حمید یزدان پرست

فرصت را غنیمت بشمرید 
پس از مراسم روز قدس، آمدیم خانه و اخبار شبکه شش دکتر پزشکیان را نشان داد که بی‌قید و بند در میان مردم آمد و خیلی‌ها با او عکس یادگاری انداختند. 
برای بالارفتن روحیه خوب است، اما به لحاظ امنیتی چه؟ دکترعلی لاریجانی هم آمده بود. کاش یکی بگوید وقتی میان مردم می‌روید، عینکی نزنید که شیشه‌اش کبود می‌شود. یک جور فاصله می‌اندازد.
 تلویزیون هر شهری را که نشان می‌دهد، مملو از جمعیت است. همه خطر را احساس کرده‌اند و عرصه را خالی نمی‌کنند. 
وحشی صهیونیست که گفته بود: «ما وضعیتی فراهم خواهیم کرد تا مردم ایران از زنجیرهای استبداد رهایی یابند» و تشویق کرده بود: «این فرصت را غنیمت بشمرید»، گله‌مند است که چرا مردم به خیابان نریخته‌اند؛ اما در واقع ریخته‌اند، ولی نه آنجور که او و رفقایش انتظار داشته‌اند! 
خوی خودبرتربینی غربی آنقدر مستکبرانه است که وحشی قاتل هنوز مدعی دمکراسی است و چنان رفتار می‌کند که انگار آزادی و دمکراسی را در طبق گذاشته و می‌خواهد نثار ملت کند. البته که با آن‌همه حمایت بی چون و چرای دولت‌های غربی از انواع جنایتش، باید هم چنین رویی داشت باشد.
 بدبختی اینجاست که هنوز در داخل کسانی هستند که این ادا اطوارها را باور دارند و از اینان بدتر، آنها که عملاً هم در خدمت اویند و هر چند وقت یک بار خبر می‌رسد که فلان تعدادشان را دستگیر کرده‌اند یا چقدرشان در کردستان عراق سرکوب شده‌اند. 
نمک ما چشم این اقلیمی‌ها را کور کند که چقدر سالها در ایران خوابیدند و چریدند و خدمات دریافت کردند، وقتی هم که رفتند عراق، از انواع و اقسام حمایت‌ها برخوردار شدند که تنها یک چشمه‌اش دفاع حاج‌قاسم از آنها بود که نگذاشت داعش دخلشان را بیاورد، در عوض جانشان بالا  آمد که ترور او را محکوم کنند که سیدحسن نصرالله نهیب زد و حالا آنها محیطشان شده پرورشگاه گروهک‌های مختلف که گفته می‌شود آمریکا و اسرائیل می‌خواهند از آنجا حمله زمینی انجام دهند. درود به کردهای باشرافت خودمان که گفته‌اند: اینها اگر بخواهند از مرز رد شوند، باید از روی جنازه ما بگذرند.
دوستی می‌گفت: «آخر اسرائیل و آمریکا درباره مردم ما چه فکر کرده‌اند؟» گفتم: قضیه ملانصرالدین است که به بچه‌ها گفت: «آنجا حلوا پخش می‌کنند»، باورشان شد و رفتند؛ گفت: «نکند واقعاً پخش می‌کنند؟» خودش هم رفت! اینها مدتها تبلیغات کردند و ایادی‌شان در آن کوره دمیدند، باورشان شد که خبری است و حالا هم که سیل جمعیت را در هر شهر و روستایی می‌بینند، یا قبول نمی‌کنند یا موقتی تصور می‌کنند. یکی از اینها گفته: «ایرانی‌ها احساساتی هستند، چند روز دیگر شورشان می‌خوابد!» 
