دکتر عبدالحسین زرینکوب. در بخش نخست آمد که سرمایهگذاری ایرانی در بازار فرهنگ جهان چندان بوده که برایش اعتبار کمنظیری تأمین کند؛ زیرا آنچه به دنیا داده، اندک نیست و اگر آن را بازستاند، در بسیاری چیزها کار دنیا لنگ خواهد شد. یک ویژگی کهن آنها، تسامح و عدالت بود که فرهنگ ایرانی را در گذشته به اوج انسانیت رسانید. اینک ادامه سخن:
***
دادگری و تسامح
اولین امپراتوری ایرانی که به وسیله کوروش تأسیس شد، یک قانون اساسی داشت که عبارت بود از تسامح نسبت به عقاید دیگران و من آن را مکرر «تسامح کوروشی» خواندهام. همین تسامح کوروشی بود که اتباع یونانی را در قلمرو هخامنشیها فرصتاندیشه و عمل میداد. حتی در ولایت ایونیا که زادگاه اولین آثار فلسفه یونان و جزو قلمرو هخامنشی بود، چنان که یک مورخ معروف فلسفه یونانی میگوید،۲ آنچه را تنگنظری آتنی اجازه نمیداد، تسامح معروف ایرانی در ظهور و توسعه فلسفه تحقق بخشید.
این روح عدالت و تسامح، با آنکه مکرر به سبب حوادث اجتنابناپذیر از تجلی باز ماند، حتی در دوره اسلامی نیز جوهر واقعی فرهنگ ایرانی باقی بود. عدالت نزد معتزله و شیعه مایة اختلاف «اهل عدل» با عامه اهل سنت شد. به علاوه کتاب های ادب و اخلاق و حتی سیاست آن را همچون عالی ترین آرمان انسانی ستودند. در مورد تسامح نیز تأثیر میراث قومی تا جایی رسید که عرفا اختلاف ادیان را لفظی شمردند و حافظ «جنگ هفتاد و دو ملت را» عذر نهاد که «چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند». چنان که قرنها قبل از سارتر و راسل هم عرفای ما به جنایات جنگ اعتراض کردند و در دنیایی که صلیب مسیح با اژدهای مغول بر قتل مسلمانان شرق هم پیمان بود، سعدی بانگ درداد که: «بنی آدم اعضای یکدیگرند»!
اگر ایرانی در طی تاریخ دراز خویش بارها فرصت یافته است که چیزهای سودمند به دنیا هدیه کند، غالباً در مواقعی بوده که تسامح و عدالت در محیط حیاتش غلبه کافی داشته است؛ چنان که از ادبیات عظیم گذشته ما آنچه در محیط بیتسامح و عاری از عدالت تاتار قرون وسطایی عرضه شد، تملقهای رنگآمیز ابلهفریبی است که در قصاید امثال فرخی و انوری و ظهیر انعکاس دارد. معانی عرفانی و عمیقی که شعر گذشتة ما را از هوای تازه افقهای پاک انسانیت سرشار میکند، در دنیای خانقاهها و مجامع اهل علم به وجود آمده است که عدالت و تسامح در دورانهای سختی فقط در چهار دیوار آنها پناهگاه مییافته است.
درست است که در بعضی مواقع مثل آنچه در عهد خسرو انوشیروان در مبارزه با پیروان مزدک انجام شد، این تسامح و عدالت قدری فراموش شد، اما نه فقط آن تندرویها با روح ایرانی توافق نداشت و خردمندان گذشته هم آن گونه خامیها و بیدادها را هرگز از روی میل و رضا نستودند، بلکه این هیجانها در قیاس با تعادل بالنسبه پایدار و مستمر روح ایرانی، اصلاً لحظهای کوتاه بیش نیست و آنها که در درام های بزرگ با ورطههای روح انسان آشنایی دارند، قطعاً برخوردهاند به اینکه متعادل ترین روحها هم لحظههای بحرانی دارند و البته همان گونه که هیجان های ناگهانی و بیلگام یک روح متعادل، وصف تعادل را از او سلب نمیکند، چند هیجان زودگذر و بیدوام هم در تاریخ دراز یک قوم، نمیتواند نشانی باشد بر بیتعادلی روحی آن قوم و بی تسامحی او.
