دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۸:۳۵
نظرات: ۰
۰
-
[هادی خانیکی، غلامرضا ظریفیان، نعمت‌الله فاضلی، روزبه کردونی] قصه دوران «نه جنگ، نه صلح»

پس از هر جنگ، جامعه بر لبه دو امکان می‌ایستد: یا در خاکستر خود فرومی‌رود، یا از همان خاکستر، قصه‌ای تازه برای باهم‌ماندن می‌سازد. نمونه ها در دیروز و امروز کم نیستند...

پس از هر جنگ، جامعه بر لبه دو امکان می‌ایستد: یا در خاکستر خود فرو می‌رود، یا از همان خاکستر، قصه‌ای تازه برای باهم‌ماندن می‌سازد. نمونه ها در دیروز و امروز کم نیستند. ورشو پس از جنگ جهانی دوم، فقط شهری ویران نبود؛ حافظه‌ای آوارشده بود. خیابان‌ها، میدان‌ها و مرکز تاریخی شهر چنان درهم شکسته بود که بازگشت، بیشتر به رؤیا می‌مانست تا برنامه. اما ورشو از دل خاکستر خویش تنها دیوار بالا نیاورد؛ خود را دوباره روایت کرد. آجرها به جای خود بازگشتند، اما مهم‌تر از آجرها، اراده زیستنِ مشترک بازگشت. تاریخ شهرهای ویران‌شده ـ از ورشو و برلین تا هیروشیما و سایگون ( شهر هوشی مین) ـ همین درس سخت را پیش چشم ما می‌گذارد: پایان جنگ، خودبه‌خود آغاز صلح نیست؛ می‌تواند آغاز فرسایش باشد، یا آغاز آفرینشی تازه. پس از جنگ، ملت‌ها نه فقط با میزان ویرانی‌هایشان، که با شیوه برخاستن شان از ویرانی شناخته می‌شوند.

ایران در این میانه تجربه تاریخی ویژهای دارد، تجربه ای که پس از هر جنگ و ویرانی و هجوم بیگانگان با رجوع به ظرفیتهای سرزمینی و فرهنگی خود انقطاع و فراموشی سپرده است. بازگشت اصفهان در دوران خواجه نظام الملک و تبریز در دوران خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی به رونق های پیشین نمونه هایی درخور تامل اند.

اکنون، ایران پس از جنگ رمضان، در فضای «نه جنگ، نه صلح» قرار گرفته است؛ وضعیتی تعلیقی و فرساینده که بسیاری از جوامع پساجنگ تجربه می‌کنند. التهاب کامل جنگ فروکش کرده، اما آرامش مطمئن صلح هنوز بازنگشته است. شهرها، نهادها، خانواده‌ها  و شهروندان شاید به ظاهر به ریتم عادی زندگی برگردند، اما زیر پوست جامعه پرسشی تعیین‌کننده جریان دارد: از دل این تخریب، چه چیزی زاده خواهد شد؟ جنگ چهره‌ای متناقض دارد؛ ویران می‌کند، اما در همان لحظه ویرانی، امکان ساختن نظمی تازه را نیز پیش پای اجتماع می‌گذارد. این امکان اما خودبه‌خود به خیر عمومی تبدیل نمی‌شود. اگر رها شود، اعتماد نسبی به بی‌اعتمادی، همکاری نهادی به رقابت؛ تاب آوری به خستگی اجتماعی و همبستگی به گسست پیوندها می‌انجامد؛ اما اگر بازآفرینی اجتماعی درست فهمیده، روایت و سیاست‌گذاری شود، می‌تواند جامعه را به سوی هماندیشی و همکاری تازه، گفت‌وگوی ملی و بازسازی فراتر از بازسازی دیوارها ببرد.

در چنین وضعیتی، نخستین مسئله بازسازی، دیوارها نیست؛ بازسازی روانی، اجتماعی و سیاسی توانِ باهم‌ماندن است. خانه را می‌توان با آجر و آهن از نو ساخت، خیابان را می‌توان ترمیم کرد و پنجره‌های شکسته را می‌توان جایگزین ساخت؛ اما اگر اعضای جامعه نتوانند دوباره به یکدیگر تکیه کنند، بازسازی فقط صورت شهر را ترمیم می‌کند، نه جان آن را. جامعه پساجنگ، پیش از پروژه به پیوند نیاز دارد؛ پیش از دستورالعمل گذاری به اعتماد عملی؛ و پیش از سیاست وعده آینده، به قصه‌ای مشترک از رنجی که پشت سر گذاشته است و تخیلی روایی از آینده‌ای که می‌خواهد بسازد.

به گفته لارنس ویل و توماس کامپانلا نویسندگان کتاب خواندنی « شهر از نو» باید با دانش و تجربه در پی آن بود که «شهرها با کدام روایت از پس این فاجعه بر می آیند؟»

جنگ فقط ساختمان‌ها را خراب نمی‌کند؛  ذهن و زبان را تغییر می‌دهد، حافظه را زخمی می‌کند، ترس را به  درون دلها و به خانه‌ها می‌برد و آینده را از حالت مطمئن بیرون می‌آورد.  البته در روزهای جنگ، جامعه با نیروی اضطرار کنار هم می‌ایستد: خطر فوری را حس می کند، چهره دشمن آشکارتر میشود و بسیاری از گسست ها اختلاف‌ها موقتاً عقب می‌نشینند. اما پس از  توقف جنگ، اضطرار فروکش می‌کند و دشوارترین آزمون آغاز می‌شود. تهدید بیرونی شاید کمتر نمایان باشد، اما تهدیدهای درونی دوباره سر برمی‌آورند: ستیز بر سر سهم منابع و منزلت، رقابت بر سر مقام و قدرت، حسادت‌های اجتماعی، انتقام‌های سیاسی و کشمکش‌های نهادی. در چنین وضعی، زندگی باید از سر گرفته شود، بی‌آنکه روان و جامعه قرار و قوام یافته باشد. اقدام عملی برای بازساختن باید آغاز شود، بی‌آنکه ابهام در اجرا رفع شده باشد، به هرحال آینده باید ساخته شود، بی‌آنکه افق روشن باشد.

زندگی در وضعیت «نه جنگ، نه صلح»، زندگی در فاصله میان خبر و شایعه و بیم و امید است. به امروزمان نگاه کنیم. خانواده‌ها هنوز گوششان به آسمان، رسانه و پیام‌های ناگهانی است. مدارس و دانشگاه‌ها و بسیاری از نهادها و شبکه های اجتماعی و مدنی عملاً تعطیل‌اند، اینترنت مسدود یا ناپایدار است، ارتباطات دچار اختلال است، زخم های رسانه ای و سیاسی هنوز آزار جان جامعه است. مدیران میان اقدام و احتیاط سرگردان‌اند. شهر کاملاً خاموش نیست، اما هنوز به زندگی عادی بازنگشته است. مساله اصلی این مقطع آن است که تعلیق« به عادت» تبدیل شود؛ تعطیلی‌ها ادامه یابد، تصمیم‌ها عقب بیفتد، نهادها به جای هماهنگی منتظر یکدیگر بمانند و هر دستگاه روایت جداگانه خود را  از امروز و فردا بسازد. در این نقطه، «نه جنگ، نه صلح» فقط یک وضعیت امنیتی نیست؛ به وضعیتی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی تبدیل می‌شود: که کماکان انتظارات و انتقادات گذشته سر برمی آورد و توقعات فزاینده پس از جنگ انباشته می شود. جامعه‌ای نه در حال جنگ، نه در حال آرامش؛ نه در حال تاب آوری، نه در حال بازسازی؛ بلکه در حال فرسایش تدریجی منابع انسانی و اجتماعی و اقتصادی.

در چنین وضعی،  با هم بودن و همکاری دیگر در شمار توصیه های اخلاقی و واژه‌های نرم سیاست گذارانه نیست؛ سخت‌ترین مهارت اجتماعی دوران پساجنگ است که از درون آن صلحی پایدار می آید. ریچارد سنت در کتاب «با هم بودن» همکاری را هنری دشوار در شرایط ناپایدار می داند: توان کار کردن با کسانی که شبیه ما نیستند، شنیدن صدای دیگر بی‌آنکه دیگری را حذف کنیم و ساختن نظمی مشترک در جهانی که اختلاف از میان نمی‌رود. با هم بودن و همکاری یعنی اینکه متفاوت بمانیم، اما برای امری مشترک  با هم گفت و گو  و کنار هم کار کنیم. همکاری، همبستگی چیرگی طلبانه و ایدئولوژیک نیست. قرار نیست همه مانند هم فکر کنند، مثل هم زندگی کنند یا تفاوت‌های خود را پشت در بازآفرینی و بازسازی بگذارند. تفاوت‌های دینی، قومی، جنسیتی، نسلی، زبانی، طبقاتی و سیاسی باید محترم بمانند و به رسمیت شناخته شوند، اما همه در سویه خلق وضعیتی پایدار و به دور از جنگ و ترس از آینده، همراه و همسو اند.در واقع جامعه‌ای که می‌خواهد از تعلیق عبور کند، باید از فراز همه این تفاوت‌ها و تنوع‌ها و رو در روی  نیازهای ملموس و منافع مشترک بایستد؛ امنیت، معیشت، سلامت، ارتباطات، آرامش روانی و اجتماعی، افق روشن زندگی، توسعه و بازسازی و امید به آینده، نیازهای مشترک جامعه دستخوش ناپایداری‌های ناشی از جنگ است. با هم بودن و همکاری ضرورت زیستن در چنین وضعی است.

در این موقعیت همکاری محدود به فداکاری قهرمانانه و ایثار بی‌پایان نیست. همکاری نوعا عقلانی‌ترین راه تأمین منافع مشترک است. شهروندان وقتی درمی‌یابند که امنیت فردی و جمعی، سلامت کودکان و سالمندان، دسترسی شرافتمندانه به غذا و مسکن، برخورداری عادلانه و آزادانه از اینترنت و شبکه‌های ارتباطی، بازگشت به آموزش متعارف در مدرسه و دانشگاه، بازسازی خسارت‌های اقتصادی و صنعتی و اجتماعی، رونق کسب و کار و آرامش با نشاط شهر، اموری جدا از هم نیستند عملا به همزیستی و همکاری جمعی رو می‌آورند. در دوران پساجنگ، نیازها حیاتی‌تر، فزاینده‌تر و درهم تنیده‌تر می‌شوند؛ پس هرچه صورت مشترک‌تر بیابند، همکاری بیشتر از انتخابی اخلاقی به ضرورتی اجتماعی تبدیل می‌شود.

اینجاست که ایده لارنس ویل درباره توانمندی شهرهای برخاسته از فاجعه معنا پیدا می‌کند. شهرها فقط با بتن، بودجه و طرح‌های مهندسی زنده نمی‌شوند؛ با «تخیل روایی» از خاکستر برمی‌خیزند. ویرانی اگر بدون ‌معنا رها شود، سر از «تلخی خاموش» در می‌آورد. «بازسازی بی‌روایت»، پروژه‌ای سرد و ناتمام است. ممکن است ساختمانی مرمت شود، مدرسه‌ای برای بازگشت کودکان آماده گردد و خیابانی دوباره چراغ بگیرد؛ اما اگر مردم حس نکنند که رنج آنان دیده شده و صدای آنان در متن تصمیم‌ها به گوش می‌رسد، بازسازی به گسستی تازه میان حاکمیت و جامعه تبدیل می‌شود. شهر آسیب‌دیده باید پیش از نقشه بازسازی، به چشم آید؛ محله زخمی باید پیش از سپردن به پیمانکار،  معنا گردد؛ و خانواده داغدار باید پیش از پرسشنامه اداری، بداند که خاطره‌اش در حافظه عمومی باقی خواهد ماند.

آنچه پیتر تورچین در اثر ماندگار «فراجامعه» می‌گوید ناظر بر همین ضرورت توجه به ظرفیت همکاری در مقیاس‌های بزرگ است. به نظر او ده هزار سال جنگیدن انسان‌ها را وادار کرده است که عالی‌ترین نوع همکای را در کره زمین پیاده کنند. چرا که بحران‌های بزرگ را نه قهرمانان فردی به‌تنهایی حل کرده اند و نه تصمیم‌های اداریِ بی‌پیوند با جامعه توانسته‌اند جوامع را از بحران عبور دهند و سطح همیاری را از خانواده و محله به سطح سطح نهاد، شهر، دولت و ملت گسترش دهند.جامعه‌ای که فقط در دایره‌های کوچک اعتماد می‌ماند، در بحران‌های بزرگ زود فرسوده می‌شود؛ اما جامعه‌ای که اعتمادهای کوچک را به هماهنگی‌های بزرگ پیوند می‌زند، از دل بحران‌ها «فراجامعه» می‌سازد: ظرفیتی وسیع‌تر برای عمل مشترک، فراتر از حلقه‌های محدود خویشاوندی، گروهی و اداری است.

از همین‌جا می‌توان به مسئله اصلی ایرانِ پساجنگ روشن‌تر رسید: بازسازی خرابی‌ها کافی نیست؛ پیش از آن باید زنجیره رکود، درماندگی آموخته شده و ناامیدی به آینده را تدبیر کرد. باید به مشارکت موثر جامعه و معماری همکاری اندیشید.  اگر دوران نه جنگ، نه صلح قرار است به فرسایش روانی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی نینجامد، باید و می‌توان آن را در سه سطح تعریف کرد: معماری همکاری مردم با مردم، مردم با حکومت، و حکومت در حکومت.

