روزنامه فرهیختگان نوشت: ساعت پنج و سی و شش دقیقه صبح است و سرنوشت این گزارش معلوم نیست. احتمالاً اگر صعود نکنیم، چیزی مرقوم نخواهد شد. حقیقتش را هم بخواهید نویسنده این متن علاقهای به روایت یک شکست ندارد.اتریش و الجزیره دلیلی برای بردن ندارند و بهتر است برایشان که مساوی کنند. بازی را ایستاده دنبال میکنی.حافظ کاظمزاده چنبره زده است روی تلفن همراهش و حسابوکتاب میکند که بالاخره معادله لاینحل این شوربای صعود تیمهای سوم چطور سامان میگیرد. آشی که تا دقیقه ۶ مسابقه آخر مرحله گروهی، خیرش به ایران نرسیده است. آبی ملایم درون استودیو، ساعت را دم گوشت زمزمه میکند: ۵:۳۶ دقیقه... ۵:۳۶ دقیقه. این ساعت، زمان بیداری ما شهریها و جوانهای روغننباتی نیست.
آدمهای عادی این ساعت خواب هستند. با خودت فکر میکنی یکی از خفتهایی که آمریکای جهانخوار در ماههای اخیر به ملل مشرقزمین تحمیل کرده همین است که تا بوق چهارپایان بیدار بمانید و استرس بکشید. این هم خود شکلی از شکنجه است، مگر نه؟ کمکم عدد دقایق سپریشده از بازی دورقمی میشود. اندکاندک چاک دهان را باز میکنی که لیچار بار اتریشیها و الجزایریها کنی. دلت میخواهد از فریدریش هایک تا احلام مستغانمیشان را لعنت بفرستی. شاید بپرسید چرا؟ این دو نویسنده شهیر چه گناهی کردهاند؟ چرایش را از ساعت پنج و سیوشش دقیقه و بازیکنانی بپرسید که مرض پاس به عقب گرفتهاند! لاکردارها! بازی که به دقیقه بیست میرسد هر کدام از بچههای پشتصحنه لیچاری را بار هر دو تیم میکنند و میروند که صبحانه بخورند.نزدیک دقیقه ۲۵ بازی است که تقریباً در استودیو تنها میشوی.
نگاهت را از وال و بازی میگیری و به میزی که وسط استودیو گذاشتهاند نگاه میکنی، همان میزی که عوامل برنامه میگویند: «شبیه دوازده هزار نفری ساختیمش تا علیه فراموشی کاری کرده باشیم.» حالت، حال عزیزان معتاد محله هرندی است. خواب نسخت کرده و در همین احوالات است که مغز ناگهان متمرکز میشود و همه چیز را معطوف به یک تصویر یا خاطره میکند. به میز خیره میمانی، صدای ۱۲ هزار نفری در گوشت میپیچد. انگار لوکارلی در منطقه سرویس ایستاده.تماشاگران سوت میکشند. با خودت میگویی حتماً با این صدا تمرکزش به هم خورده و توپ را یا به تور میکوبد یا به اوت. لوکارلی پرواز میکند که ناگهان... بوم.
صدای موشک نیست. اتریش گل اول را میزند. خواب از سرت میپرد و خودت را برای خوشحالی کردن جمعوجور میکنی. یکی میگوید دیدی گفتم میزنیم؟ دیگری میگوید این بازی مساوی نمیشود. انگار قند در دلت آب کردهاند. ته دلت از هایک عذرخواهی کرده و گوشه لب دوباره به مستغانمی فحاشی میکنی تا مجبورش کنی، تیم کشورش را عقب بکشد و قبول کند که از جامجهانی حذف شود. به او میگویی: «احلام خانم شما که فشار خفت استعمار الجزایریها را تحمل کردید، خودتان هم میدانید تیمتان تیم ۲۰۱۴ نیست که چنگی به دل بزند، پس محبتی کن و بگو وا بدهند. نمیتوانید انتقام ۱۹۸۲ را از این چشم آبیها بگیرید.»مذاکرات با مستغانمی نتیجه نمیدهد. دقیقه ۴۵ گل تساوی به ثمر میرسد. فوتبال مسخرهای است این بازی اتریش و الجزایر. دلت میخواهد به عالم و آدم بگویی اینها دارند یک غلطی میکنند اما نمیتوانی ثابتش کنی.فوتبال که به نیمه نزدیک میشود کمکم استودیو شلوغ میشود.میثاقی میآید و دیگر آن انرژی ساعت ۱۰ شب را ندارد. راستش این است که هیچکداممان نداریم.
سه بار تا لبه مرگ، کشورهای دوست و همسایه بردنمان و برمان گرداندهاند.ازبکهایی که خودمان فوتبالیستشان کردیم حالا از پس کنگو برنمیآید. کیروش هم که جلوی کرواسی بیخیال دفاع اتوبوسی شد و اتوبان باز کرده.خلاصه هر چه خوردیم از رفیق خوردیم.چراغهای استودیو روشن میشود.نور چشمان همه را میزند.خواب همه، یک دور دیگر مورد عنایت و توجه پرژکتورها قرار میگیرد، یعنی بازی تساوی میماند؟ آیا ما باز هم قرار است از بازی حذف شویم؟ بهنام مهدیزاده گزارشگر، میثاقی و کاظمزاده دوباره همان جمله کلیشهای را تکرار خواهند کرد که هیچ چیزی از ارزشهای ما کم نخواهد شد؟ ما باز هم درگیر همان دژاووی کم نشدن ارزشهایمان میشویم؟
از پشتصحنه صدایی شنیده میشود: ۳، ۲ ...، میثاقی شروع به صحبت میکند.میگوید: «همان اتفاقی که دوستش نداریم دارد میافتد اما باید امیدوار بود.»همه اینها را میگوید. به علاوه همان جمله کلیشهای: «البته واقعاً چیزی از ارزشهای بچههایمان کم نمیشود، ما هیچکدام از بازیهایمان را نباختیم.» کاظمزاده هم میگوید که اتریش تیم بهتری از الجزایر نشان داد و میتواند بازی را ببرد اما انگیزهای برای آن ندارد. با این حال اتریش امیدوارمان کرده. این امید عجب چیز غریبی است! انگار که خودش را بزرگتر از شانس نشان میدهد.دانه خودش را میکارد در غم و زندهات میکند. همین چند ماه قبل بود که همهمان گمان میکردیم این تیم ملی با آن شرایطی که دارد در جامجهانی فاجعه به بار میآورد.گل اول را که از نیوزیلند خوردیم خیلیها تلویزیونها را خاموش کردند.
در یکی از همین پلتفرمهای فوتبالی تنها و تنها ۱.۶ درصد از مردم گمان میکردند که با بلژیک صفر صفر مساوی میکنیم. از آن ۱.۶ درصد هم احتمالاً ۰.۶ درصد دستشان خورده! این یعنی ۹۹ درصد یا خیلی خوشبین بودهاند یا خیلی بدبین. پس برای چنین ملتی که اینقدر مرز بین خوششانسی و بدشانسیشان باریک است، نباید عجیب باشد که اتریش بیانگیزه، الجزیره بیحال ۲۰۲۶ را ببرد.یا اصلاً چرا مثال فوتبالی بزنیم؟ چه کسی گمان میکرد یک سال قبل این همه اتفاق یکی پس از دیگری بیفتد و این ملت درست در وسط التهاب جنگ، آن هم ساعت ۵ صبح منتظر نتیجه اتریش و الجزایر باشد که آیا آرناتوویچ میتواند حلقه دفاعی مندی و بن سبعینی را رد کند یا نه؟ زندگی همیشه همینقدر عجیب است، مثل فریاد خوشحالی کشیدن حافظ کاظمزاده از گل زدن آرناتوویچ اتریشی به الجزایر.
از استودیو چه خبر؟
ساعت ۱۰ شب بود که بعد از ۴۵ دقیقه گمشدن پایم به استودیوی جام ۲۶ باز شد، سولهای لابهلای شهرکهای صنعتی غرب تهران. همان محلهای که همین چند ماه قبل مورد هدف موشکهای دشمن قرار گرفته بود. از آنجایی که این حقیر در نشانیابی به مارکوپولوی نابینا میمانم، شجاعتم را در عدم استفاده از نقشه به کار گرفته و به جای رسیدن به برنامه میثاقی، سر از سوله اتاقسازی یکی از شرکتهای خودروسازی درآوردم. به هر حال رسیدم به همان استودیوی مدنظر. مطابق معمول از بیرون که نگاه کنید هیچ سولهای شبیه به استودیوی برنامهسازی نیست. وارد راهرو میشوی و صدای میثاقی میخورد به گوشت: «من میگم ازبکستان ترمز کنگو رو میکشه.» بعید به نظرت میرسد، جمله دومش اما منطقیتر است: «اما تیمه خیلی داغونه!» برخلاف باقی برنامههای تلویزیون که دائماً یک نفر کنارت ایستاده و رفتار و کردارت را زیر نظر میگیرد پشت صحنه جام بیستوشش از این خبرها نیست، میثاقی و کاظمزاده دائماً یک کیفکشی همراهشان نیست که ناخنهایشان را سوهان بکشند و یا دمای آب خنک آورده را با حرارت دست ملایم کند تا خدای ناکرده سرما حضرت گلوی آقای مجری را اذیت نکند. نکته عجیبتر اینکه میثاقی و کاظمزاده پشت و جلوی دوربینشان چندان فرقی با هم نمیکند، حجم انرژی دایره لغات و حتی شکل بیان کلمات هم همان است.
احتمالاً از آن دست آدمهایی هستید که میثاقی برایتان جذاب نیست. او را رو در رو هم ببینید چندان فرقی در احوالاتتان نمیکند. از آنجایی که کلاً کسی کاری به کار شما ندارد با یک سلام و احوالپرسی با بچههای تهیهکننده میگویند که اگر دلتان میخواهد بروید به داخل استودیو ایرادی ندارد. تابلو برق «آف ایر» را رد میکنی و به جایی میرسی که احتمالاً قرار است بخشی از خاطرات یک نسل از جامجهانی باشد. میثاقی را میبینی و سلام و احوالپرسی میکنی. زیر پایش دو سه بطری آب گذاشته یکی خالی و یکی تا نصفه پر. حافظ کاظمزاده هم آن طرف میز نشسته. در واقع روبهروی مجری اسبق و سابق فوتبال ۱۲۰ قرار گرفتهای. دو کاراکتر که احتمالاً اهالی فوتبال میدانند دو جهان متفاوت از اجرا هستند. هر دویشان هم این موضوع را تأیید میکنند. وقتی با حافظ کاظمزاده وارد گپ و گفت شدم، درباره این موضوع پرسیدم و گفت: «ما دو سبک اجرای متفاوت داریم؛ محمدحسین شیوه اجرای خاص خود را دارد و من هم سبک خودم را. من همواره در فضایی چالشی و مطالبهگرانه حضور داشتهام و در برنامهای مانند «ورزشگاه»، طبیعتاً سرعت اجرا کمتر بوده است.
پس از آن در برنامه «فوتبال ۱۲۰» فضای روایتگری را شکل دادیم تا اتفاقات یک هفته فوتبال اروپا را مرور کنیم. محمدحسین انرژی فوقالعاده بالایی دارد و مدل اجرایش با بسیاری از افراد متفاوت است. به نظرم او در کارش بسیار قوی، حرفهای و سختگیر است. از اینکه در کنار هم اجرا میکنیم، امیدوارم خروجی کار مطلوب شده باشد. این تفاوت در سبک را نه یک تضاد، بلکه یک مکمل میدانم. چه بسا در چنین برنامهای نیاز بود که دو سبک اجرای متفاوت در کنار یکدیگر قرار بگیرند.»
ترکیب میثاقی و کاظمزاده؛ تدافعی است یا هجومی؟
ترکیبسازی در تلویزیون در چند سال اخیر پستی و بلندیهای بسیاری داشته که شاید موفقترین شکلش «بهوقت ایران» باشد، بااینحال، در برنامههای ورزشی چند سالی میشود که ترکیبهای شکلگرفته چندان ماندگار نشدند. دلیلش هم واضح است، اصولاً همانطور که در ورزشهای تیمی کمتوفیق هستیم در برنامههای ورزشی هم آفتاب از همان طرف در میآید، بااینحال ترکیب کاظمزاده و میثاقی از حیث گرفتن واکنش منفی از تولیدات اصطلاحاً پر«هیت» قرار نمیگیرد. هر چند که میثاقی همان میثاقی قبل است؛ اما حافظ کاظمزاده در اجرا تغییر کرده. مجریای که هر سه برنامه اخیرش هیچ شباهتی از حیث اجرا با هم ندارد. کاظمزاده میگوید: «جام ۲۶ برای من پروژهای سنگین اما بسیار شیرین است که فکر میکنم بخش مهمی از کارنامه حرفهای مرا تشکیل میدهد؛ کارنامهای که اکنون حدود هفده سال از آغاز آن در حوزههای مختلف اجرا اعم از رادیو، تلویزیون، رسانههای مکتوب و رسانههای دیجیتال میگذرد.
معتقدم این برنامه نقطه عطف و بخش بسیار حائز اهمیتی در رزومه کاری من است که امیدوارم بهخوبی از پس آن بربیایم. البته قضاوت نهایی در این باره بر عهده مردم است و من نمیتوانم نظر قطعی بدهم.» حالا کاظمزاده این موضوع را بر عهده مردم گذاشته، بد نیست سراغ نظر مردم برویم، بنا بر دادههای موجود در مراکز آمارگیری همچون متا، مردم مسابقات ورزشی را عمدتاً از طریق تلویزیون دنبال میکنند. این «عمدتاً» یعنی ۷ برابر پلتفرمها، فوتبال را از تلویزیون میبینند. هر چند احتمالاً مخاطب تلویزیون به دلایل مختلفی در نسبت با عدد ۸۰ و چند درصدی در جام جهانی قبلی کاهش پیدا کرده.
کاظمزاده ماجرای این اقبال ناگهانی به تلویزیون آن هم در زمان جام جهانی را قدری پیچیدهتر از چند عدد و رقم ساده میبیند: «نکته اساسی این است که ما در زمانهای به سر میبریم که تعدد رسانه وجود دارد. دیگر مانند ۲۵ یا ۳۰ سال پیش نیست که صداوسیما تنها رسانه و تکصدای موجود باشد. امروزه فضای مجازی، پلتفرمها و شبکههای ماهوارهای حضور دارند و فارغ از اینکه همسو یا مخالف نگاه ما باشند، هرکسی آزاد است نظر خود را بیان کند. آنها نیز با رویکرد و سلیقه خود برنامهسازی میکنند که به نظرم قابل احترام است؛ هر فردی با هر سلیقهای، در صورت داشتن مخاطب، میتواند برای او برنامه بسازد یا مخاطبان جدیدی جذب کند. اما آنچه مرا خوشحال میکند این است که حداقل در حوزه ورزش، مرجعیت به تلویزیون بازگشته است.
این موضوع کار ما را بسیار دشوار میکند، زیرا کوچکترین اشتباهی که شاید در هر رسانه دیگری پیشپاافتاده به نظر برسد و بهسادگی از کنار آن عبور کنند، در اینجا ضریب پیدا میکند و زیر ذرهبین قرار میگیرد. این وضعیت در عین سختی، شیرین است و ما باید قدر این حساسیت را بدانیم. من این حساسیت، حتی ایرادگیریها و پرخاشها را مقدس و بسیار مهم میدانم؛ چراکه نشان میدهد مردم هنوز شما را بهعنوان مرجع میپذیرند و انتظار بیشتری دارند. همین توقعات زمینهساز پیشرفت است.»
فارغ از اینکه موافق نگاه کاظمزاده در بازگشت «مرجعیت ورزشی» به تلویزیون باشیم یا خیر، شاید عبارتی که کاظمزاده در ادامه مطرح میکند، منطق دقیقتری را از آنچه مردم از تلویزیون طلب دارند، توضیح بدهد: «نباید فراموش کنیم که ما همواره تلاش میکنیم تا بهترینها و نخبگان را در رسانه ملی به کار بگیریم، زیرا این رسانه، مهمترین و رسمیترین رسانه کشور محسوب میشود. اگر خدایناکرده از این مسیر فاصله بگیریم، مخاطب هوشمند ما متوجه این موضوع شده و ما را با رویگردانی تنبیه خواهد کرد؛ بنابراین، این حساسیت باید همواره حفظ شود.امیدوارم اکنون که این بازگشت با این قدرت و درصد بالا اتفاق افتاده است، بتوانیم آن را حفظ کرده و ارتقا دهیم که این بدان معناست که کار ما در آینده سختتر خواهد بود. مخاطب ما در مواجهه با محتوای ارائهشده بههیچوجه سهلانگار نیست. به همین دلیل، تمام تلاش ما باید معطوف به این باشد که اولاً محتوایمان موجز باشد؛ چراکه ایجاز در اجرا در تمام دنیا بسیار حائز اهمیت است (بتوانیم پیام را با کمترین کلمات و در عین حفظ احترام و شخصیت منتقل کنیم). ثانیاً، تنوع محتوایی داشته باشیم تا بتوانیم برای همه ابعاد و سلیقهها محتوای مناسبی فراهم کنیم.»
FBI هم دوست ندارد ما فوتبال ببینیم!
حالا سؤال اینجاست جام ۲۶ تنوع و ایجاز دارد یا صرف پخش رایگان بازیهاست که باعث شده، برنامههای پسینی و پیشینی مسابقات هم دیده شود؟ اگر بخواهیم منصفانه نگاه کنیم، کیفیت برنامههای تولیدی تلویزیون با توجه به زمان و شرایط جنگی قابل دیدن است. آنطور که سازندگان این برنامه میگویند فرایند ساخت جام ۲۶ از آبان سال گذشته آغاز شده اما همه چیز را با شروع جنگ متوقف کردهاند. تلویزیون برنامهریزی کرده بوده که چند گزارش حاضر در آمریکا داشته باشد تا تصاویر را به تلویزیون برسانند از تعداد اولیه که عمدتاً یا آمریکاییالاصل هستند یا ایرانی-آمریکایی، چند نفری به دلیل تهدیدهای به وجود آمده کنار کشیدند و اخیراً ۳ نفر را «FBI» احضارشان کرده برای پارهای از توضیحات! در چنین شرایطی مشخصاً تولید برنامههای ورزشی آن هم از یا در خاک دشمن غیرممکن است؛ اما ازآنجاییکه ایرانی جماعت را اصولاً چیزی متوقف نمیکند، گزارشگران زیرزمینی جام ۲۶ با تلفن همراهشان تصاویر را به ایران میرسانند.
همین نکته ناتوانی تولیدکنندگان ایران برای حضور در محل برگزاری مسابقات روی تمام محتواهای تولید شده برای جام جهانی اثرگذاشته است؛ واقعیتش را بخواهید بخش مهمی از تولیدات در حوزه جامجهانی که خارج از تلویزیون و در پلتفرمها اجرا و تولید میشوند، چندان ربطی به جام جهانی ندارد و صرفاً «مناسبت» ساختشان جام جهانی است. تعدادشان هم که باغت آباد...! یکی از سازندگان برنامه که اصرار دارد خوشنامی در گمنامیست و نگذاشت اسمش را در این متن بیاوریم میگوید، ساعتها برنامههای ماهواره را تماشا کردهاند تا اگر قسمت یا تکه مناسبی داشته باشد، از آن استفاده کنند؛ اما دریغ از یک بخش قابل توجه! خلاصهاش را بخواهیم بگوییم رقبای تلویزیون در پخش جام جهانی در حد لیگ محلات یا کمی بالاتر ظاهر شدند یا اگر هم قابل تماشا هستند حاشیههایشان به قدری بر متن میچربد که چندان مطلوب فوتبالبین بودن نیست. در چنین شرایط برد با چه کسی است؟ آن کسی که میتواند حداقلها را به مخاطب برساند، بر مبنای همین منطق تلویزیون از نمایشخانگی و ماهواره پیشی میگیرد. منطقی که تلویزیون با همان دست فرمان میتواند مخاطب را در سایر حوزهها هم به سبد خود بیاورد.
وقتی ما دیگر غمگین نیستیم!
واقعیتش را بخواهد از منطق حرفزدن در شرایط و مختصات جغرافیایی ما کمی دورازذهن است، چون دودوتاچهارتاها گاهی برای ما ممکن است سه شود و گاهی پنج. اصلاً عمدتاً سه و پنج است و ۴ شدنش عجیب است. مثالش هم همین تیم ملی که پیش از آغاز روز یکشنبه، ابر کامپیوترهای فلان و بهمان اعلام کرده بودند که بیش از ۸۰ و چند درصد شانس صعود دارد. این هشتاد و چند درصد یعنی چه؟ یعنی تنها ده و چند درصد شانس در عدم صعود! با این حال ما تا پایان نیمه اول هشتمان گروی نهمان بود. برگردیم سر ضبطمان؛ نیمه دوم بازی الجزایر و اتریش که شروع شد، همه با یک حال نالان آمدند که بازی را تماشا کنند. تقریباً اتاق رژی خالی و همه کف استودیو بودند. تنها کسی که هیچ دغدغهای نسبت به فوتبال و این بیست و دو نفری که دنبال یک توپ بودند، نداشت، نیروی خدماتی برنامه بود که موظفش کرده بودند هر نیم ساعت بیاید کف برنامه را تی بکشد. حالا شما فرض کنید، کف زمین پر شده از آدم که حرص میخورند از پاسکاری الجزایریها در زمین خودشان و این برادر خدماتی، وظیفه مادران ایرانی را در هنگام فوتبال دیدن بر گرده خویش میبیند و دائم به این و آن میگوید: «یکم برو اونطرف تی بکشم... یکم بیا این طرف تی بکشم.» از دقیقه ۵۵ بازی این جماعت داخل استودیو و اصولاً چند میلیون ایرانی به علاوه دوَل شریف اتریش و الجزایر شدند بازیچه یک بازی که هیچ چیزش به هیچ جایش نمیآمد.
