منوچهر دینپرست: تاریخ ایران، نه یک تقویم ساده از آمدوشدِ پادشاهان، بلکه سرگذشتِ خیرهکننده و گاه دردناکِ ملتی است که گویی نافاش را با ایستادگی بریدهاند. این سرزمین، در طول سدههای متمادی، بسانِ خانهای بر سرِ چهارراه حوادث بوده است؛ خانهای که دیوارهایش بارها از تبرِ تجاوز زخمی شده، اما پیوپایهاش هرگز فرونریخته است. اگر به پهنه وسیع این فلات بنگریم، ردپای اسبانی را میبینیم که از شرق و غرب برای تاراج آمدند و در نهایت، در فرهنگ و اصالت این خاک هضم شدند.
ایران در طول تاریخ بارها مورد تجاوز قرار گرفته است. تلخترین این ایام، دورانِ بیکفایتیهایی بود که منجر به پارهپاره شدن پیکرِ این «مامِ میهن» شد. ما هرگز فراموش نمیکنیم که در شمال، چکمههای سربازان تزاریِ روسیه چگونه با عهدنامههای ننگینِ گلستان و ترکمانچای، هفده شهر قفقاز و پارههای تنمان را از ما جدا کردند. ما از یاد نمیبریم که بریتانیا با حیلهگریهای استعماری، چگونه بخشی از شرق و جنوب شرق ما را قیچی کرد تا کمربند حفاظتی مستعمرات خود را بسازد. اینها زخمهای عمیقی بود که بر اندام ایران نشست؛ سرزمینهایی که هنوز هم بوی فرهنگ و زبان پارسی از کوچههایشان به مشام میرسد، اما از نقشه سیاسی ما حذف شدند.
با این همه، نکته شگفتانگیز تاریخ ما اینجاست: ایران هرگز «تسلیم» نشد. شکست در جنگ، به معنای شکست در اراده نبود. از همان روزگار که شاه اسماعیل صفوی در دشت «چالدران» با دست خالی و شمشیر در برابر توپخانه مدرن عثمانی ایستاد، تا حماسه هشت سال دفاع مقدس، یک خط سرخ و ممتد وجود دارد: «حفظ شرف در عین نابرابری». در چالدران، اگرچه زمین خوردیم، اما سربلند برخاستیم چون نشان دادیم که ایرانی برای عقیده و خاکش، از جان میگذرد اما سر خم نمیکند.
این روحیه، قرنها بعد در جنگ هشتساله تجلی دوباره یافت. در دورانی که تمام قدرتهای شرق و غرب پشتِ متجاوز ایستاده بودند تا حتی یک وجب از این خاک را به یغما ببرند، نسل جدیدی از فرزندان این مرز و بوم نشان دادند که درسِ ایستادگی را خوب آموختهاند. دفاع مقدس، تنها یک نبرد نظامی نبود، بلکه بازخوانیِ حماسه ملی ما در عصر مدرن بود. ما در این جنگ، بر خلاف دوران قاجار، اجازه ندادیم حتی یک وجب از خاک مقدسمان تحت اشغال باقی بماند. این پیروزی، ریشه در همان غیرتی داشت که حکیم ابوالقاسم فردوسی، هزار سال پیش در جانِ کلمات دمیده بود.
فردوسی بزرگ، پاسدارِ روحِ جمعی ماست. او زمانی که ایران در زیر یوغِ بیگانگان بود، با سرودن شاهنامه، کاخی بلند از «هویت» بنا کرد که باد و بارانِ حوادث را یارای گزند رساندن به آن نیست. او به ما آموخت که ایران، فراتر از مرزهای جغرافیایی، یک «حقیقتِ ابدی» است. فردوسی در وصف ضرورتِ جانفشانی برای خاک، چنین میسراید:
«ندانی که ایران نشستِ منست
جهان سر به زیرِ شستِ منست
همه یکدلانند یزدانشناس
به نیکی ندارند از بد هراس
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم»
این ابیات، مانیفستِ جاودانه هر ایرانی است. فردوسی به ما یادآور میشود که حتی اگر «تن» به کشتن دهیم، نباید اجازه دهیم «کشور» به دست بیگانه بیفتد. این همان منطقی است که در رگهای مدافعان خرمشهر و سربازان چالدران جاری بود. ما ملتی هستیم که در میانه شکستها، پیروزیهای اخلاقی بزرگی را رقم زدهایم. ما از دل خاکسترِ حملاتِ مغول و تیمور، دوباره جوانه زدیم و زبان و هنر خود را به متجاوز تحمیل کردیم.
امروز نیز اگر به تاریخ پرفراز و نشیب خود مینگریم، نباید تنها بر زخمها تمرکز کنیم. بله، ما سرزمینهای وسیعی را به خاطر دسیسههای روس و انگلیس از دست دادیم؛ بله، ما هزینههای سنگینی در جنگها پرداختیم؛ اما آنچه باقی مانده، «اراده ملی» برای بقاست.
