سید عبدالحسین اعلم الهدا ـ اهر (آذربایجان شرقی): تا به اتاق شهردار سرعین در استان اردبیل برسم، خاطرات تابستان سال گذشته از جلوی دیدگانم رژه رفتند: یادم آمد که تابستان آن سال چند روزی در همین شهر سیر آفاق و انفس میکردیم که در برگشت به شهر مان یادداشتهای پراکندهام را به سفرنامه اختصاص دادم و در رابطه با این سوژه هر آنچه که از خوب و بد سرعین دیده و شنیده بودم، نوشتم و در بخش نارسائیها و نبودهای این شهر قلم زدم و درخواست بودجه و اعتبار برای رفع آنها کردم و آن را به یکی از دو روزنامه مشهور آن زمان که خبرنگارش بودم، فرستادم و منتظر شدم. مطلب من چند روز بعد در ۸ روز و به صورت پاورقی در روزنامه چاپ شد و در طول آن چند روز اهالی قلم و مقامات و مسئولان از من تعریف میکردند. یکی از تماسگیرندگان شهردار سرعین بود. که از من با احترام یاد کرد و اطلاع داد که مقامات بالاتر در تهران مطالب مرا خواندهاند و با تخصیص بودجه و اعتبار برای رفع نواقص عمران و آبادانی این شهر توریستی، چشمان بنده و اهالی شهر را روشن کردهاند و در پایان تماس از من خواستند که در سفرهای آتی به سرعین مهمان او باشم و حالا در آستانه اتاق شهردار به فکر واژه «جبران» بودم که وارد شدم و خودم را معرفی کردم: شهردار سرعین از صندلیاش برخاست و مرا در آغوش گرفت و از نوع آبدارش، حالا نبوس کی ببوس! منتظر امداد و نجات بودم و پیش خودم فکر میکردم که اگر خیلی آقائی بکند به یکی به اصطلاح هتلهای کم ستاره زنگ میزند و درخواست اتاق خالی میکند، اما شهردار از کشوی میزش کلیدی را درآورد و یکی از کارمندان کشیک را صدا کرد و به او تحویل داد و گفت: آقا و همراهان را به فلان محله راهنمائی کن. که کارمند شهرداری بین راه توضیح داد یکی از اهالی محل که ساکن تهران است و دستش خیلی به دهنش میرسد، کلید خانهاش را به شهردار داده و گفته است اگر میهمانانی در حد و حدود عالیقدر! برایت رسیدند، مانعی ندارد که آنان را به کلیه سرای ما هدایت کنید.
شاد و شنگول رسیدیم و کارمند کشیک در کوچهای، دری را باز کرد و کلید خانهای را تحویلم داد و گفت: امیدوارم که خوش بگذرد که ناگهان آقایی وارد شد و سرمان داد کشید که: «شماها چه کسانی هستید و اینجا چه میکنید؟ یالا، جل و پلاستان را جمع و زحمت را کم کنید!
بلافاصله شصتمان با خبر شد که آن آقا صاحبخانه هستند. اهالی همراه که در یک لحظه عیش و نوششان به ماتم بدل شده و دچار اضطراب و تب و لرز شده بودند و ناامید و مأیوس به من نگاه میکردند و منتظر فاجعهای بودند که در این لحظه یکی از حاضران از دهنش پرید که ما را جناب شهردار سرعین به اینجا هدایت کرده است، که صاحبخانه چشمش را بست و دهانش را باز کرد که: «شهردار غلط کرده است، الان به حسابش میرسم»، که سرا پا پیش رفتم و گفتم حاج آقا، به حسابش برسید و یا نرسید، به ما مربوط نیست، شما با آقای شهردار هماهنگ کنید که در این حین آن مرد خانه را ترک کرد و نیم ساعت بعد برگشت و با چهره ای گشاده و خندان از ما استقبال کرد و از ما به عنوان میهمانان عزیز و شریف سرعین نام برد و با صد زبان عذرخواهی کرد و افزود: انگار بین شما خبرنگاری هست که برای شهر ما کسب اعتبار و بودجه کرده است، من هم پیش رفتم و گفتم بله حاج آقا، آن خبرنگار بنده هستم!
به این ترتیب صاحبخانه سر و رویم را ماچ باران کرد و راهش را کشید و رفت؛ ساکنان این خانه امانتی هم که رنگ روی طبیعی همهشان برگشته بود، نفس راحتی کشیدند و جای شما خالی، دو سه روزی آنجا اقامت کردیم و در پایان همگی به شهر و دیار خود برگشتیم و حالا که حدود ۵۰ سال از آن سفر تاریخی میگذرد، یاد و خاطره اش همیشه ما را میخنداند!

شما چه نظری دارید؟