دقیقه ۵۵ سابیتزر گل را زد و حدوداً ۱۰ مرد نسبتاً خشمگین فریاد شادی سر دادند که بالاخره الجزایر بیخیال دفاع کردن شد. گمان کردیم که همه چیز به سر رسیده که ناگهان الجزایر، دکمه سوپرمن شدن را فعال کرد و کامبک زد. کم کم همه داشت دستمان میآمد که ابر کامپیوترها و ایضاً دو تیم نه چندان شریف الجزایر و اتریش چه بلایی به سرمان آوردند. از دقیقه ۶۵ تا ۹۳ بازی تا جایی که میشد الجزایریها در زمین خودشان لکه انداختند و پاسکاری کردند. آنقدر به هم پاس دادند تا پاسدونشان ترکید و عدد پاسکاری تیم کشور خانم مستغانمی روی عدد ۷۰۰ ایستاد. ما که خیابانی نیستیم صدایمان را الجزایریها بشنوند؛ اما اگر کسی از الجزایر این متن را میخواند، ضمن احترام باید گفت: انشالله بِبٌکید! (عربها پ ندارند) دقیقه ۹۳ که فرا رسید همه مطمئن شدیم که این جام به ما وفا ندارد.
میثاقی روی پلهها چمباتمهزده بود، حافظ کاظمزاده هم کشتیهایش در غرقترین حالت ممکن بود تا اینکه یک آن و یک فرار و یک شوت... دوباره منفجر شدیم. باورتان نمیشود؛ اما همه چیز اسلوموشن شد. میثاقی در همان حالت اسلوموشنی روی زمین نشست، حافظ کاظمزاده، حداقل نیم متر به هوا پرید. حنجرههایمان در چند دقیقه به مرز پارگی رسید. همه فکرشان رفت پیش مردمی که جنگ دیده و جنگیده است. مردمی که برایشان طرفدار ایران بودند سه صبح یا ۴ بعد از ظهر نمیشناسد. آنها چه برای موشکباران و چه برای تیم ملی بیدارند. چه عدد و رقمها طرفشان باشد و چه نه! اصلاً دو دوتاها چهارتا نشود! خب؟ چه کار کنیم؟ نشد که نشد! گل را که زدند و خوشحالیمان تازه اوج گرفته بود که یک لحظه همهمان با حمله اتریش چیزی در دلمان روشن شد. نکند؟ نه ممکن نیست؟ آن هم در این سطح از فوتبال؟ توپ روی دروازه الجزایر آمد. ساشا کالادژیچ روی هوا پرید. پرشی نه چندان بلند و دروازهبان الجزایر هیچ حرکتی نکرد. هیچ و هیچ. جسد شد. مُرد. انگار جنازهاش را از تیرک دروازه آویزان کرده بودند. میخواست گل بخورد تا جلوی اسپانیا بیشتر نخورد. توپ که توی دروازه رفت. همهمان سکوت شدیم. کاظمزاده سکوت را شکست: «معلومه با هم بستن! چرا سوت نزد؟» راست میگفت وقت بازی یک دقیقه قبل تمام شده بود.
دیگر کسی غمگین نبود. این ده مرد نسبتاً خشمگین پشت صحنه حالا شده بودند. شده بودند کاملاً خشمگین. «تبانی» تنها کمهای بود که در ذهنمان تکرار میشد. بازی تمام شد. میثاقی سریع کت را پوشید و تنها یک جمله گفت. سریع بیاییم توی استودیو، قبلش تیزر نداشته باشیم. نشست روی صندلی و رگ گردنش بادکرده بود. اصولاً در اینجور مواقع ایرانی جماعت این رگ را احتیاج دارد تا باد کند وگرنه غمباد میگیرد.دوربین اصلی روشن شد و میثاقی گفت: «این نتیجه اصلاً طبیعی نیست.تبانی...»راستش را بخواهید بقیه جمله میثاقی را در خاطرم نیست. در گوشم انگار کسی فریاد میزد که به گردنت دست بزن. به رگهایی که روی گردن این آدمها بادکرده نگاه کن. تو حداقل این رگ را داری. حداقل تیم ملیای داری که برایش رگت باد کند. فرق ما و آنهایی که خبر شکست تیم ملی را اسکرول کردند همین است. برای ما هیچچیز آن بازی طبیعی نیست.