محمدعباس جوادی؛ هر قرائتی که دانشگاه را به نهادی صرفاً آموزشی فروبکاهد، ناگزیر از لایههای اصلی این واقعیت غفلت میکند. دانشگاه در شرایط عادی، کانون تربیت نیروی متخصص، میدان تولید معرفت و بستر انباشت سرمایه انسانی به شمار میآید؛ اما در شرایط بحرانی، فراتر رفته و در قامت یکی از پایههای پایداری ملی ظاهر میشود. از همین نقطه، آموزش عالی از موضوعی درون بخشی بیرون میآید و در تراز مسئله ای راهبردی میایستد.
آنچه از وقایع دیماه ۱۴۰۴ و سپس جنگ تحمیلی سوم پیش چشم سیاستگذار، جامعه دانشگاهی و افکار عمومی نهاد، این حقیقت بود که دانشگاه فقط از رهگذر تهدیدات فیزیکی آسیب نمیبیند. چهبسا ضربه اصلی نه از مسیر ویرانی بناها، بلکه از مجرای اختلال در نظم آموزشی، تعلیق در جریان پژوهش، فرسایش روحیه دانشگاهیان، گسست ارتباطات علمی، تضعیف حس تعلق و تشدید تردید نسبت به آینده وارد شود. بحران، پیش از آنکه دیوارها را فروبریزد، ممکن است افقها را تیره کند؛ پیش از آنکه ساختمانها را هدف بگیرد، اعتماد را نشانه برود و پیش از آنکه کلاس را تعطیل کند، معنای دانشگاه را در ذهن دانشگاهیان متزلزل سازد.
از این منظر، آموزش عالی دیگر صرفاً یک دستگاه خدماتی نیست که مأموریتش در برگزاری کلاس، ثبت نمره و اعطای مدرک خلاصه گردد. دانشگاه، در شرایط دشوار، به یکی از مجاری اصلی حفظ تداوم امنیت و انسجام ملی بدل میشود؛ یعنی همان نهادی که باید چرخه دانایی را زنده نگاه داشته، امید اجتماعی را از فروپاشی بازدارد و ظرفیت کارشناسی کشور را برای عبور از بحران حفظ نماید. اگر مدرسه، پایه سواد عمومی است، دانشگاه، ستون توان تخصصی یک ملت به حساب میآید؛ و اگر این ستون ترک بردارد، شکاف فقط در فضای آموزش باقی نمیماند، بلکه تا لایههای اقتصاد، فناوری، حکمرانی و حتی انسجام اجتماعی امتداد پیدا میکند.
در جنگ تحمیلی سوم نیز پرسش اصلی هرگز این نبود که آموزش حضوری چه زمانی از سر گرفته میشود یا امتحانات با چه ترتیبی برگزار خواهد شد. پرسش اصلی جای دیگری قرار داشت: آیا دانشگاه ایرانی از چنان ظرفیت نهادی برخوردار هست که در میانه فشار، آموزش را استمرار بخشد، پژوهش را از ایست کامل نجات دهد، پیوند علمی را حفظ نموده و از فرسایش خاموش سرمایه انسانی جلوگیری به عمل آورد؟ این همان نقطهای است که تفاوت میان «مدیریت روزمره» و «فهم راهبردی» خود را آشکار میسازد. مدیریت روزمره، در پی آن است که بحران را بهطور موقت اداره نماید؛ فهم راهبردی، میکوشد نهاد را چنان بازآرایی کند که در بحرانهای بعدی از پا ننشیند.
واقعیت آن است که دانشگاه امروز دیگر فقط بر شالوده فیزیکی خود تکیه ندارد. زیست دانشگاه معاصر، بر زمین و ساختمان و کلاس محدود نمیماند؛ بر شبکه، داده، زیرساخت ارتباطی، حافظه دیجیتال، دسترسی فناورانه، امنیت سایبری و امکان تداوم غیرحضوری نیز متکی است. به بیان دیگر، دانشگاه در قرن جدید، هم موجودیتی عینی دارد و هم موجودیتی زیرساختی؛ هم در کالبد پردیسها تنفس میکند و هم در مدار اطلاعات، ارتباطات و فناوری. از همینرو، هر بحرانی که این مدار را مختل نماید، حتی اگر ویرانی فیزیکی گستردهای در پی نداشته باشد، میتواند زیست علمی کشور را در معرض فرسایش تدریجی قرار دهد.
اما خطر بزرگتر، آنجاست که بحران از سطح اختلال مقطعی عبور کند و به وضعیت مزمن بدل شود. در این وضعیت، دانشگاه دیگر فقط با مسئله «ادامه کار» مواجه نیست؛ با مسئله «حفظ معنا» مواجه میشود. هنگامی که دانشجو نسبت خود را با آینده نامطمئن ببیند، استاد پیوند علمی خویش را در معرض گسیختگی احساس کند، پروژه های پژوهشی مدام در سایه تعلیق و بیثباتی بماند و نهاد دانشگاه نتواند از خود تصویری قابل اتکا ارائه دهد، آرامآرام نوعی فرسودگی خاموش شکل میگیرد؛ فرسودگیای که در ظاهر، شاید با تعطیلی و بحران حاد همراه نباشد، اما در باطن، امنیت ملی را از حساسترین ناحیهاش، یعنی ناحیه نخبگانی و دانشی، تحلیل میبرد.
در چنین افقی، بزرگترین خطا آن خواهد بود که آموزش عالی را صرفاً با منطق اداری بسنجیم. بحرانهای جدید نه تکبعدیاند، نه کوتاهنفس، نه قابل فهم در چارچوبهای کهنه ی نشئت گرفته از ادبیات کلاسیک مدیریت بحران. آنچه امروز بر سر کشورها آوار میشود، معمولاً ماهیتی ترکیبی دارد: اجتماعی، امنیتی، روانی، رسانهای، فناورانه و گاه نظامی. بنابراین، دانشگاه نیز نمیتواند با منطق قدیم، با زبان بخشنامههای مقطعی و با رویکردهای صرفاً واکنشی به استقبال چنین وضعیتی برود. آنچه ضرورت یافته، گذار از «اداره آموزش» به «معماری تابآوری دانشگاهی» است.
معماری تابآوری، ناظر به آن ظرفیت عمیق و لایهمند نهادی است که اجازه نمیدهد دانشگاه در نخستین موج اختلال از نفس بیفتد. این معماری، مستلزم پیشبینی سناریوهای بحران، طراحی سازوکارهای تداوم آموزش و پژوهش، صیانت از دادهها و داراییهای دانشی، پشتیبانی از جامعه دانشگاهی و بازتعریف نقش دانشگاه در منظومه امنیت ملی است. دانشگاهی که برای روزهای سخت نقشه ندارد، در روز بحران ناگزیر به واکنشهای شتابزده و پرهزینه پناه میبرد؛ از آن سو دانشگاهی که منطق تابآوری را در ساختار خود نهادینه نموده، حتی در میانه تلاطم نیز میتواند انسجام درونی، شأن علمی و قابلیت عملیاتیاش را حفظ بنماید.
در این میان، نباید از یک مؤلفه اساسی غافل ماند: سرمایه روانی و معنوی دانشگاه. نهاد علمی فقط با بودجه، ساختمان و سامانه زنده نمیماند؛ با اعتماد، با احساس امنیت، با افقمندی و با امکان معنادار بودن ادامه حیات علمی دوام میآورد. هرگاه این عناصر فروبریزند، دانشگاه از درون تهی میشود، حتی اگر از بیرون هنوز پابرجا به نظر برسد. از همینرو، حمایت از سلامت روان دانشجویان و استادان، تقویت حس تعلق نهادی، بازسازی امید علمی و تثبیت تصویر دانشگاه بهعنوان نهادی مؤثر در حل مسائل کشور، نه اموری حاشیهای، بلکه بخشی از صلبترین الزامات مدیریت بحران در آموزش عالی به شمار میروند.
افزون بر این، آموزش عالی ناگزیر است روایت تازهای از خود عرضه کند. دانشگاه اگر بخواهد در این دوره دشوار جایگاه واقعیاش را بازیابد، نمیتواند صرفاً در مقام قربانی بحران ظاهر بشود. این نهاد باید خویش را بهمثابه یکی از ابزارهای عبور از بحران صورتبندی نماید؛ نهادی که هم نیروی متخصص میپرورد، هم ظرفیت تحلیل و تصمیمسازی فراهم میآورد، هم فناوری و نوآوری را در مدار ملی نگه میدارد و هم در هنگامه آشوب و تهدید، پاسدار امکان عقلانیت جمعی می ماند. چنین روایتی، دانشگاه را از انفعال بیرون کشیده و به قلب پروژه تابآوری ملی میآورد.
از اینرو، اکنون بیش از هر زمان دیگر، آموزش عالی ایران به یک بازنگری بنیادین نیاز دارد؛ بازنگریای که از سطح آییننامه و دستورالعمل فراتر برود و به فلسفه حکمرانی دانشگاه در شرایط بحران برسد. کشور به دانشگاهی نیاز دارد که تنها برای روزهای آرام طراحی نشده باشد؛ دانشگاهی که بتواند در روزهای دشوار نیز کارکرد خود را حفظ نموده، مرجعیت علمیاش را از دست نداده و حلقه اتصال میان اکنونِ پراضطراب و آیندهای قابل ساخت باقی بماند.
جمعبندی ماجرا روشن است: اغتشاشات دیماه ۱۴۰۴ و جنگ، برای آموزش عالی ایران فقط دو رویداد گذرا نخواهد بود؛ لیکن دو آینه اند. آینه نخست نشان داد که دانشگاه میتواند در کانون آشوبهای اجتماعی قرار گیرد و خواهناخواه بخشی از بار سنگین تنشهای جامعه را بر دوش بکشد. آینه دوم آشکار ساخت که در شرایط جنگ و تهدید خارجی، نهاد علمی و زیرساخت دانشی کشور نیز در معرض ضربه مستقیم و غیرمستقیم قرار میگیرد. اگر این دو آینه به درستی قرائت شوند، آموزش عالی ایران میتواند از دل این تنگنا، به درکی تازه از خود برسد؛ درکی که دانشگاه را نه نهادی مصرفکننده امنیت، بلکه یکی از تولیدکنندگان پایداری ملی میبیند.
مسئله، در نهایت، بر سر بقای یک نهاد آموزشی نیست؛ بر سر صیانت از ظرفیت تمدنی کشور است. هر ملت، آینده خویش را در دانشگاههایش ذخیره میکند. اگر این مخزن تضعیف گردد، خسارت فقط در آمار آموزشی ظاهر نمیشود؛ در قدرت ملی، کیفیت حکمرانی، توان علمی، قابلیت بازسازی و در افق امید یک جامعه رسوب میکند. از همینجاست که آموزش عالی، در میانه بحران، دیگر موضوعی فرعی شمار نمیآید؛ به نام دیگری از «آینده» بدل میگردد.