سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۷
نظرات: ۰
۱
-
[ارمغان زمان‌فشمی] روزی که جنگ را دیدم

پدرم ارتشی بود و کل هشت سال جنگ تحمیلی با عراق را در جبهه گذراند. هر بار که به مرخصی می‌آمد، دو خواهر کوچکترم که هنوز به سن مدرسه رفتن نرسیده بودند، خودشان را جایی میان دیوار و شوفاژ اتاق نشیمن پنهان می‌کردند...

پدرم ارتشی بود و کل هشت سال جنگ تحمیلی با عراق را در جبهه گذراند. هربار که به مرخصی می‌آمد، دو خواهر کوچکترم که هنوز به سن مدرسه رفتن نرسیده بودند، خودشان را جایی میان دیوار و شوفاژ اتاق نشیمن پنهان می‌کردند، چون از دیدن کسی که مدت ها  به آرایشگاه نرفته و «صورتش یک عالمه ریش داشت» می‌ترسیدند. برادر بزرگم هنوز نوجوان بود و مرد دیگری هم در خانه نداشتیم تا خواهرهایم بفهمند آن مرد با ریش پرپُشت که از سفر، برایشان گردنبند بادام و انجیر خشک، سوغات می‌آورد و پوکه خالی فشنگ و تیغ‌های کرم و قهوه‌ای  خارپشت، پدرخودشان است.

پدرم  درباره جنگ چیزی نمی‌گفت، فقط داستان‌هایی تعریف می‌کرد تا خیال کنیم در سنگرشان که ما حتی تصوری از آن نداشتیم، خیلی هم به او و سربازهایش خوش می‌گذرد. بابا اصولا زیاد اهل حرف زدن و تعریف کردن نبود، فقط یک بار در عالم بچگی، صدای گریه‌اش را شنیدم وقتی برای مادرم از نیزاری در نزدیکی خرمشهر حرف می‌زد.

آن وقت‌ها معنای جنگ برای ما نامه‌های کودکانه‌ای بود که خطاب به پدر می‌نوشتیم و در کوله‌پشتی یا ظرف غذایش جاسازی می‌کردیم تا موقع غذاخوردن  در قطار پیدایشان کند و بخواند.

جنگ، قلک‌های سبزرنگی بود که به شکل نارنجک درست می‌شد و آن را پر از پول خرد می‌کردیم تا از طرف مدرسه برای جبهه بفرستند. جنگ، نامه کودکانه‌ای بود که یک‌بار پدر از جبهه با خودش آورد و آن را دانش‌آموزی که فقط می‌دانستیم از جایی در همین خاک ارزشمند وطن خودمان است، فرستاده و تشکر کرده بود که «رزمندگان اسلام» نمی‌گذارند پای هیچ اجنبی به یک وجب از آن باز شود.

روی دیوار راهروی خانه، نقشه بزرگی از ایران، این گربه زیبا داشتیم که من بچه‌های فامیل را به دیدنش می‌بردم و جایی از آن را نشانشان می‌دادم که پدر، آنجا بود.

البته جنگ، شب‌های بمباران هم داشت. صدای آژیر قرمز به معنای آن بود که حمله هوایی در راه است. باید چراغ‌ها را خاموش می‌کردیم و به مکان امنی می‌رفتیم، اما ما در عالم کودکی خوشحال بودیم که خاله و بچه‌هایش بیشتر به خانه ما می‌آیند. شوهرخاله، شهید شده بود و خاله خیال می‌کرد منازل سازمانی ارتش که می‌گفتند از «بتن آرمه» ساخته شده، برای بچه‎هایش جای امن‌تری است.

با این حال، تا همان روزی که قطعنامه ۵۹۸ برای پایان دادن به آن جنگ تحمیلی صادر شد، ما هنوز جنگ را به معنای واقعی‌اش نفهمیده بودیم.

چهاردهم فروردین امسال بود که من جنگ را از نزدیک دیدم. وقتی در خانه عمه، میهمان بودیم و پهپاد دشمن، خانه‌ای صدمتر آن طرف‌تر از خانه او را نشانه گرفت. صدای وحشتناکی از همه‌طرف برخاست، شیشه‌ها لرزید و به ثانیه نکشید که اتاق از دود و خاک پر شد.

چند لحظه بعد، انگار دیگر نمی‌دیدیم و نمی‌شنیدیم؛ فقط سکوت سنگینی بود که توی گوش‌هایمان سوت می‌کشید و  نقش مبهمی از حرکات شتاب‌زده و از سر آشفتگی دیگران که گویی آن‌ها را به شکل حرکت آهسته می‌دیدیم. نمی‌دانستیم باید چه کنیم. یک نفر معتقد بود بارها اعلام شده در چنین موقعیتی از خانه بیرون نروید و دیگری اصرار داشت که فضای باز، امن‌تر است. همه بیهوده به این طرف و آن‌طرف می‌دویدیم تا از سلامت همدیگر مطمئن شویم اما فاجعه اصلی، صدمتر آن‌طرف‌تر اتفاق افتاده بود.

آنجا خانه‌ای بود که دیگر نبود و آدم‌هایی زندگی می‌کردند که دیگر زنده نبودند. خاطراتی بود که نابود شده بود و امیدهایی بود که بر باد رفته بود. وقتی بالاخره از خانه بیرون رفتیم و بعد از چند دقیقه، صدای خودروهای امدادی و گروه‌های داوطلب شنیده شد که برای کمک آمده بودند، تازه فهمیدیم جنگ، چقدر بی‌رحم است.

جنگ یعنی دیوانه‌ای از آن طرف دنیا تصمیم بگیرد فرمانی صادر کند که نقطه پایان زندگی کودک ده‌ماهه‌ای در این طرف دنیا باشد. جنگ یعنی بدن‌های پاره‌پاره‌ای که پیدا کردن تمامشان چند روز طول بکشد. جنگ یعنی پیکرهایی که مردم آن‌ها را پیچیده در پتو می‌بردند و قرار نبود هرگز به خانه برگردند.

روزی که من جنگ را به چشم دیدم، پدرم دیگر در دنیا نبود اما دانستم که چرا هیچ‌وقت آن را برایمان تعریف نکرده است. جنگ، این واقعیت ناخوشایند که در کمتر از پنج دهه، سه بار به ما تحمیل شده، ماجرایی نیست که پدرها بتوانند برای بچه‌هایشان تعریف کنند. چطور می‌شود برای بچه‌ات تعریف کنی که در همین جنگ تحمیلی سوم، امدادگران، پیکر مچاله‌شده دختربچه پنج‌ساله‌ای را در کابینت خانه‌ای از زیر آوار بیرون کشیده‌اند که به خیال فرار از دشمن، در آنجا پناه گرفته بود؟ مگر می‌توانی از تلخی صندلی‌های خالی مدرسه کودکان مینابی برای همسن‌وسال‌هایشان چیزی بگویی؟ از آن چشم‌های درشت و بی‌گناه که نگاه مستقیمشان از توی قاب‌ عکس، انگار هزار سوال از تو دارد که حتی اگر می‌پرسیدند، جوابی برایشان نداشتی که به کدامین گناه کشته شدند.

آن که این گونه با بمب و موشک‌، رویاهای کودکانه را به خواب ابدی گره می‌زند، نمی‌تواند «ابرقدرت» باشد. این نه‌تنها قدرت نیست، که جنایت است و ننگ بر آنانی که این دو را با هم اشتباه می‌گیرند.

هیچ کس حق ندارد به هیچ بهانه‌ای، امیدها و آرزوهای ملتی را نادیده بگیرد و آینده‌سازان آن ملت را به زیر خاک بفرستد. هیچ بمب و موشکی نباید روی خواب‌های کودکانمان بیفتد و آشفته‌شان کند و کسانی که بر این واقعیت دردناک، سرپوش بگذارند، اخلاق و انسانیت را  نادیده گرفته‌اند. هرکس به هر بهانه، جنایتی را توجیه کند همدست آن جنایتکار است.

ایران هرگز اغازگر هیچ جنگی نبوده است،اما اگر جنایتکاران بخواهند، جنگ و ویرانی را بر تو تحمیل کنند، چه می‌توان کرد؟ آیا چاره‌ای جز دفاع هست؟!

حالا می‌فهمم که پدرم چه روزها و شب‌هایی را از سر گذراند، زمانی که همرزمش در آغوش او جان داد، زمانی که در نیزاری نزدیک خرمشهر، پیکر دختران هموطنشان را پیدا کردند، زمانی که در تاریکای سنگر وصیت‌نامه می‌نوشت و نمی‌دانست آفتاب فردا را خواهد دید یا نه و زمانی که مجبور بود این ماجراها را جایی ته ته  دلش قایم کند و بروز ندهد.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی