« رفتم به طرف مسجد. جلوی در چوبیاش رسیدم، ایستادم. جرأت نمیکردم در را باز کنم. حتی نمیتوانستم از شیشه مشبکاش به داخل نگاه کنم. چند لحظه صبر کردم. بعد سرم را بالا آوردم و به فضای داخل مسجد نگاه کردم. پیکری کفن شده وسط مسجد رو به قبله روی زمین بود. با اینکه فضای مسجد مثل بیرون روشن نبود، به نظرم آمد جایی که پیکر بابا را گذاشتهاند، هالهای از نور پوشانده و روشنتر کرده است. خیلی بیتاب شدم. در را باز کردم و رفتم تو. میلرزیدم. پاهایم سست شده بود و قدرت حرکت نداشتم. نتوانستم بایستم. دو زانو روی زمین افتادم و با کمک دستهایم که به شدت میلرزید، خودم را به زحمت جلو کشیدم. در همان حال چند بار صدایش کردم: بابا، بابا، آرزو داشتم یک بار دیگر مثل همیشه در جوابم بگوید دالکم.
اشک تمام صورتم را پوشانده بود. هول عجیبی داشتم که بابا را چطور ببینم. در بین بابا گفتنهایم، اسم امام حسین(ع) را میآوردم. آخر تنها تکیهگاه و نقطه آرامشی که میشناختم، امام حسین(ع) بود. با همه اشتیاقی که برای دیدن چهره مهربان بابا داشتم ولی وقتی به پیکرش رسیدم، لرزش دستانم بیشتر شد و نفسم به شماره افتاد. یک لحظه احساس کردم همه جا در تاریکی مطلق فرو رفته که چشمانم نمیبیند. قلبم به شدت فشرده میشد. انگار توی یک گرداب در حال دست و پا زدن بودم. داشتم خفه میشدم. از ته دل نالیدم یا حسین به فریادم برس. با دستانم که رمقی در آنها نبود سر بابا را بلند کردم و به سینهام چسباندم. از روی کفن شروع کردم به بوسیدن. صدایش زدم بابا بابا بابای قشنگم با من حرف بزن. چرا بیجوابم میگذاری. بلند شو ببین دا چه میکند. بلند شو بچهها را ببین. این کارها بیتابترم کرد. آرام سرش را زمین گذاشتم و با دستان ناتوان و لرزانم بند کفن بالای سر را باز کردم. اشک امانم نمیداد، درست ببینم. با این حال سعی کردم خوب نگاهش کنم. چقدر نورانی شده بود...
سر تا پایش را خوب نگاه کردم. دنبال زخمهای دیگری میگشتم. ترکشهای ریزی به بدنش خورده بود اما ترکش بزرگی که به سرش اصابت کرده بود، برات آزادیاش شده بود. لبهایم را روی چشمهایش گذاشتم و بوسیدم. یاد خداحافظیاش افتادم دیروز عصر، آخرین باری که او را دیدم. وقتی بغلم کرد و مرا بوسید...
دستش را بلند کردم و روی سرم گذاشتم. دلم میخواست نوازشم کند اما نکرد. باورم نمیشد که از پیش ما رفته. سرم را روی سینهاش گذاشتم امید داشتم صدای تپش قلب مهربانش را بشنوم. با خودم گفتم شاید اشتباه کردهاند. شاید شهید نشده باشد اما از قلبش هم جوابی نشنیدم. مستأصل شدم. بند پایین کفن را هم باز کردم خوابیدم روی زمین و کف پاهایش را بوسیدم و روی صورتم گذاشتم. پاهایی که کابل خورده بودند، پاهایی که زخمی و خونین راه زیادی را پیاده آمده بودند. پاهایی که برای باربری توی بازار این طرف و آن طرف دویده بودند. بعد رفتم دستش را گرفتم و انگشتانش را نگاه کردم. دستی را که تا لحظه آخر خداحافظی دستانم را نگه داشته بود. به کف دستش دست کشیدم و به سختیهایی فکر کردم. زمانی که در گرمای وحشتناک تابستان خرمشهر با زبان روزه سر کار میرفت. قیر داغ را روی زمین میریختند و خیابان را آسفالت میکردند و این دستها میسوخت. حالا این دستها آرام گرفته بودند و قلب من میسوخت. تمام وجودم میسوخت. هیچ چیز و هیچ کاری هم این آتش سوزان را تسلی نمیداد. سرم را بلند کردم.دیگر باید از او جدا می شدم و بیرون می رفتم.لحظه بیرون آمدن خیلی سخت تر از داخل شدن بود. من به امیدی داخل آمده بودم . آن موقع امید داشتم شهادتش دروغ باشد و بابا در حال اغما باشد. ولی وقتی گوشم را روی سینه اش گذاشتم و ضربانی نشنیدم،مطمئن شدم امیدم نا امید شده.حالا با اطمینان از رفتن بابا بیرون می رفتم و این خیلی برایم سخت و سنگین بود.یک لحظه به حضرت زینب(س) فکر کردم.از بابا خداحافظی کردم و نشسته عقب عقب رفتم و خودم را به در رساندم.»۱
پانویس
سیده زهرا حسینی، دا، به کوشش سیده اعظم حسینی، تهران، سوره مهر، ۱۳۸۷، صص۲۰۴-۲۰۱

شما چه نظری دارید؟