به گزارش اطلاعات آنلاین، در دنیای سینما، تماشای آثار متأخر هنرمندان بزرگ غربی همیشه تجربهای شگفتانگیز است. وقتی کلینت ایستوود در دهه نود زندگیاش همچنان با دقتی جراحیشده هر قاب را طراحی میکند، یا زمانی که وودی آلن، اسپیلبرگ و اسکورسیزی در کهنسالی همچنان با همان سبک و سیاق خاص خود داستان میگوید، این پرسش در ذهن جان میگیرد که منبع این جوشش بیپایان کجاست؟ چرا فیلمسازی چون برناردو برتولوچی تا سالهای پایانی عمر، دغدغههای فرمی و روایی خود را در ابعادی متفاوت دنبال میکند اما در سوی دیگر زمین، در سینمای ایران، گویی با یک تراژدی تدریجی روبروییم؛ کارگردانانی که با آثار درخشان جوانی، نوید ظهور قلههای تازه را میدادند، پس از یک دوره طلایی، آرامآرام به تکرار خود میافتند و چشمه خلاقیتشان در کویر رخوت خشک میشود. همه اینها باعث میشود از خود بپرسیم بهراستی چرا این فاصله عمیق میان تداوم خلاقیت در سینماگران غربی و زوال زودهنگام در ایران وجود دارد؟
نخستین آسیب را شاید بتوان در مفهوم «مولفبودن» جستجو کرد. تاریخ سینمای ایران نشان میدهد وسوسه مؤلف بودن، بسیاری را به سمت انزوای خلاقانه رانده است به نحوی که کارگردان ایرانی میخواهد نویسنده، کارگردان و گاه تهیهکننده اثرش باشد. این تکروی در بلندمدت، انرژی خلاقانه انسان را همچون سرمایهای محدود که در طول زمان صرف میشود، میبلعد. البته مؤلف بودن به خودی خود نقطه ضعف بهشمار نمیرود چنانکه بسیاری از فیلمسازان بزرگ جهان نیز مولفند، بلکه آنچه این خصوصیت را به ضعف مبدل میکند خودبسندگی کاذبی است که گریبان پیشکسوتان این عرصه را میگیرد؛ در حالی که در غرب، کارگردانان بزرگ، خود را تافته جدا بافته از ساختار شبکه فیلمسازی نمیبینند؛ آنها بخشی از یک ماشین بزرگ و حرفهای محسوب میشوند که چون چرخدندههای سالم در ساعت عظیم هنر هفتم عقربهها را به درستی به حرکت وا میدارند و زمان را بهدرستی نشان میدهند . به همین دلیل است که در آنجا هر کاری از جمله فیلمنامهنویسی یک کار جمعی و کارگاهی محسوب میشود؛ اتاقهای فکر و گروههای نویسندگان، پلاتها را صیقل میدهند تا حفرههای داستانی پیش از کلید خوردن پر شوند. فقدان این فرهنگ در ایران باعث شده بسیاری از آثار، با وجود فرمهای بصری درخشان، در ستون فقرات داستانگویی لنگ بزنند.
علاوه بر این، بسیاری از فیلمسازان ما گویی بیشتر بر شهود تکیه دارند نه دانش. غافل از اینکه خلاقیت محض، بدون پشتوانه مطالعاتی در حوزههای علوم انسانی، جامعهشناسی و روانشناسی، همچون چاهی است که زود به ته میرسد. جرقههای اولیه خلاقیت در جوانی، اغلب حاصل تجربیات زیسته است؛ اما وقتی این تجربه با دانش آکادمیک و بهروز جهانی بازتولید نشود، فیلمساز در چرخه تکرار مضامینِ قدیمی گرفتار میشود و در سودای چاقوی دسته شاخ خود همچنان دم از رفیق و نارفیق میزند. به همین سبب است که در سینمای جهان اقتباس از آثار ادبی همچنان حرف اصلی را میزند؛ به بیان دیگر اقتباس از ادبیات نه تنها یک ضرورت، که یک سنت بهشمار میرود. این پیوند میان سینما و رمان، نه فقط به دلیل تامین محتوا، که برای آموختن مکانیسم انتقال حس و معنا از یک مدیوم به مدیوم دیگر ضرورتی انکار نشدنی است؛ مهارتی که در سینمای ما به دلیل ضعف در درک اقتباس و شاید فقر منابع ادبی مناسب، مغفول مانده است.
بخش دیگری از مشکلات به ساختار چرخه اکران به ویژه نبود رقابت باز میگردد. به نظر میرسد همان معضلی که گریبان برخی صنایع ما از جمله ماشینسازی گرفته، بتوان به سینمای ما نیز تعمیم داد. چنان که در چند دهه اخیر شاهیدم چرخهی اکران صنعت فیلمسازی ما در یک فضای گلخانهای و انحصاری میچرخد. کارگردان، خواه ناخواه مطمئن است که مخاطب، گزینه دیگری جز تماشای فیلمهای داخلی ندارد. این امنیت کاذب، دشمن خلاقیت است. در حالی که در ورزش، قهرمان با رقابت نفسگیر جهانی است که هر روز قد میکشد، سینمای ما دستکم از نظر تجاری در یک میدان بسته، بیرقیب و ایزوله نیازی به ارتقای استانداردهای خود نمیبیند.
از اینهمه که بگذریم، ریشه اصلی را باید در جای دورتری جست؛ در آموزش و پرورش. خلاقیت، گیاهی است که در خاک پرسشگری رشد میکند، نه در زمین محفوظات و محدودیتها. نظام آموزشی ما که سالهاست بر مدار انتقال دانش و اطاعت محض میگذرد، ناخودآگاه خلاقیت را در نطفه خفه میکند. معدود استعدادهایی نیز که به مدد تلاشهای فرد و آموزشهای ویژه خانواده از این فیلتر سخت عبور میکنند و به سینما میرسند، نیز بهدلیل نبودِ فضای اجتماعِ پذیرای نوآوری و فشارهای سنتی، خیلی زود سرخورده میشوند؛ چرا که خلاقیت زمانی شکوفا میماند که در جامعه خریدار داشته باشد و فضا برای تجربه کردن و شکست خوردن مهیا باشد.
در نهایت میتوان گفت مهمترین دلیل فروکش کردن خلاقیت در هنرمندان در کشورمان فارغ از برخی بیانضباطیها در نحوه زیستن و خودتخریبی، به نوع تفاوت در نگاه به حرفه فیلمسازی برمیگردد. در غرب، فیلمسازی یک پیشه محسوب میشود که با گذشت عمر، لاجرم پیشهور در آن پختهتر میشود در حالی که در ایران، فیلمسازی اغلب یک هیجان است که با سرد شدن تب جوانی، خاکستر میشود. به بیان دیگر کارگردانان ماندگار غربی، دانش را جانشین انرژی فروکشکرده میکنند، در حالی که ما، در انتظار معجزه دوباره همان شور اولیهای هستیم که سالهاست از دست رفته است. از همین روست که به قول منتقدی وقتی برخی کارگردانهای پیشکسوت فیلم میسازند تازه میفهمیم فیلم قبلیشان در مقابل اثر جدید شاهکار بوده است!