یادم است چند سال پیش همین دکتر لاریجانی در همین روز قدس، از قول یکی از شاهان منطقه (احتمالاً ملک‌عبدالله، پادشاه عربستان) نقل کرد که به جرج بوش پسر گفتم: «با ایرانی‌ها درنیفت. اینها ۱۴۰۰ سال پیش امامشان شهید شد، هنوز دست از سر قاتلان برنداشته‌اند!» راست گفت، اگر شور مردم برای شهدای کربلا خوابیده یا کم شده، شور و حرارتشان در گرفتن انتقام رهبر و شهیدان نیز کاستی می‌گیرد.
 از وقتی که حاج‌قاسم شهید شده، بارها و بارها پیش خود، ترامپ را مخاطب قرار داده‌ام:
کنون گر تو در آب، ماهی شوی
 وگر چون شب اندر سیاهی شوی،
وگر چون ستاره، روی بر سپهر
 ببرّی ز روی زمین پاک مهر،
بخواهـند ایرانیان کیـن او
چو بینند خشت است بالین او
زمانه به خون تو تشنه  شود
 بر اندامت، هر موی دشنه شود
به داغی جگرتان کنیم آژده
که بخشایش آرَد شما را دده
یعنی جگرتان را با داغی سوراخ‌سوراخ می‌کنیم که دل حیوانات وحشی برایتان بسوزد! آنها تنها روی شعر و گل و بلبل ما را دیده‌اند، گستاخ شده‌اند. ندیدند آن خاطر تیز ما/ نیندیشد از تیغ خونریز ما! آنچه این روزها می‌بینند، شمّه‌ای از آن وجه خونخواهی ماست که تا کار تمام نشود، نباید از جوشش بایستد. ما همانیم که اسکندر و اخلاف لعینش را پرت کردیم بیرون، دخل بنی‌امیه را آوردیم و بعدها که عباسیان پررویی کردند، حسابشان را رسیدیم و کردیم گماشتة خودمان. مغولان را قی کردیم و دُم تیموریان را چیدیم. حالا چهار تا ینگه‌دنیاییِ بی‌ریشه می‌خواهند موی دماغ شوند!
باز هم پاستور
عصر می‌روم به سوی میدان که چند صدای بلند برخاست و تنها زنی که آرایش غلیظی ‌داشت، هراسان شد. چند نفر چشمشان به شرق بود، دیدم از محدوده پاستور گرد و خاکی به هواست. بعداً گفتند آقای حجازی ـ از مسئولان بیت رهبری ـ را هدف قرار داده‌اند که خوشبختانه گویا تنها در حد جراحت آسیب دید. جز آن زن، واکنش دیگران در حد کنجکاوی بود که حدس بزنند کجا خورده. 
با اینکه تا غروب و افطار مانده و قرار تجمع، ساعت ۸ شب است، از نمی‌دانم کی، عده‌ای جمع شده‌اند. اگر به قیاس روزهای اول باشد، احتمالاً از همان صبحگاه. 
با عده‌ای حال و احوال می‌کنم. مرد همدانی هست؛ آن بلندگو سرخود که‌اندکی هم اختلال تکلم دارد؛ آن پیرمرد لاغر که می‌گوید زمانی رزمنده بوده؛ آن دختر جوان درازگیسو که مصاحبه کرد؛ آن مادر کم‌سن و سال که دخترکش وقت و بی‌وقت روی زمین می‌نشیند و من نگران می‌شوم سرما بخورد، اما می‌گوید لباسش زیاد است؛ آن مرد میانسال هم که تا نزدیک ماشین‌ها می‌رود و پرچم فلسطین دارد؛ و خدا مرا ببخشد آن مرد نسبتاً چاق که چون نگرد زی من، پندارمی/ سوی دگر کس نگرد ایدرا! عده‌ای هم روی بخش پلکانی وسط میدان پرچم تکان می‌دهند و زنانی که از همان گُردآفریدها هستند.
