ایم؟ آن همه عشق و علاقه و محبت بین همه بخش‌های مختلف جامعه  کجا رفت؟ چرا باید هر روز به جای لبخند، شاهد اندوه و عزا باشیم و بی‌وطنان اختلاسگر ثروت‌اندوز را به نظاره بنشینیم که بی‌تفاوت در خیابانها و کاخهای آنچنانی، چرتکه جلویشان گذاشته‌اند و دارایی‌هایشان را حساب و کتاب می‌کنند و سرخوش به وضعیت ما می‌خندند. چرا باید شاهد مرگ برخی از جوانانی باشیم که پدر و بستگانشان را در جبهه از دست دادند و خودشان سرایدار و کارگر این بی‌خیالان زراندوز شده‌اند؟ این   درد اشکمان را جاری می‌کند و لبخند را از لبانمان می‌رباید.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی