دکتر حسین الهی قمشه‌ای 

 اگر آن نور مطلق، آفرینش را چون سایه حجاب ذات خود نمی‌کرد، هیچ چشمی از او غباری نمی‌دید. 
نقش خیال  
این سایه که عکس جمال معشوق است، به تعبیر حافظ، صوفیان را «در طمع خام» انداخته که مگر به وصال او می‌توان رسید، در حالی که آن نور نخستین مدام به خویشتن مشغول است و به قول سعدی: از حُسن قامت خویش با ما نمی‌نگرد. این معشوق هرچند درمقام استغنای ذاتی از عشق ناتمام کائنات بی‌نیاز است: 
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است/  به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روی زیبا را؟ (حافظ) 
اما چون کائنات ظهوری از جمال خود اوست، به خط و خال خویش نیز مهر می‌ورزد و عشق کائنات به او، بازتاب عشق او به کائنات است: 
پرّ و بال ما کمند عشق اوست 
موکشانش می‌کشد تا کوی دوست 
(مثنوی) 
الاّ آنکه این ارتباط از سوی کائنات، فقر و نیاز و احتیاج و از سوی او، تمام شوق عنایت است:  سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق، چه شد؟ / ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود  (حافظ) و هرچند که معشوق عارفان محبوب همگان است:  ز هر ذرهّ نهانی ناله عشق تو بشنیدم / جهانی را رقیب خویش دیدم، ناله سر کردم  (الهی قمشه‌ای)  و حافظ به‌ظاهر در آتش این غیرت می‌سوزد و ناله سر می‌دهد: غیرتم کشت که محبوب جهانی، لیکن/ روز و شب عربده با خلق خدا نتوان نکرد .
هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت 
که هر صباح و مسا شمع محفل دگری 
اما عشق عامّه مردمان تنها به صورتی و جلوه‌ای است، و از این رو همه بت‌پرستند؛ زیرا در صورت آن بت توقف کرده و آن را پلی برای وصول به بت‌آفرین نکرده‌اند، یا بت‌آفرین را در او ندیده‌اند تا بدانند که به گفته صدرالمتألهین شیرازی، معلول مرتبه نازلة همان علت است. 
نظر بر بت نهی، صورت ‌پرستی 
قدم بر بت نهی، رفتی و رَستی 
(نظامی) 
اما عارفان حق را در همه صورت‌ها می‌بینند و در همه عبادت می‌کنند؛ چنان‌که محیی‌الدین گفت: 
لقد صارَ قلبی قابلاَ کل صورۀ 
فمَرعی لِغزلان و دیر لرُهبان... 
قلب من پذیرای همه صورت‌هاست/ قلب من چراگاهی است برای غزالان وحشی/ و صومعه‌ای است برای راهبان ترسا/ معبدی است برای بت‌پرستان/ و کعبه‌ای است برای حاجیان/ قلب من الواح تورات است/ و کتاب قرآن/ دین من عشق است/ و مَرکب عشق مرا به هر کجا خواهد، سوق می‌دهد/ و این است ایمان و مذهب من (ترجمان الاشواق، قصیده یازدهم).
ویلیام شکسپیر نیز در غزلی به آن واحد مطلق که کثرات بیکران عالم، سایه اوست و او را در تمامی سایه‌ها می‌توان شناخت، با حیرت چنین اشاره کرده است: «تو از کدامین گوهری/ که هزاران هزار سایه‌ شگفت، خود را در تو می‌آویزند/ و این چگونه تواند بود که:/ هر سایه‌ای را صورتی و هر صورتی را طرزی دیگر می‌بینم، و تو تنها یک ذات/ و تنها یک چیز./ اگر آدونیس را وصف کرده‌اند،/ خطی از جمال تو خوانده‌اند/ و اگر چهره هلن را که مجموعه زیبایی است، به تمام و کمال ستوده‌اند، شَبَهی ناتمام از خیال تو تصویر کرده‌اند.
/ اگر از بهار و تابستان گفته‌اند،/ این یک، سایه حسن تو/ و آن یک، سفره احسان توست/ و ما تو را در تمامی صورت‌های سعادت‌بخش می‌شناسیم،/ اما در وفای عشق/ نه هیچ کس به تو ماند و نه تو به هیچ کس مانی! (غزل ش۵۳).
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش/  به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟  (دیوان شمس) 
به حُسن خُلق و وفا، کس به یار ما نرسد 
تو را در این سخن، انکار کار ما نرسد 
(حافظ) 
حافظ  نیز چون محیی‌الدین و شکسپیر، نمایشگاه عالم را همه نقش خیال یار دیده و معیت با حضرت حق را که فرمود: «هو مَعکم أینَما کنتم» (هر کجا هستید، او با شماست)، لحظه به لحظه از سوی او احساس کرده و از سوی خود پاسخ داده است: 
خیال روی تو در هر طریق، همره ماست 
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست 
*
تو خانقاه و خرابات در میانه مبین 
خدا گواست که هر جا که هست، با اویم 
و اهل معرفت با مشاهده همین خیال در جهان، جهان را سراسر «خیال» خوانده‌اند: 
ز بتم که جز خیالی به سرای دل نیاید/ چه کنم اگر نگویم که: جهان خیال باشد 
(الهی قمشه‌ای)
کلمّا فی الکون وَهم اَو خیال 
او عکوس فی مَرایا او ظلال 
هر چه در کون و مکان بینی، همه وهم و خیال است/ یا تصویرهایی است در آینه‌ها، یا سایه‌هایی است بر زمین افتاده. 
از این رو حافظ همچون باباطاهر عریان دشت و دریا و کوه و صحرا و جمله اطوار طبیعت را، خیال معشوق و نشانی خود دیده و به سبب این شُرب مدام که از مشاهده اوصاف معشوق حاصل می‌شود، از سرمستی چون سعدی به تمام کائنات عشق ورزیده و تجلیّات جمال را در عالم خاک عزیز داشته و از خط  یار آموخته است که گِرد خوبان بگردد. 
مراد دل ز تماشای باغ عالم، چیست؟ به دست مردم چشم، از رخ تو گل چیدن 
*
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود 
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست 
*
ما در پیاله، عکس رخ یار دیده‌ایم 
ای بی‌خبر ز لذت شُرب مدام ما 
*
ز خط یار بیاموز مِهر با رخ خوب 
که گِرد عارض خوبان، خوش‌ست گردیدن 
(حافظ) 
ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد 
کسی که سیب زنخدان شاهدی نگَزید 
(حافظ) 
چه کار اندر بهشت آن مدعی را 
که میل امروز با حوری ندارد 
(سعدی) 
زیرا آن کس که بر جمال ظاهر فتنه نگردد، از فطرت انسانی دور افتاده و از جمال باطن بهره‌ای نخواهد داشت؛ چنان‌که پیامبر(ص) فرمود: «مَن لَم یَتهیّجهُ الرّبیع و أزهاره، فهو فاسدُ المُزاج محتاجٌ الی العلاج: هر که از جمال بهار و گلهای پرنقش و نگار آن به شوق نیاید، بیمار است و نیازمند علاج!»
به دور لاله، دماغ مرا علاج کنید 
گر از میانه بزم طرب، کناره کنم 
(حافظ) 
اما عارف، بهار طبیعت را رسولی از  بهار جاودان می‌بیند و دلالت بهار را بر آن وجه باقی می‌ستاید، وگرنه: 
مرغ زیرک نشود در چمنش نغمه‌سرا 
هر بهاری که به دنبال خزانی دارد 
(حافظ) 
بنابراین هرچند همه به نوعی عاشق حق‌اند و به قول مولانا در مثنوی: 
کفر و ایمان عاشق آن کبریا 
مسّ و نقره بندة آن کیمیا 
اما به گفته حافظ: 
هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت 
زین میان، پروانه را در اضطراب انداختی 
شمع را هزاران تن می‌بینند، هر یک از وجهی و زاویه‌ای؛ اما همه چون حافظ پروانة بی‌پروا نیستند که با معشوق درآمیزند و در او فانی شوند. 
یاد باد آنکه رُخت شمع طرب می‌افروخت 
وین دل سوخته، پروانه بی‌پروا بود 
(حافظ)
شناخت معشوق حافظ، کلید فهم دیوان اوست، از آنکه حافظ به قول نظامی: 
بیرون ز حساب نام لیلی      با هیچ کسی نداشت میلی 
هر کس که جز این سخن گشادی 
نشنودی و پاسخش ندادی 
و حافظ همین سخن نظامی را با تلطیف چنین بیان کرده است: 
سخن غیر مگو با من معشوقه‌پرست 
کز وی و جام می‌ام، نیست به کس پروایی 
لذا حافظ چون مجنون هر چه گفته، از لب لعل یار حکایت کرده و قصه زلف دراز و طرّه پر پیچ و تاب او را که زنجیر مجانین عشق است، بازگفته و همه یاران را بدین کار فراخوانده است: 
معاشران! گره از زلف یار باز کنید 
شبی خوش است، بدین قصه‌اش دراز کنید 
*
گفتمش: سلسله زلف بتان از پی چیست؟ 
گفت: حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد 

ادامه دارد
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی