دکتر شیرین بیانی
تاریخ مغول از اهمیت خاصی برخوردار است؛ زیرا هم کشورهای بسیاری را درگیر کرد و هم بزرگترین امپراتوری جهان را پدید آورد. از این روی بررسی عوامل هجوم و آثار و پیامدهای آن برای ایرانیان که تقریباً بیشترین آسیب مادی و معنوی را از ایلغار مغول دیدهاند، بسیارمهم و ضروری است؛ اما ایرانیان آنها را در فرهنگ و تمدن خود حل کردند.
در ایامی که مورد هجوم مغولان عصر جدید قرار گرفته ایم، خانم دکتر بیانی از استادان برجسته دانشگاه تهران و مغول شناسان بنام ایران درباره آن عصر شوم می گویند.به امید آنکه این بار نیز ایران از آزمون دشوار تاریخ سربلند بیرون می آید.
من در محیطی پرورش یافتهام که ارکان آن بر سه اصل استوار بوده است:مهرورزی و احترام به انسانیت، عشق به هموطن و کشور، و هواخواهی دانش وهنر و فرهنگ. من در دانشگاه تهران موفق به اخذ لیسانس تاریخ شدم. سپس برای تکمیل تحصیلات در دانشگاه سوربن به ادامه کار پرداختم و موفق به اخذ درجه دکتری تاریخ شدم؛ و در سال ۳۴۳۱ وارد کادر آموزشی دانشگاه تهران، گروه آموزشی تاریخ، گردیدم.
نوشتههای من به دو گروه تقسیم میشوند. یک گروه مربوط به تاریخ مغول و تخصص من میباشد؛ و گروه دوم مربوط به دوره ایران باستان است. تاریخ علمی است که برای دانستن هر موضوعش باید مسائل، ریشهیابی شوند و هر دوره را که بکاویم، ریشههای پیش از اسلامی را در آن خواهیم یافت و این کاوش یک ضرورت است تا مسائل حل گردند؛ زیرا ایرانی ملتی سنتی است و پایبند سنتها. به این دلیل که ریشههای ملی فرهنگی او بسیار مستحکم و نیرومندند.
کتاب هایی نگاشتهام که اغلب تألیف و چندتایی ترجمه میباشند. به ترتیب چاپ عبارتند از: تاریخ آلجلایر، زن در ایران عصر مغول، هشت مقاله در زمینه تاریخ، ایران در برخورد با مغول، شامگاه اشکانیان و بامداد ساسانیان، دین و دولت در عهد مغول (سه جلد)، تیسفون و بغداد در گذر تاریخ، مغولان و حکومت ایلخانی در ایران، دین و دولت در عهد ساسانی، ایران از ورود آریائی ها تا سقوط هخامنشیان، دمساز دوصد کیش. ترجمهها: نظام اجتماعی مغولان فئودالیسم خانه به دوشی، تاریخ عیلام؛ تاریخ سرّی مغولان، چنگیزخان، میهمانخانه آنژگاردین و...
چطور شد که به سراغ تاریخ مغول رفتید؟
زمانی که برای ادامه تحصیل به پاریس و دانشگاه سوربن رفتیم، از قبل پدر و مادرم پرفسور کلود کائن ایرانشناس و اسلامشناس معروف را که با وی دوستی علمی داشتند، برای کار من در نظر گرفته بودند. در اولین ملاقات و اولین ساعت، او تاریخ آل جلایر را بهعنوان رساله برایم تعیین کرد؛ عقیده داشت که کسی در این زمینه کاری نکرده و دورهای بس مهم به شمار میآید. پذیرفتم و رسالهام را به همین نام نگاشتم که از آن پس تاکنون برای خود جایی باز کرده است. هنگامی که به واسطه «تاریخ آل جلایر» وارد دنیای مغول گشتم، دریافتم که موضوعی بسیار مهم و جهان شمول است؛ و دیگر هرگز از این جهان بیرون نیامدم، با وجود همه خشونت های آن که با طبع من سازگار نیست. خلاصه اینکه تخصص خود را دوره مغول مقرر داشتم و از آن پس به این دوره میپردازم.
مهمترین کارهای انجام شده درباره تاریخ مغول کداماند و چه کارهایی هنوز انجام نشده است؟
دوره مغول به نسبت سایر ادوار بیشترین کارها را به خود اختصاص داده است، چه در داخل و چه در خارج از ایران؛ و دلیل آن است که جنبه جهانی داشته و هر مملکت، قوم و ملتی به نوعی در آن سهیم بوده است. در ایران معاصر، اولین و مهمترین کار از آن عباساقبال میباشد که در ردیف کارهای کلاسیک تاریخی قرار گرفته است و مطالعات علامهقزوینی که جای خود دارد؛ و از آن پس مورخان دانشمند متعددی منابع این عهد را بازخوانی و چاپ کردهاند؛ چون زنده یادان دانشپژوه، یزدگردی، نوایی، دبیرسیاقی، روشن و دیگران کتاب های ارزندهای نگاشتهاند، چون آقایان مرتضوی و تیموری. گذشته از ایران، بیشترین مطالعات مغولشناسی در چین، روسیه، ژاپن، فرانسه، آلمان، انگلیس و آمریکا انجام گرفته است. نباید فراموش کرد که بقیه ممالک نیز هر یک به دلایلی به این امر پرداختهاند که مهمترین آنها عراق و سوریه و مصر میباشند و ممالک آسیای مرکزی و قفقاز.
و اما کارهایی که نشده نیز فراواناند. امپراتوری مغول زمانی بزرگترین وسعت ارضی را داشت که از چین تا کنارههای دریای مدیترانه را شامل میشد.
بررسی دادوستدهای فرهنگی، تمدنی و اقتصادی هر یک ازملل و اقوام تابع با یکدیگر و چگونگی اثرهای آن، میتواند مبحثی جهان شمول و بسیار مفید و شگفتانگیز باشد که تاکنون چنین کاری انجام نگرفته است. برای نمونه «جاده ابریشم» از ابتدا تا انتها، که در دوره مورد بحث، تحت سیطره مغولان بود، میتواند موردنظر ومطالعه قرار گیرد و ممالک سرراه، هر یک گروهی مغولشناس را برگزینند و تحت نظر یک کمیته مرکزی متشکل از اعضای همه ممالک، تاریخ شهرهای سرراه این جاده دراز ومهم را مورد بررسی دقیق قرار دهند. نتیجه این بررسی،نگاشتن یک تاریخ منطقهای مهم در قرون وسطی خواهد بود که طی زمان های آینده، اکتشافات جدید، تکمیل و تصحیحش خواهد کرد.
سابقه آشنایی ایرانیان ومغولان ازیکدیگر به کجا برمیگردد؟
بهتر است بگوییم از همان جاده ابریشم. تصور میکنم آشنایی مغولان از ایرانیان زودتر ازآشنایی ایرانیان از مغولان بوده باشد؛ زیرا ایرانیان با وجود ترکان بر سر راه، نیازی به این آشنایی نداشتند؛ در حالی که مغولان که همواره در جستجوی مکان های آباد و ثروتمند و دستیابی به آنها بودند، این نیاز را حداقل قرنی قبل از ایجاد حکومت احساس کردند و پیشاز آن احتمالاً از طریق ایغورها وترکان از اواخر عهد ساسانی، گمانههایی در دست داشتند.
در دوران اسلامی، بازرگانان ایرانی که از جنوب صحرای گُبی و از طریق جاده قدیم ابریشم به چین میرفتند، آگاهیهای مبهمی به آنان داده بودند؛ تا زمان چنگیز که این ابهام تبدیل به آگاهی هوشیارانه و دقیق گردید.
عوامل تاریخی و اصلی تهاجم مغول به شرق اسلامی و به ویژه ایران چه بودهاند؟
«صحرای گُبی» مسکن اصلی مغولان از جهت معیشتی بسیار فقیر و تقریباً فاقد مایحتاج مردم بود؛ چه از جهت روی زمینی و چه از جهت زیرزمینی؛ و به جز مراتع، منبع مهمی در آنجا وجود نداشت. از مدتی پیش مغولان با تراکم جمعیت بسیار، کمبودهای زندگی را بیش از گذشته احساس میکردند؛ زیرا دادههای مکان زیست آنان کفاف معاششان را نمیداد و در ضمن اطلاعاتی درباره همسایگان شرقی و غربی به دست آورده بودند که برانگیزنده بود؛ و چون خانه بهدوش و متحرک نیز بودند، میتوانستند مهاجم باشند.
مغولان مصمم ولی بیمناک به راه افتادند و با خیال نسبتاً راحت از پشت سر و اینکه با عدم توفیق چیزی را از دست نخواهند داد؛ و به خصوص با فرماندهی بسیار قوی خان خود، تهاجم را آغازکردند؛ و هنگامی که توفیق دستیابی به ایران و به دنبال آن بینالنهرین با برانداختن دستگاه خلافت عباسی نصیبشان شد؛ آنگاه که گذرگاه های بینالنهرین به روی شامات و مصر گشوده شد، به فتوحات خود ادامه دادند؛ زیرا تا آن زمان همه موانع را از سر راه برداشته، به خصوص که خلیفه را از بین برده بودند. بغداد فتح شده بود و اینک نوبت دمشق و قاهره رسیده بود تا برکل جهان اسلام از کاشغر تا شمال آفریقا دست یابند.
ایران چگونه میتوانست خود را از این هجوم در امان بدارد؟
پاسخ در دو کلمه خلاصه میشود: آگاهی از آنچه در راه بود، و پس از آن تدبیر واستراتژی جنگی صحیح. خوارزمشاهیان هم فاقد آگاهی بودند و هم تدبیر نداشتند.
خوارزمشاهیان موارد زیر را باید در نظر میگرفتند: ۱ ـ وحدت و یکپارچگی نیروهای سراسر ایران. ۲ ـ بیباکی و زدودن بیمی که در دلشان افتاده بود. ۳ ـ وحدت آرا در دستگاه حاکم. ۴ ـ کنار گذاشتن دشمنیها و یاری خواستن از دستگاه خلافت عباسی. ۵ـ ترتیب یک استراتژی جنگی قوی، منسجم و درست.
مطلبی را ازقول هلاکو پس از فتح ایران و گشودن بغداد نقل میکنم که گویای همین مطلب است. زمانی که او از خلیفه خواست تا در گنجینة اصلی عباسیان را بگشاید و با حصارها ونردههای آهنین به دور کاخها و با درهای بسته مستحکم تودرتو مواجه گردید، به خلیفه که میلرزید، گفت: «بهتر نبود از این نردههای آهنین که به دور قصرهای خود کشیدهای، نیزه میساختی و به دست سپاهیانت میدادی تا پشت مرزها جلوی ما را بگیرند و نگذارند که داخل قلمرو و خانهات شویم؟» خلیفه پاسخ داد: «تقدیر چنین بود!» و دقیقاً این همان عدم آگاهی بود که سلطان محمد خوارزمشاه داشت. طی شورایی برای جنگ، خبرگان وآگاهان همین عقیده هلاکو را ابراز داشتند؛ ولی او از بیم، مغولان را ازپشت مرزها به عقب نراند و آنان تقریباً به آسانی ازمرزها گذشتند و به داخل راه یافتند؛ و آنگاه که مردم شهر به شهر و حتی روستا به روستا با آنان روبرو شدند و مردانه و دلیرانه ایستادگی کردند، دیگر دیر بود؛ زیرا در قوا انسجام وجود نداشت، و هر ناحیه جداگانه میجنگید.
آیا درست است که خلیفه عباسی چنگیز را دعوت کرد؟ چرا؟
به ظن قوی درست است؛ ولی او چنگیز را دعوت نکرد، بلکه او را برانگیخت و مانعی بر سر راهش ایجاد ننمود. علتش سیاست اشتباه خوارزمشاهیان در قبال دستگاه خلافت به طور کلی و اقدامات خام و غیرعاقلانة خوارزمشاه در بامداد حرکت تهاجمی مغولان به طور اخص بود. زمانی که در منطقه نیاز به اتحاد برای جلوگیری از این تهاجم بود، او با برخورداری از قدرت بسیار، ولی بیتناسب و نابخردانه، دشمنی خود را چنان علنی ساخت که به بغداد حمله کرد، ولی ناکام ماند و بیم و خصومت خلیفه را از خود بیش از پیش برانگیخت. فرزندش جلالالدین خوارزمشاه نیز درابتدا چنین کرد؛ ولی او با پدرش تفاوت داشت و ایرانیان وی را شخصیتی آرمانی میشناسند.
جلالالدین در آخر کار به اشتباه خود پی برد و خواست جبران این دشمنی را بنماید و خواهان اتحاد گردید؛ولی دیر بود و بیاعتمادی در کار؛ درحالی که حکومت عباسی نیز سخت اشتباه کرد. خلیفه مغولان را دشمنی انگاشت که هرچند در این اواخر خطرناک مینمود، ولی با آن حربه میتوانست دشمن دیگر را از بین ببرد؛ غافل از اینکه با از بین رفتن این دشمن، نوبت به خود او میرسید. هر دواشتباه کردند. آن زمان، زمان دوستی و اتحاد بود، نه دشمنی و تفرقه.
مسیحیان و دستگاه پاپ چه نقشی در پیشروی مغولان داشتند؟
نقشی بسیار مؤثر. غربیان و کلیسای واتیکان هیأت های روحانی متعددی را به دربار خانهای مغول فرستاده و موفق شده بودند تعدادی خان و خاتون و فرمانده را به دین عیسوی بگروانند؛ واین موضوع تأثیر به سزایی در پیشروی مغولان در جهان اسلام داشت. فرماندهان اغلب از بین مغولان مسیحی برگزیده میشدند و خاتونهای مسیحی، همسران بودایی و یا شَمَنی خود را بیش از پیش به پیشروی ترغیب و تشویق میکردند. «جنگهای صلیبی» هنوز در کنارههای شرقی مدیترانه، به خصوص مصر ادامه داشت. حکومت های کوچک این منطقه چون ارمنستان، گرجستان و روم طرابوزان، که مسیحی بودند، طرفدار غرب و دشمن مسلمانان به شمار میرفتند و در جنگهای صلیبی نقش داشتند.
مسیحیان فرصتی طلایی یافته بودند تا به وسیله مغولان که از طریق ایران به کل جهان اسلام تاختن گرفته بودند، کار مسلمانان را یکسره نمایند. با ورود هیأت های مسیحی بیشتر،ارتباط واتیکان با مغولان پررنگ تر شد؛ ولی هنگامی که مغولان تا دروازههای مسکو و کنارههای رود دانوب پیش رفتند، غربی ها با احساس خطر جدی، خود را تا حد بسیاری کنار کشیدند و منتظر فرصت ماندند تا ببینند بر سر جهان اسلام چه خواهد آمد. دریافتند که دیگر نباید مغولان را تقویت کنند. اشتباهی که دستگاه خلافت کرد، آنان نکردند. ازآن پس هیأت های مغولی که برای گرفتن کمک به غرب و واتیکان گسیل شدند تا کار شامات و مصر را یکسره کنند توفیقی نیافتند؛ و جواب ها در حد تعارف داده شد.
سوای واکنش پاپ و کلیسا و دولت ها، بازتاب هجوم مغولان در جهان مسیحی و متن مردم چگونه بود؟
بازتاب های اولیه خشنودی بسیار به همراه داشت؛ به گونهای که مسیحیان شرق، مغولان را «منجی» به شمار آوردند؛ به خصوص هلاکو را که هرچند خود بودایی بود، ولی مادر و همسر و مهمترین فرماندهاش مسیحی بودند. او دستگاه خلافت را برانداخته و سپس به شامات و مصر تاخته بود؛ ولی در نیمههای کار، نیروی تخریبی شگفت مغولان آنان را بیمناک ساخت و خود را ازمعرکه کنار کشیدند؛ هرچند روابط دوستانه را حفظ کردند.
از پیامد مادی و معنوی حمله مغولان به جهان اسلام و به ویژه ایران هم صحبت کنیم.
بار منفی حمله مغولان به شرق، تخریب و ویرانی شدید مادی و معنوی بود. در ایران همه چیز دگرگون گشت. بنیان های اداری، اقتصادی و فرهنگی از هم گسیخت. گویی کتاب شیرازه گسستهای در معرض طوفان قرار گرفته بود. ورود مغولان شَمَنی، رهبانان بودایی چینی و ایغوری، مسیحیان کارگزار مغولی ازیک سو ونابودی خلیفه مسلمین و پایگاه او از طرف دیگر کار را بر دین بسیار سخت کرد. زمینهای کشاورزی بایر و باطل افتاد و مغولان صحراگرد، آنها را چون تیول خود از دست مالکان کشته و یا فراری به در آوردند. اندیشمندان، عالمان وفرهیختگان یاکشته شدند و یا گریختند. جنگ مضرات و صدمات خود را به نحو اکمل در سراسر ایران پراکند: خانمان برباد رفتهها، یتیمان و روسپیان از سویی، و تازه به دوران رسیدهها و چپاولگران ایرانی و مغولان جویای نان ونام که از شهرنشینی آگاهی چندانی نداشتند و ایران را تیول خود تصور کرده بودند، از سوی دیگر جامعه را بیقرار، ناتوان ومشوش ساختند و ایران به ویرانی کشیده شد.
با این همه ایران ماند و توانست روی پایش بایستد. حضرت عالی نقش ایرانیان نگهبان فرهنگ ایرانی را در آن عصر چگونه ارزیابی میکنید؟
ایرانیان پس از هوشیاری به دنبال گیجی از ضربة کاری و خطرناکی که برآنان وارد شده بود، به پا خاستند؛ زیرا آنان طی تاریخ دراز خود ازحملههای متعدد دشمنان، تجربهها آموخته بودند. آنان به بازسازی ارکان ویران شده پرداختند. خاندان های اصیل ایرانی، چون خاندان جوینی، خواجه نصیرالدین طوسی و خاندان رشیدی، یکی پس از دیگری زمام امور سیاست، اقتصاد و فرهنگ را دردست گرفتند؛ زیرا مغولان فاقد توان اداری مملکت بودند. خیلی زود «دیوان» به دست ایرانی افتاد؛ در حالی که «شمشیر» در دست مغول باقی ماند؛ و این قراری نانوشته شد که تا به آخر ادامه یافت. از آن پس نبرد شمشیر با قلم درگرفت و سرانجام قلم برشمشیر پیروز شد؛ که این نبرد در تاریخ ایران سابقهای طولانی داشت.
ایرانیان فرهیخته میداندار عرصه سیاست و فرهنگ و اقتصاد گشتند. گریختگان دانشمند و ذخایر مادی و معنوی پراکنده را گرد آوردند؛ با فتح بغداد،فردی از خاندان جوینی، فرمانروای عراق عرب گشت و بر تخت خلفا تکیه زد. با فتح شامات، مرزهای این سرزمین از هرات تا ماورای فرات تعیین شد، که یادآور قلمرو دوران باستان ایران بود.
ایرانیان در آن غُلوای کار، بیش از پیش به یاد مجد و عظمت گذشته افتاده بودندکه هرگز از یادشان نرفته بود؛ و اگر میخواست چنین شود، فردوسی در شاهنامه خود آن را به یادشان میآورد.
آنان مغولان را به سرعت وادار به آمیختن با فرهنگ و سنتهای خود کردند. نگاهی دقیق به گنبد سلطانیه که به دستور سلطان مغول مسلمانی ساخته شده و همه مظاهر تمدن، هنر و فرهنگ ایران را از گذشتههای دور تا آن زمان در خود نهفته دارد و از شاهکارهای معماری به شمار میرود، یکی از نمادهای رویکرد مغولان به فرهنگ وتمدن ایران است. خواجه نصیر در کتابی که نگاشت، آداب فرمانروایی و معاشرت را که ریشه در گذشتههای باستانی داشت، به آنان آموخت. مولانا جلالالدین بلخی، سعدی شیرازی و خواجه، مفاخر آن عصر، مثلثی فرهنگی تشکیل دادند و چون شاهینی بر سر ایران بال گشودند. با وجود رصدخانه مراغه، کتاب مثنوی معنوی و گلستان و بوستان، علم و ادب و فرهنگ ایرانی تجدید حیات یافت و شاهنامه فردوسی بار دیگر میداندار اصالت ملی ایرانی گردید. «حماسه و عرفان» که ظاهراً درتضادند ولی در هر دوی آنها نفخة روح ایرانی نهاده شده است، داروی شفابخش دردها شناخته شد و کارساز گردید.
با شناخت تاریخ مغول، چه پندهایی میتوانیم بگیریم؟
آنچه در پاسخ سؤال قبلی گفتم، همه پندآموز بود؛ولی باید در این پاسخ، این دو مورد رانیز به گونه نتیجه برآن افزود:
۱ ـ در سراسر تاریخ ایران، خاندان های اصیل و فرهیخته، همواره در سختیها به کار آمدهاند. اساس خاندانی را نباید فرو ریخت. آنان چون دیرک های خیمهای بودهاند که پس از افتادن خیمه، جای جای آن را برپا نگاه داشته و از فروافتادن کامل آن جلوگیری کردهاند؛ تا بعدها که دوباره دیرک های نو جای خالی را پر کنند. یکی از علل مهم سقوط حکومت ایلخانی، برافتادن خاندان رشیدی بود.
۲ ـ در دوران سخت وکاهنده، فرهنگ کهن و ریشهدار این سرزمین به یاری رسیده و مجد و عظمت گذشته به یاد آمده است.ایران به منزله درخت کهنسالی است که هرگاه در معرض طوفان قرار گرفته و شاخ و برش شکسته، چون ریشهای مستحکم و نیرومند دارد، برپا ایستاده و خشک نشده.
تنها آبیاری لازم داشته تا بار دیگر ببالد وگشن گردد؛ و ایرانیان به اثبات رسانیدهاند که در مواقع لزوم آبیاران دلسوز و آگاهی هستند که دوران مغول بهترین نمونه نموداری این آگاهی وهوشیاری است؛ و اینکه ایران «ققنوسی» است که از خاکستر خود میزاید.
شما چه نظری دارید؟