اما این سه سطح، با توصیه اخلاقی و شعار فراگیر ساخته نمی‌شود. همکاری باید به برنامه تبدیل گردد؛ به نهادی برای شنیدن خواسته‌های مردم، سازوکاری برای شفاف‌سازی اطلاعات، شیوه‌ای برای هماهنگی دستگاه‌ها، و زبانی برای پیوند دادن رنج مردم با آینده‌ای باورپذیر.

در کانون این معماری، باید «گفت‌وگو به مثابه دفاع و سازندگی» دیده شود. در دوران نه جنگ، نه صلح، گفت‌وگو تنها زبان تفاهم نیست؛ جان‌مایه دفاع همه‌جانبه ملی است: دفاع از اعتماد، دفاع از اقتدار، دفاع از جامعه، دفاع از سرزمین، دفاع از تبار تاریخی و دفاع از آینده‌ای که باید ساخت. گفت‌وگو، نخستین مصالح سازندگی نیز است؛ چون هیچ بازسازی پایداری بدون شنیدن صدای مردم، فهم رنج آنان و تبدیل اختلاف‌ها به اقدام مشترک شکل نمی‌گیرد. جامعه‌ای که با خود سخن نمی‌گوید، دیر یا زود گرفتار صدای شایعه، خشم، سوءظن و فرسایش روانی می‌شود.

از این منظر، سیاست پساجنگی مبتنی بر چند ضرورت روشن است: نخست آنکه بازسازی را باید پیش از پروژه‌ای صرفا عمرانی، پروژه‌ای اجتماعی و ملی دید؛ دوم آنکه باید روایت رسمی را به روایتی انسانی، منسجم و باورپذیر نزدیک کرد. سوم آنکه داده‌ها، داشته‌ها و نداشته‌ها، خسارت ها و خسارت‌ها و اولویت‌ها را شفاف با مردم در میان گذاشت. چهارم اینکه نهادهای سیاست‌گذار، اجرایی، مدنی، اجتماعی، آموزشی و رسانه‌ای را از رقابت فرساینده به همکاری واقعی رساند. پنجم آنکه، برای نخبگان، متخصصان، صاحب‌نظران، نیکوکاران، سرمایه‌گذاران، و کنشگران بخش‌های خصوصی و عمومی در داخل و خارج کشور امکان مشارکت موثر فراهم ساخت. . مسئله فقط کمک گرفتن از جامعه نیست؛ شریک کردن جامعه در ساختن آینده است.

اگر این فرایند و الزامات آن جدی گرفته نشود، دوران نه جنگ، نه صلح به دوره‌ای از فرسایش خاموش منابع انسانی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی تبدیل می‌شود. فرسایشی که معمولا بی‌صدا رخ می‌دهد؛ نه مثل انفجار با سرعت به گوش می‌رسد و نه مثل ویرانی ها تصویر  تکان‌دهنده‌ای دارد. چنین پدیده زوال آفرینی آرام‌آرام مایه اجتماعی را می‌خورد، اعتماد و امید را کم‌رونق و بی‌رمق می‌کند، نهادها را نا کارآمد و ناتوان می‌سازد، خانواده را به درون خود تبعید می‌کند و تصمیم‌گیری‌های حیاتی را به تعویق دائمی می‌کشاند. برای رهایی از این فرسودگی، باید همکاریبه قصه مرکزی دوران پساجنگ تبدیل شود. همکاری با هم بودن و همبسته به هم بودن است. نه واژه‌ای تزیینی است نه دعوتی برای یکسان شدن، و نه مطالبه‌ای برای فداکاری بی‌پایان. همکاری یعنی اینکه متفاوت بمانیم و با این حال، برای بقا، بازآفرینی، نوسازی و تأمین نیازهای مشترک کنار هم باشیم و با هم کار کنیم.

مسئله دوران نه جنگ، نه صلح تنها این نیست که دشمن چه می‌کند؛ مسئله این است که ما با یکدیگر چه می‌کنیم. اگر از دل جنگ، فقط خرابی‌ها را برشماریم، آینده‌ای شکننده خواهیم ساخت. اما اگر از متن رنج جنگ، توان همکاری و بازآفرینی بیابیم، جنگ آخرین کلمه این دوره زندگی ما نخواهد بود. آینده را کشف نمی‌کنند، می‌سازند و طبیعتا کسانی می‌سازند که می‌فهمند پس از ویرانی، موثرترین کار ساختن دوباره «ما» است؛ «ما»یی که ریشه در تاریخ و فرهنگ دیرپای میهن‌مان دارد و می‌تواند در عین کثرت سخن از وحدت به میان آورد.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی