دیدار پوتین از پکن در روزهای ۱۹ و ۲۰ ماه مه ۲۰۲۶ (۲۹ و ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵) به فاصله چند روز بعد از دیدار پر سر و صدای ترامپ رئیسجمهور آمریکا از چین، هیجان رسانهای خاصی در سرتاسر جهان ایجاد کرد.
در مورد این سفر، مخصوصاً در یک چشمانداز مقایسهای، به تفاوتها با سفر ترامپ پرداخته شد. گروهی از تحلیلگران جهانی، به موقعیت برتر چین در دیدار با رئیسجمهور آمریکا و دیدار با رئیسجمهور روسیه پرداختند. بخشی از تحلیلها به وابستگی روزافزون روسیه به چین از چهار سال گذشته و در پی حمله نظامی روسیه به اوکراین پرداختند. گروه دیگری بر عدم نهائیشدن خط لوله موسوم به «سیبری ۲» که گاز روسیه را به چین میرساند، تاکید کردند و در همین راستا به نفوذ روزافزون چین در مناطق سیبری روسیه توجه شد. تاکید دو رهبر بر غیرقانونیبودن جنگ آمریکا و اسرائیل علیه کشور ما نیز مد نظر قرار گرفت.
اما آنچه در هیجانهای رسانهای، چندان در کانون توجه قرار نگرفت، امضای بیانیه چین و روسیه در مورد جهان چند قطبی است. این سند که یکی از حدود ۲۰ سندی است که در دیدار پوتین از پکن به امضاء رسید و بیش از ۴۰ صفحه میباشد نیز حائز اهمیت و در خور توجه است. این بیانیه از روندی سخن میگوید که از ۱۹۹۷ به بعد، به بخشی از تلاش فکری و عملی چین و روسیه در عرصه بینالمللی تبدیل شده و به صورت تدریجی ادامه دارد. این روند، روند تاکید بر چند قطبیشدن روابط بینالمللی است که موضوعی چند وجهی و پرمرز و دامنه است. از آرزوی جهان چند قطبی گرفته تا واقعیتهای مربوط به شکل دادن به آن، مباحث و موضوعات جالبی در این خصوص قرار دارند. چگونه میتوان پدیده جهان چند قطبی در روابط بینالمللی را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد؟ در پاسخ باید به تلاطم طولانی در روابط بینالملل «واکنش به گرایشهای هژمونیک غرب» و «تلاش فکری و عملی در چندقطبگرائی» توجه نمود.
فروپاشی نظامهای قطبی در بیش از سه دهه گذشته، روابط بینالمللی را دستخوش زلزلههای استراتژیک کرد. پسلرزههای این تغییر هنوز در گوشه و کنار جهان احساس میشود. جهان دوقطبی برای حدود چهار دهه، از نوعی ثبات استراتژیک برخوردار بود. همه راهها به مسکو و واشنگتن در جهان دوپاره شده، میرسید. اما بهم ریختن این نظم، پیشبینیپذیری را از روابط بینالمللی گرفت. قبلا معلوم بود که آمریکا چه میخواهد و چه میتواند انجام دهد؛ یا شوروی چه میخواهد و چه میتواند انجام دهد اما این روند، دگرگون شد و روابط بینالمللی تقریباً در همه سو دچار تلاطم گشت.
در این میان، غرب به طور کلی و آمریکا به طور خاص، در پی اعمال هژمونی خود و تک قطبیسازی جهان روابط بینالملل بود. فکر و عمل ایالات متحده و اروپا، چند لایه بود ولی در روح و اساس، این خط را دنبال میکرد که غرب و آمریکا، محور روابط بینالمللی اند. فروپاشی شوروی برای آنها شیرین بود و لذا به فروپاشی بعدی، یعنی فروپاشی فدراسیون روسیه هم پرداخته شد. در خاورمیانه مجموعه و منظومهای از اقدامات نظامی، اقتصادی و سیاسی برای نظمی نوین در این منطقه دنبال گردید اما این روند با واکنشهای متعددی توسط دیگر بازیگران عمده بینالمللی روبهرو شد. روسیه خود را جمع و جور کرد. چین سیاستهای پیچیدهای در تقویت اقتصادی خود همراه با بازخوانی خاص از روابط بینالملل را دنبال کرد. قدرتهای متوسط و میانه نیز از پذیرش هژمونی تک قطب گرایان سر باز زدند و در این میان بود که جهان چند قطبی، ذره ذره به عنوان یک ایده، یک خوانش و یک روایت در روابط بینالمللی مطرح شد.
در سال ۱۹۹۷ «جیانگ زمین» رئیس جمهور وقت چین و «بوریس یلتسین» رئیسجمهور وقت روسیه، بیانیهای در مورد جهان چند قطبی امضا کردند. یک سال بعد، مثلث یریماکوف مطرح شد؛ بدینمعنی که در دسامبر سال ۱۹۹۸ پریماکوف، نخست وزیر روسیه معمار ایدهای شد که از آن به عنوان مثلث پریماکوف مطرح شد و ایده محوری با عنوان جهان چند قطبی، با مشارکت هند، چین و روسیه شد که با صدور بیانیهای در دهلینو، از لزوم فاصلهگرفتن از گرایشهای تک قطب گرایانه صحبت شد. وزرای خارجه این سه کشور در حاشیه اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل در سالهای بعد دیدار کردند و در ادامه این کنش و واکنشها بود که علاوه بر این سه کشور، بازیگران از جهان غیرغربی، گرد هم آمدند و بریکس راهاندازی شد. به زبان نمادین، آنچه از آن بهعنوان همکاری اژدها، خرس و فیل علیه عقاب نامیده میشد، دامنه بیشتر مییافت. اژدها نماد چین، خرس نماد روسیه و فیل نماد هند میباشد؛ و البته عقاب نماد ایالات متحده است. بیش از آنکه این همکاری یعنی فیل و اژدها و خرس، جنبه خصمانه با عقاب داشته باشد، جلوگیری از عقاب برای تسلط در همه عرصههای روابط بینالمللی مطرح بود.
ایده جهان چند قطبی، به مرور و به تدریج مخصوصاً در پرتو برآمدن جنوب جهانی و نقش جدی و جهانی کشورهایی چون هند، برزیل و آفریقای جنوبی، خود را بیشتر مطرح کرد و در این میان، برآمدن ترامپ در ایالات متحده مخصوصاً دوره دوم او و تلاش آن کشور برای بازگشت به عصر استعمار لخت و عور و استفاده از قدرت نظامی برای شکل دادن به جهان تکقطبی، توجه به جهان چند قطبی را بیشتر کرد. کلام و رفتار ایالات متحده در عصر دوم ترامپ، حتی اروپا را در اندیشه خودمختاری استراتژیک برد و گفتار و کردار خشن واشنگتن، ایده لزوم شکل دادن به جهان چند قطبی را جدیتر کرده است.در این میان به نظر میرسد چین با منظومه و مجموعهای از طرحها و ابتکارها در مورد امنیت بینالمللی و اقتصاد بینالمللی، از روایت و خوانش جهان چندقطبی استفادههای توامان محتوائی و ابزاری میکند و البته روسیه نیز منفعت خود را همراستا با چین میبیند .هر چه هست ایده جهان چند قطبی به عنوان یکی از مفاهیم مهم و جدی، کارکردی دوگانه دارد. از یک طرف، تلاشی برای مقابله یا کنشهای تک قطب گرایانه است و از سوی دیگر، کوششی برای ساختن و برساختن واقعیتها و هویتهای نوین در روابط بینالمللی است.