پیرمردی از اهالی مسجد که گاه در پی پایین‌آمدن قند، سرش گیج می‌رود، با زنش آمده و آرام در گوشم می‌گوید: «خانم زانویش را عمل کرده، نمی‌تواند زیاد راه برود، آمدیم اینجا در میدان نماز بخوانیم.» بانوی چادری محترمی است. جمیعت متفرق شعار می‌دهند و اگر بلندگویی که معلوم نیست از کجا آورده‌اند، روشن بشود، یکسره نوار پخش می‌کند، در حالی که حاضران دوست دارند شعار بدهند. آن درازگیسو پرچم تکان می‌دهد و بی‌اعتنا به دیگران تکبیر می‌فرستد، برای رهبر شعار می‌دهد و من خنده‌ام می‌گیرد. زن مسنی نگران است که چرا هنوز موکت نیاورده‌اند. 
دیدم راست می‌گوید؛ خورشید سوی خفتنگاه رفته و هنوز خبری نیست، می‌روم به طرف مسجد خودمان که بلافاصله نماز را شروع می‌کنند. یک لقمه نان و پنیر هم می‌دهند که گاه خرمایی نیز وسطش می‌گذارند که یک بار خوردم، دلم از ترکیب شور و شیرین به‌هم خورد.
*
اوضاع میدان انقلاب همان است که شبهای قبل بود، جز اینکه از جایی که تشخیص نمی‌دهم، هی روی صورت بچه‌های نیروی انتظامی نور سبز لیزری می‌اندازند. اولش نگران شدم و سر چرخاندم تا مبدأ را پیدا کنم؛ بی‌خیالی خودشان را که دیدم، حدس زدم شوخی دوستانه‌ای باشد. 
برنامه میدان نظم و نسقی پیدا کرده که شامل چند سخنرانی کوتاه، شعرخوانی، سرودهای متنوع، پخش بخشهایی از گفتار رهبر شهید و شعارهای لابلای برنامه می‌شود و ماشاءالله خود مجری هم دست‌کمی از سخنرانان ندارد؛ مجموع حرفهایش بر همه می‌چربد.  پربدک هم نمی گوید.
بالای میدان، هم بچه‌های محل موکب برپا کرده‌اند و هم جهاد سازندگی و یکی دیگر هم در کنارش. موکب محلی بعد از افطار، سمنو و چای می‌دهد، کارتخوان هم دارد. تناسب چای و سمنو را نفهمیدم! به شوخی می‌گویم وقتی گردانندگانش آذری و اصفهانی و رشتی باشند، همین می‌شود؛ به قول خواجه نظام‌المک: «خانه به دو کدبانو، نارُفته ماند!» آن رشتی که با من رفیق‌تر است، می‌گوید: «یکی چند تا مرغ آورد، ساندویچ مرغ هم دادم؛ آبگوشت هم دادم» که من ندیدم. می‌گوید: «خودم آشپزی می‌کنم، دیگر در دستگاه اهل‌بیت یاد گرفته‌ام.» البته مداحی و تلاوت و مکبری هم می‌کند و نوه بسیار خردسالش را مسجدی‌ها لقمه‌لقمه می‌کنند، از بس دوست‌داشتنی است.
تا سردر دانشگاه می‌روم که برنامه جداگانه‌ای دارند و یکی از مسجدی‌ها می‌گفت پسرش از دست‌اندرکاران آنجاست و خودشان هزینه را تأمین می‌کنند. البته آنها نیز چند کارتخوان گذاشته‌اند و خویشانم چند کارت داده‌اند تا برایشان نیاز کنم. مسلم است که مداح و شاعر و سخنران‌ها در این ایام پولی نمی‌گیرند. 
می‌ماند بلندگو و برق که بعید است دانشگاه اجاره بگیرد. سه چهار جوان پشت میز ایستاده‌اند و چای می‌ریزند و هفت‌هشت نفر هم که دانشجو به نظر می‌رسند، لاغر و جوان، دسته‌پَر (اسمش را نمی‌دانم) دارند و تازه‌واردان را راهنمایی می‌کنند کجا بنشینند. اینها موکت می‌اندازند و بخشی از مستمعین می‌نشینند و دور تا دور هم عده‌ای می‌ایستند. زاکانی صحبت می‌کند و نماندم که ببینم چه می‌گوید. 
