پیام فضلینژاد: در ششمین روز از جنگ تحمیلی، هر که هنوز میگوید دشمن ایران به دنبال تجزیه نیست، هم تاریخ و هم نقشههای جغرافیایی را تحریف میکند. وانگهی، چنین افرادی با سادهانگاری خود، برای کشور فاجعه میآفرینند. ایران در طول تاریخ بارها با فشارهای واقعیِ تجزیه مواجه شده و هر بار نیز نیروهای اجتماعی، نقشی کلیدی در شکستها و پیروزیها بازی کردهاند. در تاریخ تجزیه، گاهی مردم مقاومت پراکنده داشتند و گاه تسلیم شدند، در برخی مراحل نیز واکنش فعال توانست مرزها و شهرها را حفظ کند. اینبار چه میشود؟ همه چیز در معادلهای جدید میان حکومت و مردم تعیین خواهد شد.
۱- با مرگ کوروش بزرگ (حدود ۵۵۹–۵۳۰ ق.م) ایران که یک امپراتوری وسیع بود، از مرزهای شرقی و شمالغربی موقتاً دچار آشوب و ضعف در کنترل سرزمینی شد. حتی واکنشهای محلی نتوانست همه قلمروهای ایران را حفظ کند. سپس در سالهای ۶۳۳–۶۵۱ میلادی، بخشهای وسیعی از ایران به تصرف اعراب درآمد. مقاومتهایی در ری، نیشابور و برخی شهرها رخ داد، اما حکومت ساسانی فروپاشید و خاک ایران از دست رفت. این دو تجربه تاریخی نشان داد که مقاومت پراکنده، بدون انسجام سیاسیِ کافی، قادر به حفظ مرزها نیست.
۲- در سالهای ۱۲۱۹–۱۲۲۱ م، مغولان خراسان، نیشابور و تبریز را گرفتند. برخی مقاومتهای شهری ثبت شد، اما چون اتحاد ملی وجود نداشت، سلطه خارجی به سرعت تثبیت شد. در اواخر قرن چهاردهم میلادی نیز یورش تیمور به شمالشرق ایران، از مشهد تا هرات، حلقه دیگری از همین چرخه تجزیه بود: کاهش سرزمین، واکنش محدود مردم و حکومت بیگانه.
۳- در دوره صفوی و قاجار، کاهش قلمرو از «میدان جنگ» به میز مذاکره و عقد معاهده منتقل شد. در ۱۶۳۹ م، معاهده زهاب بخشهایی از عراق را به عثمانی واگذار کرد. در ۱۸۱۳ و ۱۸۲۸ م، معاهدات گلستان و ترکمانچای بخشهای قفقاز را به روسیه بخشید. در ۱۸۵۷ می، معاهده پاریس هرات را از قلمرو ایران خارج کرد و در ۱۸۸۱ م، معاهده آخال بخشهایی از شمالشرق را به روسیه داد. این دوره نشان داد که ضعف دیپلماتیک و فقدان تقکر استراتژیک میتواند به اندازه جنگ، مرزهای کشور را کاهش دهد. مردم در این مقاطع واکنشهای محدود داشتند، اما اکثریت آنها منفعل بودند، چون از صحنه سیاسی کنار گذاشته شده بودند. فقط تصمیمهای حاکمان و فشار خارجی، عامل تعیینکننده بود.
۴- در ۱۹۱۶ م و بعد از جنگ جهانی اول، فاجعه بدتری رخ داد: توافق سایکسپیکو با محوریت انگلیس و فرانسه، مرزهای جدیدی در خاورمیانه ترسیم کرد. ایران حتی به این مذاکرات، دعوت نشد. «ضعف داخلی» به جایی رسیده بود که کشور ما هیچ عاملیتی در تعیین نظم منطقهای نداشت. حذف شدن از معادله، خود شکلی از کاهش قدرت سرزمینی بود؛ هشداری تاریخی که نشان داد ضعف همهجانبه، چقدر فاجعهآمیز است.
۵- در ۱۹۷۱ م، بحرین با دسیسه انگلیس و انفعال پهلوی دوم از دست رفت. دوباره نه مقاومت فعالی علیه این تجزیه شکل گرفت و نه بسیج اجتماعی گستردهای رخ داد. این تجربه نیز نشان داد که در فقدان واکنش جمعی، سرزمین میتواند بدون جنگ از دست برود.
۶- پس از انقلاب ۱۳۵۷، گروههای مسلح در کردستان، خوزستان و سیستانوبلوچستان تلاش کردند مناطقی را از کنترل دولت موقت خارج کنند و جنگ مسلحانه شروع شد. این بار، و در دفاع مقدس ۸ ساله و جنگ ۱۲ روزه مردم متفاوت عمل کردند و با آگاهی از تجربههای پیشین وارد صحنه شدند و تجزیه محقق نشد. تفاوت این مقطع با دورههای پیشین در «مقاومت فعال» همه نیروهای آگاه اجتماعی بود.
۷- بدینترتیب چرخهای تاریخی را میتوان صورتبندی کرد: هر جا مردم غایب یا منفعل بودند، قلمروی سرزمینی کاهش یافت؛ هر جا مقاومت فعال کردند، روند تجزیه متوقف شد. تاریخ تجزیه ایران، دارای حافظهای زنده و حامل یک «آگاهی جمعی» درباره فاجعه تسلط بیگانگان است. از این رو، در ۶ روز گذشته اکثر مردم نه از سر هیجان و شعار، بلکه بر پایه تجربه انباشته قرنها، دریافتهاند که هزینه غیبت آنها در دفاع از مرزها چیست. ایرانیان، پیادهنظام تجزیه کشور نخواهند شد؛ زیرا تاریخ را با بهای واقعی آن تجربه کردهاند.
۸- حکومتهای گذشته، مردم را به عنوان یک کنشگر مقاوم از دست دادند چون فساد، بیکفایتی، وابستگی خارجی و سرکوب داخلی، اعتماد همه را نابود کرده بود. امروز اگر مردم احساس کنند حکومت سپرشان است نه بارشان، این سد پایدار میماند؛ وگرنه تاریخ دوباره تکرار خواهد شد و این بار هزینهاش بسیار سنگینتر است.
