استاد سخن سعدی
محتشم مؤمنی (سامان)
سعدیا، چون تو کسی شعر شکربار نگفت
همچو تو هیچکسی قصهی دلدار نگفت
شیوه شعر تو نازم که در آفاق ادب
همچو تو هیچ بشر شعر شکربار نگفت
در جهان آمده بسیار سخنگوی و ادیب
هیچ ادیبی چو تو اما سخن از یار نگفت
خواندهام دفتر بسیار ز اشعار نکو
دیدهام همچوتو کس جامه و اشعار نگفت
از زمانی که در این عرصه شکوفا شده شعر
سعدیا، چون تو کسی از گل و گلزار نگفت
در غزل یکّه تویی، ای تو خداوند غزل
زان که کس چون تو غزل در همه ادوار نگفت
در دبستان ادب، سرور و استاد تویی
خامه ات جز سخن از پاکی رفتار نگفت
نثر و نظم تو همه هادی راه بشر است
ای خوش آن خامه که گفتار دل آزار نگفت
بوستان تو سراسر ادب و معرفت است
سعدیا، کام تو جز حرف گهر بار نگفت
در گلستانِ سخن، بلبل خوش نغمه تویی
خامه ات جز سخن زبده چو ابرار نگفت
دفتر شعر تو را هر که بخواند داند
که قلم در کف تو از خس و از خار نگفت
نازم آن نادره مردی که چوآمد به سخن
کام او جز سخن خوب و بهنجار نگفت
سعدیا، هر طرفی گام نهادم چو نسیم
جز ز خوبیّ تو کس قصّه به بازار نگفت
بیسبب نیست که عالم همه شیدای تواند
چون دهانت به جز اندیشه احرار نگفت
زان سبب واله اشعار تو «سامان» شده است
که کسی چون تو سخن از دل و دلدار نگفت
برای وطنم ایران
دکترابراهیم حسنلو
ایـران من، آیـینـه دار بـامدادان
ای جان هستی، سرزمین عشق انسان
ایران من، یعنی خدایی را که می بینید
هرجا فروغ و روشنایی را که می بینید
ایران من یعنی همین مردم، همین غم ها
درآستان زخم های روشـن دنـیا
عشق است وانسان را به معنا می رساند
باری به حال خوب دنیا مـی رساند
ایـران من یـعنی دلـی آیـینه عشـق
ایران من یعنی همیشه سینه عشق
در او تــمام دولـت جان را ببینی
عاشق شوی تا قیمت جان را ببینی
ایران من میخانه دیوانگی هاسـت
ایران من سرچشمه مستانگی هاست
این خاک صبحی تازه تردرسینه دارد
رازی بزرگ و شعـله ور در سینـه دارد
افسانه های دلبری در سـینه دارد
این خاک مـهرمادری درسینه دارد
اینجا خدا را می شود نـزدیکتر دید
حال خوش دیوانگی را هرنظردید
آیینه ها با جان ما همراه و همراز
آیینه ها با روشنایی ها هم آواز
جانی که ازجام جنون پربوده باشد
باید مسیرعشق را پیموده باشد
ای خاک تو آمیخته با خون خوبان
آغشته با میخانه ما خون خوبان
با خاک ما خورشید ازمستانگی خواند
از زخم های خسته دیوانگی خواند
آیـینه درآیـینه درآیـینه ایــران
صهبای جان می پرورد درسینه ایران
خاک تو را با اشک و زخم وخون سرشتند
با دردهای ممتد و گلکون سرشتند
روزی دلت آوازه ساسانیان شد
روزی دگـر پیرایه سامانیان شد
روزی دلت پامال جهل وننگ وکین شد
فریاد سرخی دردل حمام فین شد
روزی هجوم روس ها وترکمنچای
هیهات قصدخان وجان پاک سارای
هربارتوهربارمن باهم هماغوش
ماجان هم جانان هم همواره مدهوش
روزی دلت با گام هایت همقدم شد
تا آرشی راهی به سوی صبحدم شد
روزی تمام هستیم دردست هایم
بالای منبررفت صبحی درصدایم
جان ها به قربانت، تومی مانی برایم
جان ها به قربانت که جانانی برایم
روزی که آوردی نـگاهت را بـرایم
یک اصفهان را ریختی درچشم هایم
بار امانـت را گـواه آورده باشی
وقتی به درد خود پناه آورده باشی
گاهی حلبچه با نفس هایش هماغوش
با عشق، با دنیای تنهایش هماغوش
آورده ام جانـی که قربان تو باشد
دروادی دلدادگان آن توباشد
جانم به شکل شیرغرّان نعره برداشت
بامشت هایم کاخ کفران لرزه برداشت
شما چه نظری دارید؟