فستیوال! 
این تجمعات کم‌کَمک دارد به نوعی دورِ همی و حتی در مواردی پیک‌نیک تبدیل می‌شود. یکی اعتراض مکتوب کرده (یعنی در دست گرفته) که: «نگذارید این تجمعات به فستیوال تبدیل شود!» نگرانی بیهوده‌ای است.
 حتی شبهای تاسوعا و عاشورا نیز رفتار بخشی از مردم تداعی‌گر نوعی جشنواره و به قول این آقا فستیوال است. در نظر متدینان سنتی خوشایند نیست، اما اتفاقاً این خودش علامت ریشه‌دواندن یک ماجراست که نشان می‌دهد حرکتی صرفاً واکنشی و احساسات زودگذر نیست، بلکه تبدیل به نوعی فرهنگ و سنت اجتماعی و ملی شده است. 
مراسم نوروز و حواشی‌اش که امروزه تماماً حالت جشن و شادمانی دارد، در اصل مراسمی کاملاً جدی و مذهبی بود، از خانه‌تکانی و چهارشنبه‌سوری و حاجی‌فیروزش گرفته تا زیارت اهل قبور و دیدوبازدید و آجیل و شیرینی خوردنش. هر قطعه‌اش جزئی از یک مجموعه اعمال دینی بود که امروزه به گونه دیگری تعبیر می‌شود. 
آنچه هم این روز و شبها برگزار می‌شود، به‌سرعت دارد ریشه می‌دواند و از حالت اعتراض و احساسات صرف، فراتر می‌رود. هم وجه حماسی پررنگی یافته، هم وجه عاطفی، هم جنبه دینی دارد و هم جنبه میهنی. ترکیبِ به‌سامانی است از همة اینها که برای دشمنان، صد پله از سینه‌زنی محض خطرناک‌تر است. و راستش منی که در هر وقتی خیلی نمی‌توانم به این موکب‌ها نزدیک شوم، خوشحالم که می‌بینم عده‌ای خودجوش آنها را برپا کرده‌اند. ممکن است برخی نهادها نیز چادر خودشان را زده باشند، ایرادی ندارد.
 این یک سنت مذهبی بسیار کهن ایرانی است که حتماً مراسم دینی باید با خوراک آیینی همراه باشد. بدین وسیله افراد مختلف و حتی پراکنده، با یکدیگر همسفره می‌شوند و نان و نمک هم را می‌خورند که نشانه یک تصمیم و حرکت جمعی است تا مبادا روزی پشت هم را خالی کنند یا کاری خلاف منفعت جمعی انجام دهند. 
کسی که ریشه این قبیل امور را نمی‌داند، آن را در حد یک خوراک رایگان و بدترش، آزمندی و شکمبارگی تنزل می‌دهد؛ او نمی‌داند کسانی که در صف غذای محرم یا نذری می‌ایستند، می‌خواهند از آن تبرک برخوردار شوند و با خوردن حتی لقمه‌ای از آن، با مقدسانی که مراسم به یادشان برپا شده (مثلاً در سفره حضرت ابوالفضل، آجیل مشکل‌گشا، سفره‌خانة حضرت  و...)، اتحاد روحی برقرار کنند.
 طبیعی است که این چیزها را ملتها و کشورهای نوظهور درک نکنند و تنها برداشتی مادی از آنها بکنند. ما به آنها چه کار داریم؟در مسیر بازگشت به مسجد، پسر کوچکی شعار می‌دهد و برادر بزرگترش راهنمایی می‌کند: «مگ‌مگ آمیکا!» ما جواب می‌دهیم: مرگ بر آمریکا؛ «مگ‌مگ اِسراری»، با مشت گره‌کرده جواب می‌دهیم: مرگ بر اسرائیل، خانواده‌اش می‌خندند.
ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی