حمید یزدانپرست - روزنامه اطلاعات: لطف خداوند بارها بر سرم بارید و با «دوستانی، بهتر از آب روان»، برای اربعین راهی کربلا شدم و از نعمت همصحبتی اهل وفا برخوردار گشتم. یکی از آنها، دکتر محمدجواد محمدی بود، استاد دانشور، فروتن و متخلق حوزه و دانشگاه و برادر و پسران هوشمندش؛ یکی دو بار نیز همسر متواضع و خوشرویش با کولهای بر پشت آمد که دختر کوچکی نشسته بر کالسکه را پیش میراند و من بارها با خود میگفتم چه کسی باور میکند او فرزند رهبر انقلاب باشد؟ آن دخترک امروز نوجوانی است، اما خواهر کوچکش به همراه مادر و پدربزرگش (رهبر عزیزمان) شهید شدهاند این نوشتار خطاب به آن خواهر کوچک و به عبارت دقیقتر ـ نوزاد ۱۴ ماهه است:
فرشته کوچک من!
اکنون چند روز است که پر کشیدهای و از نظرها نهان شدهای؛ اما تصاویر متعدد تو در همه جا پخش شده است، با آن چشمان پاک و نمناک که هر بار دلم آتش میگیرد و با تو حرف میزنم و در حقیقت خود را تسکین میدهم. کنار مادر بودی که یکباره زمین و آسمان یکی شد، بدن لطیفت زیر کوهی از آوار رفت و تو یکباره پریدی! آیا درد کشیدی و فریاد زدی؟ ترسیدی؟ دخترک نازنین، سالیانی دراز پیش از تو، این رنجها و بسی بیش از اینها بر سر کودکانی همسن و سال تو آمد، بیآنکه کسی با آنها همدردی کند و دستی به مهر بر سرشان بکشد.
تو زود رَستی، اما آنها رنجور ماندند و کسی بر زخم تن و جانشان مرهمی نگذاشت، بلکه با تازیانه و شماتت، دردی بر دردهایشان افزودند. تشنه و گرسنه و سوگوار در گوشه و کنار صحرا دویده بودند تا از شرّ هرزگان در امان بمانند و بعد دستبسته و کتکخورده، افتان و خیزان از کنار نعش عزیزان گذشتند و به شهری بیوفا و پیمانگسل روانه شدند. با شلاقی بر تن و تازیانهای بر روح از زخم زبانها و سرزنشها و آیندة ناشناخته و افقهای تیره و تار.
تو اینها را ندیدی و کوچکتر از آن بودی که داستانشان را بدانی تا برایشان بگویی که: هنوز مانده است ای دخترکان معصوم و اطفال بیگناه، هلهلة شهری که در سوگ شما به رقص میآید و به شکرانة پیروزی، مسجدها میسازند و روزة شادمانی میگیرند؛ هنوز مانده است طاق/نصرتهایی که بر پا میکنند؛ هنوز مانده است بوزینگانی که میخواهند شما را به کنیزی ببرند؛ هنوز مانده است که پیکر آن بیمار را به زنجیر بکشند و دستانش را به گردن ببندند؛ هنوز مانده است برافراشتن سرهای پاک عزیزان که شهر به شهر بگردانند و شما را با چشمان ناپاک خود میخکوب کنند؛ هنوز مانده است لقمههایی که صدقه برایتان بیاورند تا ثوابی بیندوزند و بلایی از خود دور سازند؛ هنوز مانده است پیشراندن زیر آفتاب سوزان دشتها و لرزیدن در شبهای سرد صحرا و فحشخوردنها و طعنهشنیدنها.
زهرای کوچک نازنین!
از آنها بپرس: وقتی میآمدید، بیست و چهار کودک با شما بود؛ چه شد که در برگشت، از هجده نفرتان دیگر خبری نشد؟ یکی را در عاشورا حرمله ربود و دیگری را در دمشق به یادگار نهادند. کجاست شانزده طفلک معصوم دیگری که کسی به خاطر نمیآورد، جز شما همنوردانِ شبانه که ناگاه میدیدید نیمهشب برادر یا خواهر خردسالتان که از خستگی خوابش برده، از شتر میافتد و کسی درنگ نمیکند تا او را برگیرد و به مادر و خواهرش بسپارد. فریاد یاریخواهیِ شما با تازیانه و سیل دشنامها پاسخ میگرفت. افسوس بر آن کودکان که یا از سرما فسردند یا فردا خوراک گرگان و کفتاران شدند! اگرنه، نام و نشانشان کو؟ به دست کدام بیابانگردی افتادند و چه بر سرشان آمد؟
فرشته کوچک من! ؛ تو فرصت نیافتی که روزی با برادرانت همسفر اربعین شوی و خود ببینی روزی هم رسیده که کربلا تا چشم کار میکند، لبالب از زائر میشود و عزاداران بر سر و سینه خود میکوبند. «اکنون به دست آورید مساحت عشق را که چندها برابر عالَم است!» در راه، بارها و بارها یاد آن لحظات امام سجاد میافتادم که وقتی دشت را از کشته پر دید، نزدیک بود قالب تهی کند و عمهاش دلداری داد که پیامبر فرموده در آینده زائران از چهارسوی گیتی میآیند، کربلا قبله دلها میشود، این خفتگان فراموش نمیشوند و هرگز از یاد نمیروند. و من بارها به یاد این دلداری، شعر سایه را زمزمه کردم:
مبین کاین شاخة بشکسته خشک است
چو فردا بنگری، پر بید و مشک است
مگو کاین سرزمینی شورهزار است
چو فردا دررسد، رشک بهار است
بهارا، باش کاین خون گِلآلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآید سرخگل خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
قطرهای آب از خاندان پیغمبر دریغ کردند و امروز به رایگان و از دل و جان، آب و غذا و جا در اختیار زائرانِ همان کشتگان نامدفون میگذارند و خلقی پیاده و گریان از دور و نزدیک خود را به اینجا میرسانند! آن رزمگاه امروز بارگاه شده و آن خفتگان، اکنون ستارگان آسمانند. زینب بزرگ فریاد برمیآورْد که: «بدن آن شهیدان به چنگال گرگان صحرا افتاده و پیکر مقدسشان لگدکوب اسبان است و سرشان بر فراز نیزه و سنان!» خاک غرق خون، و زندگان کیستند؟ چند زن و کودک تحقیرشدة شکستخوردة اسیر که در تیررس چشمان هرزگان قرار گرفتهاند با هزار داغ بر دل، و تن کبود از تازیانه، جگرهای تشنه، چشمان سوخته از اشک و غبار، پاهای مجروح، قهقهة کفتاران و خندة سرمستان!
تو فرشته نازنین! ؛ بگو: ای زینب بزرگ، ای امام سجاد عزیز، ای سکینه، ای رباب، ای کودکان بیگناه، همه مردم به یاد شما هر اربعین میآیند. برای دلخوشی شما، برای اینکه بگویند شما فراموش نشدهاید و از یادها نرفتهاید. ما فراموشتان نمیکنیم. گواه ما این چشمهای اشکبار، این پاهای مجروح از پیادهروی، این تنهای غبار گرفته، این فریادهای برخاسته از عمق جان که «لبیک یاحسین» و «لبیک یا عباس» میگویند و هر بار، دلم از جا کنده میشود و صدا در گلویم میشکند. شما را به خدا صدای ما را بشنوید و در هر کجای عالم که پراکندهاید، ما را ببینید. به آنها بگو که من در این سفرها هیچ چیز نمیخواهم؛ هیچ حاجتی ندارم؛ به امید برآوردن هیچ خواستهای نیامدهام؛ فقط آمدهام تا نگویند که از یاد فراموشانید!
ای طفل خُرد بیگناه!؛ بارها صدای رباب در گوشم پیچده است: «ای کودکان زار و پریشان، زار و پریشان/ آهسته آیید، اصغر به خواب است، اصغر به خواب است/ لاییلایی از سفر برگشته اصغر...» به او بگو: ای زن باوفا که یک سال تمام زیر سایه نرفتی و در آفتاب سوختی تا جان دادی، ما آمدیم تا گهوارة خالی و قنداقه خونین علیاصغر را از تو بگیریم و مژده دهیم که او زنده است. اگر یکی بود، امروز هزار شده، صدهزار شده. نگاه کن به این طفلهای بیگناه که در عاشورا سفید میپوشند و علیاصغر میشوند؛ اینها کودکانِ تواند. عالَم همه پر ز آشنایان داری. من خود چه کسم؟ چه آید از خدمت من؟تو سوخته در جهان فراوان داری.
بگو: ای دخترکان معصوم که از ترس گرگانِ دزد، دویدهاید و در صحرا گم شدهاید! ما آمدیم که بگوییم دیگر هراسان مباشید. هزاران هزار تن با شما هستند. کاش نسیم بودم و بر شما میوزیدم و غبارتان را میروفتم. کاش آب بودم و آتشِ تشنگیتان را مینشاندم. کاش ابر بودم و بر سرتان سایه میافکندم. کاش خاک بودم و زیر پایتان نرم میشدم! امروز همه با شما هستیم.
زهرای عزیز!؛ به رقیة خردسال سلام برسان و بگو: دیگر فرار مکن، این هزاران دست که دراز شده، میخواهند تو را یاری کنند. حتی اگر فقیرترین دخترِ روی زمین باشد و داراییاش تنها یک عروسک، آن را به تو میبخشد. دیگر کسی موهایت را نمیکشد و اگر بهانه پدر را بگیری، دعوایت نمیکند و لقمه از دهانت نمیگیرد و تو را نمیزند.
آنگاه بگو: ای امام حسین عزیز، ای عباس یگانة دلاور، ای علیاکبر نازنین، ای قاسمِ نوکدخدا، ای شهیدان کربلا، شما را به خدا نگاه کنید. ما برای شما آمدهایم. اگر آن روز هم بودیم، میآمدیم. گواه ما هزاران هزار شهیدی است که به نام و عشق شما بر خاک افتادند و اینک در هر شهر و روستایی، نشان کشتهای از ماست. این مردم شما را فراموش نکردهاند.
بگذار دشمنان تهدید کنند. همین ما ایرانیان را جریتر میکند که بیشتر به صحنه بیاییم. خون ما آنها را غرق خواهد کرد. جنون کشتارشان که فرونشست، ققنوسوار دوباره زنده میشویم و همچون پرِسیاوشان سر از خاک و خون برمیآوریم و ایران را آباد میکنیم. زهرا جان، شهید خردسال! به خواب زینب و محسن و محمدحسین بیا که خیلی دلتنگت هستند.