وقتی صحبت از فرهنگ ایرانی است، زبان این فرهنگ را که آمیزش پارهای لغات غیر ایرانی با لغات دری به آن قدرت حیاتی معتنابهی بخشیده است، نمیتوان از خاطر برد. درست است که این زبان خالص نیست، اما وجود خون تازی یا تاتار در امثال ابومسلم، شاه عباس و نادرشاه هم آیا ما را در ایرانی بودن آنها باید به شک بیندازد؟
زبان حافظ و سعدی و خیام و مولوی زبان واقعی فرهنگ ایرانی است و وجود پارهای لغتهای غیر ایرانی در این زبان نمیتواند علاقه ما را نسبت به آن کم کند. میگویند ادوارد براون انگلیسی وقتی با دانشمندانی برخورد میکرد که میتوانستند به فارسی تکلم کنند، هر زبان دیگر را کنار میگذاشت و میگفت: «باید فارسی حرف زد؛ چرا که وقتی انسان فارسی حرف میزند، احساس می کند زبانش انسانیتر است.» نمیدانم آیا ایرانی هایی که در خانه خود با فرزندان ایرانی خویش به زبان فرنگی حرف میزنند یا در ادارات، کارگاهها و بیمارستانها مطالب خود را به زبان انگلیسی تقریر مینمایند، از این کلام براون احساس شرمساری میکنند؟
تأمل در گذشته ایران
من وقتی در باب گذشته ایران تأمل میکنم، از اینکه:
ـ ایرانیها دنیا را به نام دین یا به نام آزادی، به آتش و خون نکشیدهاند،
ـ از اینکه مردم سرزمینهای فتح شده را قتل عام نکردهاند و دشمنان خود را گروه گروه به اسارت نبردهاند،
ـ از اینکه در روزگار قدیم یونانیهای مطرود را پناه دادهاند؛ ارامنه را در داخل خانه خویش پذیرفتهاند؛ جهودان و پیغمبرانشان را از اسارت بابل نجات دادهاند؛
ـ از اینکه جنگ صلیبی بر ضد دنیا راه نینداختهاند و محکمه تفتیش عقاید درست نکردهاند؛
ـ از اینکه ماجرای سن بارتلمی نداشتهاند و با گیوتین سر مخالفان را درو نکردهاند؛
ـ از اینکه جنگ گلادیاتورها و بازیهای خونین با گاو خشمآگین را وسیله تفریح نشمردهاند؛
ـ از اینکه سرخپوستها را ریشه کن نکردهاند و بوئرها را به نابودی نکشانیدهاند؛
ـ از اینکه برای آزار مخالفان، ماشینهای شیطانی شکنجه اختراع نکردهاند و اگر هم بعضی عقوبتهای هولناک در بین مجازاتهای عهد ساسانیان بوده، آن را همواره به چشم یک پدیده اهریمنی نگریستهاند،
ـ و از اینکه روی هم رفته ایرانیها به اندازه سایر اقوام کهنسال دنیا نقطه ضعف اخلاقی نشان ندادهاند،
احساس آرامش و غرور میکنم.
چگونه میتوان ایرانی نبود؟
و در این احوال اگر سؤال سمج و تأملانگیز منتسکیو و پاریسیهای کنجکاوش یقهام را بگیرد و باز از من بپرسد: «چگونه میتوان ایرانی بود؟» جواب روشنی برای آن آماده دارم؛ جوابی که خود سؤالی دیگر است: «چگونه میتوان ایرانی نبود؟» گمان دارم نسل تازهای که حالا دارد به عرصه میآید و حتی نسلهایی که میبایست شاهد استمرار تاریخ و فرهنگ ایران باشند نیز میخواهند همین جواب غرورانگیز را در برابر سؤال منتسکیو داشته باشند. در اینصورت میبایست نه فقط خودشان این عنصر اخلاقی و انسانی را که در فرهنگ ایران هست حفظ کنند، بلکه از طرف ما نیز باید این اندازه سعی شود که با ایجاد تزلزل در این آرمانهای انسانی، امید آنکه در آینده هم ایرانی مثل ایرانی گذشته ملامتناپذیر بماند، از بین نرود. با این همه،
ـ هر گاه روزی بیاید که زبان ما از دخالتهای هوسناکانه امروزینگان لطمه ببیند و محدود شود،
ـ هر گاه ظرافت و ادب سنتی ما به خشونت و وقاحت عاری از گذشت بگراید،
ـ هر گاه روح عدالتجویی در نزد ما به درندهخویی انتقامجویانه منتهی شود،
ـ هر گاه بهجای تسامح فرخندة کوروشی، سانسور عقاید در فرهنگ ما رواج پیدا کند،
ـ و علاقه به خیر در بین ما، جای خود را به خودپرستیها بدهد،
درآینده بسا که دنیای انسانیت با کنجکاوی پاریسیهای عهد منتسکیو اما با ناخرسندی و نفرتی که درخور روح تهذیبیافتة انسان کامل خواهد بود، از روی تلخی و انکار خواهد پرسید: «ایرانی؟... چگونه میتوان ایرانی بود؟»
امید من آن است که در آینده نیز لحن این سؤال هرگز از شور و شوق ستایشگرانه دوستداران ایران خالی نباشد.
پینوشت:
۲. Zeller, Outlines of the History of Greek philosophy, ۱۹۵۵/۲۳.